تفسیر قرآن جلسه هجدهم

تفسیر قرآن جلسه 18

( بقره 21 تا 24 )

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ / 21 بقره » ای مردم عبادت کنید پروردگار خودتان را ، آن کسی که شما را خلق کرد و کسانی که قبل از شما بوده اند. عبادت کنید شاید بتوانید به مقام تقوا برسید.
« الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ / 22 بقره » زمین را برای شما فرش قرار داد که بتوانید بر روی آن زندگی کنید و آسمان را برافراشت. از آسمان آبی را ، بارانی را می فرستد . بعد به وسیله این آب ثمرات را برای شما به صورت رزق ، روزی برای شما خارج می کند. پس برای خدا شریک قائل نشوید.
البته این آیات در مورد مسئله ” وحدت ربوبیت ” است که خداوند می فرماید « اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ  » عبادت کنید ربتان را ، آن ربی که شما را خلق کرد. یعنی خالق شما ، رب شما است. البته در تفسیر سوره حمد درباره مسئله ” وحدت ربوبیت ” مطالبی خدمت دوستان عرض شد. که اشکال مهمی که مشرکین داشتند این بود که خالقیت را از ربوبیت جدا می کردند.  ( خالق ما خداست اما فقط ما را خلق کرد ولی ربوبیت عالم را دست دیگران داد.) یعنی برای خدا شریک قائل بودند که من خلق می کنم و شما آن را ادراه کنید. شرک به معنی قبول نداشتن خدا نیست. کافر است که خدا را قبول ندارد. مشرک خدا را قبول دارد اما برای خدا شریک قائل است.

« وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ / 23 بقره  » اگر شما در شک هستید نسبت به آنچه ما بر عبد خودمان نازل کردیم پس یکی مثل آن بیاورید. اگر نتوانستید که نمی توانید ، بترسید از آتشی که هیزم آن خود مردم هستند. این مسئله در بین مفسرین معروف به « تحدی » است.  یعنی مثلا بگوییم قرآن مبارز طلبیده است. در اینجا می فرماید مثل قرآن بیاورید اما در جای دیگر می گوید، 10 سوره ، 10 آبه بیاورید. به هر حال اگر کسی بتواند مثل آن را بیاورد معلوم می شود که این قرآن کار بشر است.

بحث مسئله معجزه از لحاظ علمی و عقلی :
یکی از خصوصیات معجزه این است که بشر نمی تواند آن را آورد. انسان معمولی نمی تواند عصا را تبدیل به مار کند. ساحرانی که این کار را کردند ، سحر بود.در تفاوت بین معجزه و سحر ، خود قرآن بیان می فرماید که «  قَالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى  / 66 طه » وقتی ساحران چوب ها را انداختند، در خیال موسی چنین آمد که اینها حرکت می کنند.
سحر : آن است که ساحر با قدرت قوی نفسانی که دارد می تواند در خیال انسان ها تصرف کند و خیال آنها را وادار کند که چنین صورت هایی را بسازند. بنابراین سحر عبارت است از تصرف در قوه خیال. مثل کسانی که قدرت قوی ای در داستان سرایی دارند. مثلا ماجرایی را که نقل می کنند، آدم محو آنها می شود و چنان قوی آن را تصویر می کنند که انگار انسان در آنجا است.

اما کار حضرت موسی که سحر نبود ، در واقعیت بود. یعنی در واقعیت بود که چوب تبدیل به مار شد. و ساحران نیز فهمیدند که این نمی تواند سحر باشد. سحر نمی تواند ریسمان بخورد، چوب بخورد . لذا این بود که ایمان آوردند و در مقابل خداوند به سجده افتادند. بنابراین معجزه از عهده بشر ساخته نیست.

بررسی سطحی معجزه بودن قرآن :
در همه شبه جزیره عربستان در آن زمان که پیامبر ظهور کردند، تقریبا 17-18 نفر سواد داشتند و خود پیامبر هم نمی توانستند بخوانند و بنویسند. هیچگاه نزد استادی نرفت ، کتابی نخواند. یک مرتبه در سن 40 سالگی قرآن بر او نازل می شود.
این انسان تمدنی را در دنیا پایه گذاری کرد که این تمدن 1400 سال است که در دنیای یک رواج و رونق خیلی شدید داشته است. سایر تمدن ها مدت زمان کوچکی دوام داشتند. مثل تمدن سورن در بین النهرین 7هزار سال پیش . بعد تمدن بابل در بین النهرین جای آن را می گیرد. بعد تمدن ایران جای آن را گرفت. پیامبر تمدنی را پایه گذاری کردند که امروز در تمام قاره ها رواج دارد.

 می بینید که برخی فیلسوفان تابعیت محض نسبت به رسول خدا دارند. خواجه نصیر الدین طوسی آدم کوچکی نیست. ریاضی دان و فیلسوف بزرگی است که خدمات فراوانی به جامعه بشریت کرد نه فقط به عالم اسلام. آثار غربی همچون آثار اقلیدوس را دوباره تحلیل کرد و از آن به بعد در دانشگاه های اروپا، تحلیل اقلیدوس را می خوانند، نه خود اثر را ، چون در ان غلط داشت و خواجه نصیر آن را اصلاح کرد. یا اثر بطلمیوس را اصلاح کرد ، غلط های آن را گرفت و محاسباتش را دقیق کرد. از آن به بعد در دانشگاه های غرب به جای ” المجستی” ، تحلیل آن را تدریس کردند. انسانی است که در علم شرق و غرب عالم تاثیر گذاشت و فقط برای ایران و جهان اسلام نبود. علوم غربی ها را دوباره به غربی ها یاد داد. چنین انسان عجیبی بود. این انسان وقتی می خواهد از دنیا برود وصیت می کند: « من را در پایین پای موسی ابن جعفر دفن کنید و روی قبر من بنویسید ” سگ اینها به امید رحمت اینها دستانش را باز کرده. ” چنین انسانی با چنین عظمت وقتی در مقابل فرزند رسول الله قرار می گیرد، اینجور خاضع می شود. اینها بیخود نیست ، چیزی دیده اند. ابن عربی با همه عظمتش که پدر عرفان اسلامی است می گوید من “فصوص الحکم” را – معتبرترین کتاب عرفان اسلامی است – در عالم مکاشفه از رسول خدا گرفته ام. یا عارفی چون مولوی در کتاب مثنوی خود می گوید :

عقل قربان کن به پیش مصطفی ***  حسبی الله گو که الله‌ام کفی
خویش ابله کن تبع می‌رو سپس *** ستگی زین ابلهی یابی و بس

 یک چنین انسانی چون مولوی که همیشه بر علیه تقلید، تبعیت های کورکورانه حرف می زند، به رسول خدا که می رسد می گوید عقل را در این جا قربانی کن. دیگر نگو “من” ، “عقل من”. خودت را ابله کن در مقابل این انسان. چه دیده اند در این انسان. بنابراین می بینید که هزاران دانشمند در عالم اسلام آمدند که همه در برابر این انسان سر بر آوردند. افلاطون هم یک دانمشند است ولی شما چند نفر را دیده اید که تابع افلاطون باشند؟ چند نفر را دیده اید که تابع ارسطو باشند؟ این دانشمندان افرادی نیستند که اهل تقلید باشند. ابن سینا با آن عظمت فکری ، وقتی در مسئله معاد جسمانی می ماند، می گوید : « هرچند که مسئله معاد جسمانی با ادله عقلی حل نمی شود، اما چون به صدق صادق مصدق اعتقاد دارم، می پذیرم. » ابن سینایی که در هیچ جایی حاضر به پذیرش نیست و حتما باید با دلیل و برهان برای او روشن شود، وقتی در مقابل رسول خدا قرار می گیرد، قبول می کند. این انسان تمدنی را بنا کرد که امروز دین دوم مردم اروپا اسلام است. این مسئله ای است که دولت های اروپا را رنج می دهد. یک انسان که تحصیل ندارد، چنین تمدنی را پایه گذاری کرد که امروز این قدر شکوفا شده است. این از کجاست؟ افلاطون به جزیره سیسیل رفت که همین مدینه فاضله را برپا کند اما نتوانست و بازگشت. پایه گذاران تمدن ها ی بشری اصولا انسان های با سوادی چون فیلسوفان بودند اما می بیند یک انسان بی سواد از بطن یک جامعه که سیاهی محض در آن حاکم بود، برخواسته و چطور می شود که تمدنی را پایه گذاری کند که 1400 سال دوام پیدا کند و 1 میلیارد انسان طرفدار آن باشند و هزاران فیلسوف ، دانشمند، عارف همه سر بر دامن این انسان گذاشته اند. کسانی که این را قبول ندارند، بیایند این مسئله را حل کنند!

بنابراین دلیل حقانیت این قرآن همین است که منشاء چنین تمدن عظیم بشری شد که به هیچ وجه نه تنها این تمدن ضعیف تر نشد بلکه قوی تر شد و هرچه دانشمندان، عرفا ، فقها در قرآن کاوش می کنند، مطالب جدیدتری از ان کاوش می کنند. معلوم می شود این کتاب معمولی نیست ، یک کتاب فقهی ، عرفانی ، علمی نیست ، بلکه همه اینها هست. و هرچه زمان جلوتر می رود، ابعاد جدیدی از این قرآن پیدا می شود.
از جهت دیگر در قرآن مطالبی آمده در رابطه با تاریخ که خود رسول خدا که درس خوانده نبود. مثلا داستان حضرت موسی را از اول تا آخر تعریف میکند ، بدون این که پیامبر یک کتاب تاریخی خوانده باشند. یا داستان حضرت مریم. این داستان معمولا همراه با عقاید خرافی بود اما قرآن آمد یک تصویر بسیار الهی و زیبا از حضرت مریم و حضرت عیسی به دست داد. یا مثلا در مورد یاجوج و ماجوج بیان می کند که اینها قومی بودند که فساد کردند.  خود کلمه یاجوج و ماجوج در اصل دُگ و ماگوگ بوده. ماگوگ همان مغول است . که در این رابطه شرایط مغول را توضیح می دهد در صورتی که قوم مغول هیچگاه به عربستان نرفتند. ذوالقرنین در مقابل یاجوج و ماجوج سدی را بست. اینها مسائلی است که مورخین مهم امروز اینها را ننوشته اند.  اصل زادگاه قوم مغول در قسمت شرق افغانستان بود. از قسمت شرق افغانستان تا چین صحرای بزرگی است که به آن صحرای مغولستان می گویند که مغول ها در این قسمت زندگی می کردند. قوم عجیبی بودند ، قوم پر زاد و ولدی بودند. آنها به کشورهای دیگر سرریز می کردند. اولین کشوری که آنها شروع به حمله کردند، قسمت های غربی کشورشان بود. از شمال افغانستان می آمدند و صحراهای بزرگ که هنوز در آن زمان آدم در آنجا نبود ، می رفتند. این است که اگر الان به کشورهای شمال ایران نگاه کنید، کلمات مغولی فراوانی را می بینید. در افغانستان ، تاجیکستان. اصل این کشورها ، از حمله های مغول در آنجا به وجود آمد. حمله میکردند و عده زیادی را در آنجا اسکان می دادند. مثلا مسکو در اصل مُش است( کلمه ای مغولی ) که بر روی نقشه می شود قسمت شمال دریای مازندران تا شمال دریای سیاه، بالای ترکیه. آنها در همه این مناطق پخش شدند و اول بار آنها به اروپا حمله کردند. و اولین کشوری که در اورپا مورد حمله قراردادند کشور رومانی بود. از آنجا بسیاری از مردم رومانی از کشورشان فرار کردند و پخش شدند. وقتی در شمال دریای مازندران می آمدند، بین دریای مازندران و دریای سیاه رشته کوهی هست به نام “رشته کوه قفقاز” که به صورتی سدی طبیعی قسمت شمال را از جنوب جدا کرده است. این اقوام مغول وقتی به این رشته کوه می رسیدند نمی توانستند وارد شوند. فقط یک تنگه ای وجود داشت و آن را کشف کردند و از آنجا به ایران سرریز شدند. به ترکیه رفتند. ترکیه الان همان اقوام مغول هستند که مستقر شدند. آذربایجان نیز بقایای همان اقوام هستند. از آنجا نهاین حمله آنها در ایران قسمت های آذربایجان و ارمنستان بود ، نهایتا تا همدان هم می آمدند اما تا حجاز و عربستان به هیچ وجه نرفتند. علت نرفتنشان این بود که کوروش که در آن زمان پادشاه ایران بود،  
در مورد شخصیت ذوالقرنین حرف بسیار است اما تقریبا از 150 سال پیش که مجسمه در حفاریهای شوش از کوروش پیدا شد، شاید دوستان در عکس ها دیده باشند ، که مردی ایستاده بود که دو بال و دو شاخ داشت ، یکی در پشت سر و یکی جلو. ابولکلام آزاد وزیر معارف مصر وقتی به ایران آمد  این مجسمه را مطالعه کرد. دید یاران دانیال پیغمبر در 2500 سال پیش در بابل یا عراق کنونی به اسارت رفته بودند، و پادشاه بابل اینها را اسیر کرده بود، از فلسطین آنها را به بابل کشانده بود، دانیال پیغمبر دو خواب می بیند .یکی شاهینی از شرق می آید و اینها را آزاد می کند. و بار دیگر خواب دید که قوچی از طرف شرق می آید که دو شاخ دارد ، یکی در آخر سر و یکی در بیرون سر. ابولکلام فهمید این مجسمه بر اساس دو خواب دانیال پیغمبر درست شده. به یهویدیان خبر داد که رهاننده ما از طرف شرق می آید و ما را آزاد می کند. آن شخص کوروش بود که تمدن بابل را ویران کرد، یهودیان را آزاد کرد و آنها را به فلسطین برگرداند و بودجه ای در اختیار آنها قرار داد تا به بیت المقدس و مسجد القصی روند و شهر را بسازند و عُزِیل را ماموریت داد که تورات را مجدد جمع کند. منتهی پیامبرانی که آن زمان در میان بنی اسرائیل بودند چون دانیال و هومن به فلسطین بازنگشتند و به خاطر علاقه ای به کوروش پیدا کرده بودند به ایران آمدند و الان قبرشان در ایران است. ذوالقرنین همان کوروش است که قرآن سفرهایی که مطرح می کند منطبق با سفرهای او است. یک سفر به سوی غرب ، یک سفر به سوی شرق و یک سفر به سوی شمال.  یک سفر به سوی غرب داشت که می شود ترکیه و در آن زمان به آن لیبی می گفتند . پادشاه جباری در آنجا زندگی میکرد. او را کشت، مردم را از دست او آزاد کرد و آن را به ایران ملحق کرد. یک سفر به شرق داشت یعنی عراق که همان بابل بود. پادشاه انجا را کشت و تمدن بابل را ویران کرد. این شد دو سفر. منتهی در تاریخ سفر سوم که سفر به شمال باشد، نیست. مورخین تاریخ یا مراجع تاریخی امروز مثل جنرال ساینس اینها اشاره ای به سفر شمال او نکرده ولی یک چیز را محکم گفته اند که:
 بعد از این که  کوروش به طرف بابل رفت و تمدن بابل را ویران کرد، 4-5 سال نبود. این احتمالا زمان سفر او به شمال بوده که در آن تنگه سدی را ساخت و از آنجا باز می گردد.  تقریبا از 150 سال پیش اکثر مفسرین قبول کرده اند که ذوالقرنین همان کوروش است مثلا مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان .
ذوالقرنین پیغمبر نبوده اما یک انسان نیمه الهی بوده که خداوند با او صحبت می کرده. اینطور نبوده که می گویند انسان شرابخواری بوده و در اثر افراط در شرابخواری مرد.

حمله دوم مغول می شود قرن 7 یعنی 700 سال بعد از پیغمبر. در اینجا این حملات به کشورهای عربی کشیده شد. پس پیغمبر از کجا مسئله مغول را می دانست ؟ این قرآن یک کتاب بشری نبود، یک کتاب الهی است.
 وقتی می فرماید « أَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ / 22 حجر » ما بادها فرستادیم برای این که عمل لقاح را در گیاهان انجام دهند. در آن زمان چه کسی از گردافشانی گیاهان خبر داشت؟ این یک نوع لقاح است. از این که می فرماید ما هر چیزی را جفت آفریدیم ، معلوم می شود که درخت نیز نر و ماده دارد. حالا معلوم شده که باد است که گرده های درخت نر را بر می دارد و می پاشد بر روی درخت های ماده تا میوه دهند. در ان زمان می دانستند که درخت های نخل عربستان نر و ماده دارد اما گردافشانی آنها را مصنوعی انجام می دادند. گرده های درخت نر را بر میداشتند و پای درختان ماده می کاشتند.  یا می فرماید :      

 « وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا / 7 نباء » ما کوه ها را میخ قرار دادیم بر روی زمین. در آن زمین می گفتند زمین ثابت است. وقتی زمین ثابت است و حرکت نمی کند، کوه به چه دردی می خورد؟ حالا فهمیدند که این زمین متحرک است. اگر زمین به صورت کره صاف می بود، حرکتش نمی توانست در فضا یکنواخت باشد. یک وقت کند می شد و یک وقت تند تا یک کره کاملا صاف و گرد باشد. این نمی تواند حرکت منظم انتقالی و یا وضعی داشته باشد. کسانی که در سیرک ها بندبازی می کندد چوب بلندی در دست دارند که همان چوب باعث می شود تعادل آنها برقرار شود. کوه ها این کار را انجام می دهند.
 یا می فرماید: « الذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا  مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ  فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ / 3 ملک » در خلقت خدا تفاوت پیدا نمی کنی ذره ای خطا و سستی بر این عالم می توانی پیدا کنی ؟ این حرف را انسانی می زند که اصلا از وضعیت عالم خبر نداشت. این ریاضی دقیقی که در عالم پیدا شده ، دانشمندان در هر کجا که تحقیق می کنند و آزمایش انجام می دهند، چطور باید این محاسبات را انجام دهند که وقتی سفینه ای می سازند بعد از 20 سال دیگر که این سفینه به مریخ می رود، دقیقا در فضا برسد؟ این محاسبات از قدرت انسان خارج است و ابر کامپیوترها باید به کمک انسان بیایند. همه دانشمندان می دانند که در عالم خطا نیست. هشتمین سیاره منظومه چطور کشف شد ؟ وقتی منجمین در گردش سیاره اورانوس دقت کردند، دیدند در یک منطقه ای از فضا که می رسد سرعت آن کم می شود و بعد که از آن منطقه عبور می کند به سرعت طبیعی خود باز می گردد.  گفتند چرا سرعتش کم می شود؟ دنبال علت گشتند. چرا دانشمندان دنبال علت می گردند و نمی گویند خطا است؟ یم چیز به نظر آنها رسید که باید سیراه ای آن طرف باشد که وقتی به آن می رسد، جاذبه آن سیاره بر اورانوس تاثیر می گذارد و سرعنش را کم می کند. محاسبه کردند که دقیقا آن سیاره در چه فاصله ای باید باشد؟ تلسکوپهای خود را در آن فاصله و در آن زمان تنظیم کردند و لذا سیاره هشتمی در منظومه شمسی به نام نپتون کشف شد. و بعد به همین ترتیب سیاره نهم را نیز کشف کردند. چرا هیچ دانشمندی نگفت خطا است؟ همه اذعان دارند که عالم بر اساس ریاضیات بنا شده است. هیچ دانشمندی معتقد به خطا نیست. این است که در 1400 پیش گفت  تفاوت نمی بینی در خلقت خدا. « إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ / 49 قمر » همه چیز را بر روی قدر آفریدیم. قدر = اندازه . اندازه = هندسه همه چیز را بر مبنای اندازه آفریدیم یعنی بر مبنای هندسه آفریدیم. لذا حساب ، هندسه در تمام ذرات عالم نفوذ کرده است. این انسان چه درسی خوانده بود ؟ هندسه خوانده بود؟

وقتی در مسائل فلسفی وارد می شود چنان دقیق صغری کبری می چیند که انگار یک فیلسوف آن را چیده است. بنابراین این قرآن کار بشر نیست و پیامبر آن را از جایی یاد نگرفته ، واسطه ای است که آن را به انسانها برساند.

دابه = جنبنده ≠ ملائکه . جنبده به انسان و حیوان می گویند. دلالت می کند بر این که در کرات دیگر موجودات دیگری هستند. قرآن از این نیز خبر می دهد.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

( بقره 21 تا 24 )

« يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ / 21 بقره » ای مردم عبادت کنید پروردگار خودتان را ، آن کسی که شما را خلق کرد و کسانی که قبل از شما بوده اند. عبادت کنید شاید بتوانید به مقام تقوا برسید.
« الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَالسَّمَاءَ بِنَاءً وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ فَلَا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْدَادًا وَأَنْتُمْ تَعْلَمُونَ / 22 بقره » زمین را برای شما فرش قرار داد که بتوانید بر روی آن زندگی کنید و آسمان را برافراشت. از آسمان آبی را ، بارانی را می فرستد . بعد به وسیله این آب ثمرات را برای شما به صورت رزق ، روزی برای شما خارج می کند. پس برای خدا شریک قائل نشوید.
البته این آیات در مورد مسئله ” وحدت ربوبیت ” است که خداوند می فرماید « اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ  » عبادت کنید ربتان را ، آن ربی که شما را خلق کرد. یعنی خالق شما ، رب شما است. البته در تفسیر سوره حمد درباره مسئله ” وحدت ربوبیت ” مطالبی خدمت دوستان عرض شد. که اشکال مهمی که مشرکین داشتند این بود که خالقیت را از ربوبیت جدا می کردند.  ( خالق ما خداست اما فقط ما را خلق کرد ولی ربوبیت عالم را دست دیگران داد.) یعنی برای خدا شریک قائل بودند که من خلق می کنم و شما آن را ادراه کنید. شرک به معنی قبول نداشتن خدا نیست. کافر است که خدا را قبول ندارد. مشرک خدا را قبول دارد اما برای خدا شریک قائل است.

« وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ / 23 بقره  » اگر شما در شک هستید نسبت به آنچه ما بر عبد خودمان نازل کردیم پس یکی مثل آن بیاورید. اگر نتوانستید که نمی توانید ، بترسید از آتشی که هیزم آن خود مردم هستند. این مسئله در بین مفسرین معروف به « تحدی » است.  یعنی مثلا بگوییم قرآن مبارز طلبیده است. در اینجا می فرماید مثل قرآن بیاورید اما در جای دیگر می گوید، 10 سوره ، 10 آبه بیاورید. به هر حال اگر کسی بتواند مثل آن را بیاورد معلوم می شود که این قرآن کار بشر است.

بحث مسئله معجزه از لحاظ علمی و عقلی :
یکی از خصوصیات معجزه این است که بشر نمی تواند آن را آورد. انسان معمولی نمی تواند عصا را تبدیل به مار کند. ساحرانی که این کار را کردند ، سحر بود.در تفاوت بین معجزه و سحر ، خود قرآن بیان می فرماید که «  قَالَ بَلْ أَلْقُوا فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَى  / 66 طه » وقتی ساحران چوب ها را انداختند، در خیال موسی چنین آمد که اینها حرکت می کنند.
سحر : آن است که ساحر با قدرت قوی نفسانی که دارد می تواند در خیال انسان ها تصرف کند و خیال آنها را وادار کند که چنین صورت هایی را بسازند. بنابراین سحر عبارت است از تصرف در قوه خیال. مثل کسانی که قدرت قوی ای در داستان سرایی دارند. مثلا ماجرایی را که نقل می کنند، آدم محو آنها می شود و چنان قوی آن را تصویر می کنند که انگار انسان در آنجا است.

اما کار حضرت موسی که سحر نبود ، در واقعیت بود. یعنی در واقعیت بود که چوب تبدیل به مار شد. و ساحران نیز فهمیدند که این نمی تواند سحر باشد. سحر نمی تواند ریسمان بخورد، چوب بخورد . لذا این بود که ایمان آوردند و در مقابل خداوند به سجده افتادند. بنابراین معجزه از عهده بشر ساخته نیست.

بررسی سطحی معجزه بودن قرآن :
در همه شبه جزیره عربستان در آن زمان که پیامبر ظهور کردند، تقریبا 17-18 نفر سواد داشتند و خود پیامبر هم نمی توانستند بخوانند و بنویسند. هیچگاه نزد استادی نرفت ، کتابی نخواند. یک مرتبه در سن 40 سالگی قرآن بر او نازل می شود.
این انسان تمدنی را در دنیا پایه گذاری کرد که این تمدن 1400 سال است که در دنیای یک رواج و رونق خیلی شدید داشته است. سایر تمدن ها مدت زمان کوچکی دوام داشتند. مثل تمدن سورن در بین النهرین 7هزار سال پیش . بعد تمدن بابل در بین النهرین جای آن را می گیرد. بعد تمدن ایران جای آن را گرفت. پیامبر تمدنی را پایه گذاری کردند که امروز در تمام قاره ها رواج دارد.

 می بینید که برخی فیلسوفان تابعیت محض نسبت به رسول خدا دارند. خواجه نصیر الدین طوسی آدم کوچکی نیست. ریاضی دان و فیلسوف بزرگی است که خدمات فراوانی به جامعه بشریت کرد نه فقط به عالم اسلام. آثار غربی همچون آثار اقلیدوس را دوباره تحلیل کرد و از آن به بعد در دانشگاه های اروپا، تحلیل اقلیدوس را می خوانند، نه خود اثر را ، چون در ان غلط داشت و خواجه نصیر آن را اصلاح کرد. یا اثر بطلمیوس را اصلاح کرد ، غلط های آن را گرفت و محاسباتش را دقیق کرد. از آن به بعد در دانشگاه های غرب به جای ” المجستی” ، تحلیل آن را تدریس کردند. انسانی است که در علم شرق و غرب عالم تاثیر گذاشت و فقط برای ایران و جهان اسلام نبود. علوم غربی ها را دوباره به غربی ها یاد داد. چنین انسان عجیبی بود. این انسان وقتی می خواهد از دنیا برود وصیت می کند: « من را در پایین پای موسی ابن جعفر دفن کنید و روی قبر من بنویسید ” سگ اینها به امید رحمت اینها دستانش را باز کرده. ” چنین انسانی با چنین عظمت وقتی در مقابل فرزند رسول الله قرار می گیرد، اینجور خاضع می شود. اینها بیخود نیست ، چیزی دیده اند. ابن عربی با همه عظمتش که پدر عرفان اسلامی است می گوید من “فصوص الحکم” را – معتبرترین کتاب عرفان اسلامی است – در عالم مکاشفه از رسول خدا گرفته ام. یا عارفی چون مولوی در کتاب مثنوی خود می گوید :

عقل قربان کن به پیش مصطفی ***  حسبی الله گو که الله‌ام کفی
خویش ابله کن تبع می‌رو سپس *** ستگی زین ابلهی یابی و بس

 یک چنین انسانی چون مولوی که همیشه بر علیه تقلید، تبعیت های کورکورانه حرف می زند، به رسول خدا که می رسد می گوید عقل را در این جا قربانی کن. دیگر نگو “من” ، “عقل من”. خودت را ابله کن در مقابل این انسان. چه دیده اند در این انسان. بنابراین می بینید که هزاران دانشمند در عالم اسلام آمدند که همه در برابر این انسان سر بر آوردند. افلاطون هم یک دانمشند است ولی شما چند نفر را دیده اید که تابع افلاطون باشند؟ چند نفر را دیده اید که تابع ارسطو باشند؟ این دانشمندان افرادی نیستند که اهل تقلید باشند. ابن سینا با آن عظمت فکری ، وقتی در مسئله معاد جسمانی می ماند، می گوید : « هرچند که مسئله معاد جسمانی با ادله عقلی حل نمی شود، اما چون به صدق صادق مصدق اعتقاد دارم، می پذیرم. » ابن سینایی که در هیچ جایی حاضر به پذیرش نیست و حتما باید با دلیل و برهان برای او روشن شود، وقتی در مقابل رسول خدا قرار می گیرد، قبول می کند. این انسان تمدنی را بنا کرد که امروز دین دوم مردم اروپا اسلام است. این مسئله ای است که دولت های اروپا را رنج می دهد. یک انسان که تحصیل ندارد، چنین تمدنی را پایه گذاری کرد که امروز این قدر شکوفا شده است. این از کجاست؟ افلاطون به جزیره سیسیل رفت که همین مدینه فاضله را برپا کند اما نتوانست و بازگشت. پایه گذاران تمدن ها ی بشری اصولا انسان های با سوادی چون فیلسوفان بودند اما می بیند یک انسان بی سواد از بطن یک جامعه که سیاهی محض در آن حاکم بود، برخواسته و چطور می شود که تمدنی را پایه گذاری کند که 1400 سال دوام پیدا کند و 1 میلیارد انسان طرفدار آن باشند و هزاران فیلسوف ، دانشمند، عارف همه سر بر دامن این انسان گذاشته اند. کسانی که این را قبول ندارند، بیایند این مسئله را حل کنند!

بنابراین دلیل حقانیت این قرآن همین است که منشاء چنین تمدن عظیم بشری شد که به هیچ وجه نه تنها این تمدن ضعیف تر نشد بلکه قوی تر شد و هرچه دانشمندان، عرفا ، فقها در قرآن کاوش می کنند، مطالب جدیدتری از ان کاوش می کنند. معلوم می شود این کتاب معمولی نیست ، یک کتاب فقهی ، عرفانی ، علمی نیست ، بلکه همه اینها هست. و هرچه زمان جلوتر می رود، ابعاد جدیدی از این قرآن پیدا می شود.
از جهت دیگر در قرآن مطالبی آمده در رابطه با تاریخ که خود رسول خدا که درس خوانده نبود. مثلا داستان حضرت موسی را از اول تا آخر تعریف میکند ، بدون این که پیامبر یک کتاب تاریخی خوانده باشند. یا داستان حضرت مریم. این داستان معمولا همراه با عقاید خرافی بود اما قرآن آمد یک تصویر بسیار الهی و زیبا از حضرت مریم و حضرت عیسی به دست داد. یا مثلا در مورد یاجوج و ماجوج بیان می کند که اینها قومی بودند که فساد کردند.  خود کلمه یاجوج و ماجوج در اصل دُگ و ماگوگ بوده. ماگوگ همان مغول است . که در این رابطه شرایط مغول را توضیح می دهد در صورتی که قوم مغول هیچگاه به عربستان نرفتند. ذوالقرنین در مقابل یاجوج و ماجوج سدی را بست. اینها مسائلی است که مورخین مهم امروز اینها را ننوشته اند.  اصل زادگاه قوم مغول در قسمت شرق افغانستان بود. از قسمت شرق افغانستان تا چین صحرای بزرگی است که به آن صحرای مغولستان می گویند که مغول ها در این قسمت زندگی می کردند. قوم عجیبی بودند ، قوم پر زاد و ولدی بودند. آنها به کشورهای دیگر سرریز می کردند. اولین کشوری که آنها شروع به حمله کردند، قسمت های غربی کشورشان بود. از شمال افغانستان می آمدند و صحراهای بزرگ که هنوز در آن زمان آدم در آنجا نبود ، می رفتند. این است که اگر الان به کشورهای شمال ایران نگاه کنید، کلمات مغولی فراوانی را می بینید. در افغانستان ، تاجیکستان. اصل این کشورها ، از حمله های مغول در آنجا به وجود آمد. حمله میکردند و عده زیادی را در آنجا اسکان می دادند. مثلا مسکو در اصل مُش است( کلمه ای مغولی ) که بر روی نقشه می شود قسمت شمال دریای مازندران تا شمال دریای سیاه، بالای ترکیه. آنها در همه این مناطق پخش شدند و اول بار آنها به اروپا حمله کردند. و اولین کشوری که در اورپا مورد حمله قراردادند کشور رومانی بود. از آنجا بسیاری از مردم رومانی از کشورشان فرار کردند و پخش شدند. وقتی در شمال دریای مازندران می آمدند، بین دریای مازندران و دریای سیاه رشته کوهی هست به نام “رشته کوه قفقاز” که به صورتی سدی طبیعی قسمت شمال را از جنوب جدا کرده است. این اقوام مغول وقتی به این رشته کوه می رسیدند نمی توانستند وارد شوند. فقط یک تنگه ای وجود داشت و آن را کشف کردند و از آنجا به ایران سرریز شدند. به ترکیه رفتند. ترکیه الان همان اقوام مغول هستند که مستقر شدند. آذربایجان نیز بقایای همان اقوام هستند. از آنجا نهاین حمله آنها در ایران قسمت های آذربایجان و ارمنستان بود ، نهایتا تا همدان هم می آمدند اما تا حجاز و عربستان به هیچ وجه نرفتند. علت نرفتنشان این بود که کوروش که در آن زمان پادشاه ایران بود،  
در مورد شخصیت ذوالقرنین حرف بسیار است اما تقریبا از 150 سال پیش که مجسمه در حفاریهای شوش از کوروش پیدا شد، شاید دوستان در عکس ها دیده باشند ، که مردی ایستاده بود که دو بال و دو شاخ داشت ، یکی در پشت سر و یکی جلو. ابولکلام آزاد وزیر معارف مصر وقتی به ایران آمد  این مجسمه را مطالعه کرد. دید یاران دانیال پیغمبر در 2500 سال پیش در بابل یا عراق کنونی به اسارت رفته بودند، و پادشاه بابل اینها را اسیر کرده بود، از فلسطین آنها را به بابل کشانده بود، دانیال پیغمبر دو خواب می بیند .یکی شاهینی از شرق می آید و اینها را آزاد می کند. و بار دیگر خواب دید که قوچی از طرف شرق می آید که دو شاخ دارد ، یکی در آخر سر و یکی در بیرون سر. ابولکلام فهمید این مجسمه بر اساس دو خواب دانیال پیغمبر درست شده. به یهویدیان خبر داد که رهاننده ما از طرف شرق می آید و ما را آزاد می کند. آن شخص کوروش بود که تمدن بابل را ویران کرد، یهودیان را آزاد کرد و آنها را به فلسطین برگرداند و بودجه ای در اختیار آنها قرار داد تا به بیت المقدس و مسجد القصی روند و شهر را بسازند و عُزِیل را ماموریت داد که تورات را مجدد جمع کند. منتهی پیامبرانی که آن زمان در میان بنی اسرائیل بودند چون دانیال و هومن به فلسطین بازنگشتند و به خاطر علاقه ای به کوروش پیدا کرده بودند به ایران آمدند و الان قبرشان در ایران است. ذوالقرنین همان کوروش است که قرآن سفرهایی که مطرح می کند منطبق با سفرهای او است. یک سفر به سوی غرب ، یک سفر به سوی شرق و یک سفر به سوی شمال.  یک سفر به سوی غرب داشت که می شود ترکیه و در آن زمان به آن لیبی می گفتند . پادشاه جباری در آنجا زندگی میکرد. او را کشت، مردم را از دست او آزاد کرد و آن را به ایران ملحق کرد. یک سفر به شرق داشت یعنی عراق که همان بابل بود. پادشاه انجا را کشت و تمدن بابل را ویران کرد. این شد دو سفر. منتهی در تاریخ سفر سوم که سفر به شمال باشد، نیست. مورخین تاریخ یا مراجع تاریخی امروز مثل جنرال ساینس اینها اشاره ای به سفر شمال او نکرده ولی یک چیز را محکم گفته اند که:
 بعد از این که  کوروش به طرف بابل رفت و تمدن بابل را ویران کرد، 4-5 سال نبود. این احتمالا زمان سفر او به شمال بوده که در آن تنگه سدی را ساخت و از آنجا باز می گردد.  تقریبا از 150 سال پیش اکثر مفسرین قبول کرده اند که ذوالقرنین همان کوروش است مثلا مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان .
ذوالقرنین پیغمبر نبوده اما یک انسان نیمه الهی بوده که خداوند با او صحبت می کرده. اینطور نبوده که می گویند انسان شرابخواری بوده و در اثر افراط در شرابخواری مرد.

حمله دوم مغول می شود قرن 7 یعنی 700 سال بعد از پیغمبر. در اینجا این حملات به کشورهای عربی کشیده شد. پس پیغمبر از کجا مسئله مغول را می دانست ؟ این قرآن یک کتاب بشری نبود، یک کتاب الهی است.
 وقتی می فرماید « أَرْسَلْنَا الرِّيَاحَ لَوَاقِحَ / 22 حجر » ما بادها فرستادیم برای این که عمل لقاح را در گیاهان انجام دهند. در آن زمان چه کسی از گردافشانی گیاهان خبر داشت؟ این یک نوع لقاح است. از این که می فرماید ما هر چیزی را جفت آفریدیم ، معلوم می شود که درخت نیز نر و ماده دارد. حالا معلوم شده که باد است که گرده های درخت نر را بر می دارد و می پاشد بر روی درخت های ماده تا میوه دهند. در ان زمان می دانستند که درخت های نخل عربستان نر و ماده دارد اما گردافشانی آنها را مصنوعی انجام می دادند. گرده های درخت نر را بر میداشتند و پای درختان ماده می کاشتند.  یا می فرماید :      

 « وَالْجِبَالَ أَوْتَادًا / 7 نباء » ما کوه ها را میخ قرار دادیم بر روی زمین. در آن زمین می گفتند زمین ثابت است. وقتی زمین ثابت است و حرکت نمی کند، کوه به چه دردی می خورد؟ حالا فهمیدند که این زمین متحرک است. اگر زمین به صورت کره صاف می بود، حرکتش نمی توانست در فضا یکنواخت باشد. یک وقت کند می شد و یک وقت تند تا یک کره کاملا صاف و گرد باشد. این نمی تواند حرکت منظم انتقالی و یا وضعی داشته باشد. کسانی که در سیرک ها بندبازی می کندد چوب بلندی در دست دارند که همان چوب باعث می شود تعادل آنها برقرار شود. کوه ها این کار را انجام می دهند.
 یا می فرماید: « الذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا  مَا تَرَى فِي خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ  فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرَى مِنْ فُطُورٍ / 3 ملک » در خلقت خدا تفاوت پیدا نمی کنی ذره ای خطا و سستی بر این عالم می توانی پیدا کنی ؟ این حرف را انسانی می زند که اصلا از وضعیت عالم خبر نداشت. این ریاضی دقیقی که در عالم پیدا شده ، دانشمندان در هر کجا که تحقیق می کنند و آزمایش انجام می دهند، چطور باید این محاسبات را انجام دهند که وقتی سفینه ای می سازند بعد از 20 سال دیگر که این سفینه به مریخ می رود، دقیقا در فضا برسد؟ این محاسبات از قدرت انسان خارج است و ابر کامپیوترها باید به کمک انسان بیایند. همه دانشمندان می دانند که در عالم خطا نیست. هشتمین سیاره منظومه چطور کشف شد ؟ وقتی منجمین در گردش سیاره اورانوس دقت کردند، دیدند در یک منطقه ای از فضا که می رسد سرعت آن کم می شود و بعد که از آن منطقه عبور می کند به سرعت طبیعی خود باز می گردد.  گفتند چرا سرعتش کم می شود؟ دنبال علت گشتند. چرا دانشمندان دنبال علت می گردند و نمی گویند خطا است؟ یم چیز به نظر آنها رسید که باید سیراه ای آن طرف باشد که وقتی به آن می رسد، جاذبه آن سیاره بر اورانوس تاثیر می گذارد و سرعنش را کم می کند. محاسبه کردند که دقیقا آن سیاره در چه فاصله ای باید باشد؟ تلسکوپهای خود را در آن فاصله و در آن زمان تنظیم کردند و لذا سیاره هشتمی در منظومه شمسی به نام نپتون کشف شد. و بعد به همین ترتیب سیاره نهم را نیز کشف کردند. چرا هیچ دانشمندی نگفت خطا است؟ همه اذعان دارند که عالم بر اساس ریاضیات بنا شده است. هیچ دانشمندی معتقد به خطا نیست. این است که در 1400 پیش گفت  تفاوت نمی بینی در خلقت خدا. « إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْنَاهُ بِقَدَرٍ / 49 قمر » همه چیز را بر روی قدر آفریدیم. قدر = اندازه . اندازه = هندسه همه چیز را بر مبنای اندازه آفریدیم یعنی بر مبنای هندسه آفریدیم. لذا حساب ، هندسه در تمام ذرات عالم نفوذ کرده است. این انسان چه درسی خوانده بود ؟ هندسه خوانده بود؟

وقتی در مسائل فلسفی وارد می شود چنان دقیق صغری کبری می چیند که انگار یک فیلسوف آن را چیده است. بنابراین این قرآن کار بشر نیست و پیامبر آن را از جایی یاد نگرفته ، واسطه ای است که آن را به انسانها برساند.

دابه = جنبنده ≠ ملائکه . جنبده به انسان و حیوان می گویند. دلالت می کند بر این که در کرات دیگر موجودات دیگری هستند. قرآن از این نیز خبر می دهد.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.