filter_list موضوعات search جستجو

مروج توحید

person حساب کاربری file_download اپلیکیشن

تفسیر قرآن جلسه چهارم

1387/11/07 تفسیر قرآن جلسه 4

(توحید 3و4 )

« الله احد » ذات خداوند بی نظیر است و حد ندارد. چون بی نهایت است جا برای موجود دیگری نگذاشته.

« الله الصمد » مصدر به معنای هدف است که خداوند مقصود همه موجودات است. خداوند جمیع کمالات است پس طبیعی است که همه موجودات او را قصد کرده اند.  این است که می گویم ” الصمد ” و ال دلالت بر استغراق می کند. یعنی جمیع قصدها به سوی خداست. خداوند یک مقصود و هدف جامع و کلی است. لذا می فرماید « الی الله ترجع الامور » همه به سوی خدا می روند.

« لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ » خداوند در این آیات می خواهد شان دیگری از شئن وجودی خود را بیان کند و آن این است که می خواهد بفرماید خداوند بسیط است.

فلاسفه موجودات را به دو دسته تقسیم می کنند:
1. بسیط :
جز ندارند. یکپارچه هستند. مثل عقل ما.
پس هرچیزی که قابل اندازه گیری نباشد و مادی نباشدبسیط است.
2. مرکب :
ترکیب شده از اجزا است . مثلا مسجد مرکب از آجر و سیمان است. یا بدن انسان.
پس موجود مرکب دارای جز است و قابل اندازه گیری است پس موجود مرکب شی ای است که مادی باشد. هر چیز که مادی باشد ، مرکب است یعنی جز دارد.

قاعده کلی:
موجودی مرکب است که قابل اندازه گیری باشد. 

خداوند بسیط است . یعنی دارای اجزا نیست. نمی توان او را اندازه گرفت. مادی نیز نیست. اگر موجودی دارای جز باشد، این موجود محتاج است. چرا؟ چون این موجود حداقل به اجزا خود محتاج است. و خود این احتیاج نقص است. خداوند نمی تواند مرکب باشد چرا که اگر مرکب باشد ، دارای اجزا است و به اجزا خود محتاج است. پس در قالب یک قیاس منطقی، یک قیاس استثنایی،می گوییم ” اگر خداوند مرکب باشد، محتاج به اجزا است. و خداوند محتاج نیست ، پس مرکب نیست.”  

البته تصور موجود بسیط برای ما مشکل است. چرا که با موجودات مادی خو گرفته ایم و هر موجود مادی قابل قسمت به اجزا است.

ملائکه نیز بسیط هستند.

آیه  « لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ » می خواهد بسیط بودن خداوند را بیان کند. این ” نمی زاید” کنایه است. موجودی که می زاید ، مرکب است. همین که مادر فرزند خود را می زاید دلیل بر این است که موجودی مرکب است. خود زاییدن دلالت بر مرکب بودن می کند. چرا که بچه جزئی از بدن مادر است. یعنی جزئی از وجود خود را به بیرون از وجود خود منتقل کرده است. و هر موجودی که جز داشته باشد موجود مرکب است.
این که می گویید خداوند نمی زاید یعنی جز ندارد پس بسیط است. در ادامه نیز می فرماید “زاییده نمی شود” باز مثال مادر و فرزند را در نظر بگیرید. بچه تا در بدن مادر بوده، جزئی از بدن مادر بوده. هر موجودی که جزء باشد خود دارای جزء است. قاعده کلی این است که هر موجودی که جزئی از موجود کلی تر باشد، خود آن موجود باز جز دارد. مثلا همین مسجد . یکی از اجزای آن آجر است. خود آجر هم جز دارد و میتوانی آن را تقسیم کنی. اگر خدا جزئی از موجود بزرگتر از خودش می بود، پس خودش هم جز داشت و مرکب بود. در حالی که خداوند این طور نیست.
پس به جای این که بگوید خدواند جز ندارد و جز موجود دیگر نیست گفته ” نمی زاید و زاییده نمی شود ” پس این معنی فلسفی و حقیقی آیه است که “نمی زاید و زاییده نمی شود” کنایه از آن است .

پس تا اینجا 3 صفت برای خداوند ثابت شده: 1.احدیت 2. صمدیت 3.بساطت

اگر خداوند مرکب باشد چه اشکالی پیش می آید؟عرض کردیم : موجودی که دارای اجزا است محتاج است.

آخرین صفتی که برای خداوند عنوان می شود این است که « وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ- برای خداوند کفو وجود ندارد »
کفویت = شئنیت. خداوند هم شان ندارد. در آیه اول وقتی می گوید خداوند احد است یعنی نظیر ندارد. چرا؟ چون خداوند یک موجود بی نهایت است و جا برای دیگری نگذاشته. پس چه کسی که بخواد هم شئن با خدا باشد ؟

کفویت در 2 جهت قابل بحث است:
1. از نظر ذات
خداوند هم شان بودن در ذات ندارد. ذات خداوند یک ذات “واجب الوجود” است. غنی بالذات است. یعنی خودش روی پای خود ایستاده و هیچکس خدا را نگه نداشته. خودش علت خودش است. یعنی وجود نامحدود در عالم نیست که هم کفو خدا شود. این طور نیست که موجود واجب الوجود دیگری باشد. یک واجب الوجود است.
واجب :یعنی موجودی که وجودش حتمی است ، باید باشد.
ممکن الوجود : موجودی که ذاتش ممکن است باشد و یا نباشد. مثل ما، نور. اگر علتش بود، این موجود هست و اگر نبود این موجود نیست. مثلا چراغ علت نور است اگر چراغ بود نور هم در اینجا هست. وجود و عدم آنها تابع اراده علت آنهاست.اما کدام علت از خداوند بالاتر است که اگر اراده کند او هست و اراه نکند او نیست ؟  واجب الوجود به این معنی است.
2.در فعل
خداوند هم شان در فعل ندارد. خداوند موجودات عالم را ربوبیت می کند، گردانندگی می کند. در مورد کفویت در فعل انحرافی در انسانها به وجود آمد که در مورد کفویت ذات به وجود نیامد. در مورد کفویت در ذات ،مشرکین و موحدین  هر دو معتقد بودند که خداوند کفو در ذات ندارد. یعنی غیر از خدا ذاتی پیدا نمی شود که آن ذات واجب الوجود باشد ، نامحدود باشد. اما در مورد فعل انحرافی در بین مشرکین ایجاد شد.
فعل خدا چیست؟ کار خدا یک چیز است، ربوبیت است. یعنی گردانندگی. یعنی خداوند که فیاض است ، خالق است ، با فیض این عالم را خلق کرد و حال آن را می گرداند و می بینید کرات آسمانی به دور هم می چرخند ، چهار فصل به وجود می اید ، شب و روز به وجود می آید. اینها را می گویند گردانندگی عالم، ربوبیت. ربوبیت یعنی مرتب موجودات عالم را می گرداند، می چرخاند، حاجاتشان را برآورده می کند.
 در مورد ربوبیت مشرکین انتقادی داشتند. یک سری می گفتند : خداوند به کلی ربوبیتش را رها کرده. اصلا ربوبیت نمی کند. یعنی آن را به ملائکه داد و ملائکه عالم هستند که آن را می چرخانند.
امروز معمولا در جامعه غربی این اعتقاد هست که می گویند: خداوند ربوبیتش را به نیروهای طبیعی داد. نیروی جاذبه،دافعه، گریز از مرکز،  اینرسی و امثال این نیروها که در طبیعت هستند. در قدیم به این معتقد بودند که : خداوند ربوبیت را واگذار کرد به نیروهای غیرطبیعی یعنی ماورالطبیعی یا همان ملائکه. اما امروز معتقدند واگذار کرده به نیروهای طبیعی.
گروه دیگری معتقد بودند که : خداوند خودش نیز ربوبیت می کند منتهی قسمتی از ربوبیتش را واگذار کرد به انسانها مثلا فرعون را رب خود میدانستند و می گفتند که کشور مصر را همین فرعون ربوبیت می کند و می گرداند. و خود فرعون هم که می گفت «  أَنَا رَبُّکُمُ‌ الْأَعْلَى‌ » یا مثلا هر انسانی یک ربی داشت. که الان هم هست مثلا همین که می گویی ” اگر فلان دکتر نمی بود، من می مردم ” این شرک در ربوبیت است یعنی این شفای من از ناحیه این دکتر بود. این رب من بود که من را شفا داد انگار اراده خداوند در کار نبوده. یا مثلا اگر اداره نروم از کجا بخورم؟ پول را رب خود می دانند که به این مسائل استقلال می دهند. این اعتقاد حتی بین موحدین هم رواج پیدا کرد.

خودمان را رب می دانیم. مثلا فرعون خود را رب مصر می دانست و ما خود را رب خانه می دانیم. مغازه را رب خومان می دانیم. در حالی که باید گفت من باشم و نباشم روزی زن و فرزند را رب می رساند. خداوند رزاق است نه من و مغازه. اینها اسبابی است که خداوند از طریق آنها روزی را به من می رساند. اگر این طریق نباشد مسلما خداوند از طریق دیگری روزی را به من می رساند. این شرک در ربوبیت معمولا هست ، در بین موحدین هم هست. لذا این انحراف کفویت در فعل در بین انسانها وجود داشته.

انبیا الهی برای این آمدند که شرک در کفویت در فعل ، یعنی شرک در ربوبیت را از انسانها بزدایند. بلا استثنا. هیچ پیامبری نیامد بگوید “انسانها خداوند هست” گفتیم که اعتقاد به خدا ذاتی انسانها است. همه انسانها معتقد به یک موجود ازلی و ابدی و واجب الوجود بودند هرچند در مصداق انها را به اشتباه می گرفتند. ماتریالیستها ( کسانی که اصالت را به ماد می گرفتند) اونها هم معتقد به خدا هستند فقط ماده را ازلی و ابدی و واجب الوجود می دانند. می گویند: ماده نه از بین می رود و نه به وجود می آید . ماده مقدار ثابتی است که از ل بوده و تا ابد هم هست. ما معتقدیم خدا این گونه است. بنابراین هیچ انسانی از این که موجودی ازلی و ابدی و اجب الوجود بوده خالی نیست. لذا انبیا هیچکدام نگفتند خدا هست . بلکه انحراف انسانها را برطرف کردند که در مسئله ربوبیت خداوند بوده و گفته اند ” انسانها ربی جز خداوند نیست. “

لذا در تفسیر « الحمدالله رب العالمین» ، می گوید روزی10 بار این آیه را بخوان و توجه کن که عالمین یعنی عوالم موجودات. همه عوالم موجودات ربشان الله است. یعنی خداوند رب همه عوالم موجودات است نه این که من رب باشم یا فرعون رب باشه. نه این که خدا رب باشد ، من هم رب باشم. نه این که خدا رب باشد ، نیروهای طبیعی هم رب باشند. نه . الله رب العالمین. لذا تمام قلب خودتان را متوجه الله کنید. یک اراده است که در عالم کار میکند نه 10 تا اراده. یک اراده هست نه این که خدا اراده کند، من هم اراده کنم. یک قدرت است یک علم است. دیگه از خودت ناامید شو. نگو من ارادم این است. من چنین. من چنان. دیگه این حرفها را نزن ! فقط به فقط توجه به خدا باشد که اوست که در عالم کار می کند.

به همین دلیل است که روزی چند بار می گوییم « الحمد الله رب العالمین » تا در ذهنمان بماند و دیگر فرعونیت در ما ایجاد نشود که اگر من نباشم چه می شود اگر مغازه نبود چه می شد و اینها. این اعتقادات فاسد را انسان رها کند.

پس همان طور که خداوند در ذات خود واجب الوجود است همان گونه خداوند رب است . رب العالمین است. در هیچ کدام کفوی ندارد. نه در ذات خود نه در فعل خود که ربوبیت باشد. این طور آخرین آیه بر اولین آیه منطبق می شود. در اولین آیه گفتم « الحمدالله رب العالمین » با این « وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ » با هم منطبق می شوند. یعنی آخر به اول بر می گردد. باید این طور گفت که « بسم الله » انطباق خاتمه بر ابتدا است. 

پس این صفات خدا به اثبات رسید که :  1.احدیت 2. صمدیت 3.بساطت 4. کفوی ندارد ( در ذات و فعل )

باز هم مطالب عمقی درباره این سوره هست. در روایت داریم : « مردمانی در اخرالزمان به حقایق این سوره پی می برند.» و همچنین آیاتی از سوره حدید. مثلا در آیه اول هو چیست ؟ چرا اول هو آمده بعد الله ؟ در بحث احد خداوند  مرتبه دارد :
1.الله 2. احد 3. هو که آنها را ذکر نکردیم. همین مقدار که در نماز توجه داشته باشیم کافی است. 

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

یک پاسخ به “تفسیر قرآن جلسه چهارم”

  1. محمد گفت:

    سلام علیکم.
    ممنون و متشکرم از لطفتون
    بسیار استفاده کردیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

(توحید 3و4 )

« الله احد » ذات خداوند بی نظیر است و حد ندارد. چون بی نهایت است جا برای موجود دیگری نگذاشته.

« الله الصمد » مصدر به معنای هدف است که خداوند مقصود همه موجودات است. خداوند جمیع کمالات است پس طبیعی است که همه موجودات او را قصد کرده اند.  این است که می گویم ” الصمد ” و ال دلالت بر استغراق می کند. یعنی جمیع قصدها به سوی خداست. خداوند یک مقصود و هدف جامع و کلی است. لذا می فرماید « الی الله ترجع الامور » همه به سوی خدا می روند.

« لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ » خداوند در این آیات می خواهد شان دیگری از شئن وجودی خود را بیان کند و آن این است که می خواهد بفرماید خداوند بسیط است.

فلاسفه موجودات را به دو دسته تقسیم می کنند:
1. بسیط :
جز ندارند. یکپارچه هستند. مثل عقل ما.
پس هرچیزی که قابل اندازه گیری نباشد و مادی نباشدبسیط است.
2. مرکب :
ترکیب شده از اجزا است . مثلا مسجد مرکب از آجر و سیمان است. یا بدن انسان.
پس موجود مرکب دارای جز است و قابل اندازه گیری است پس موجود مرکب شی ای است که مادی باشد. هر چیز که مادی باشد ، مرکب است یعنی جز دارد.

قاعده کلی:
موجودی مرکب است که قابل اندازه گیری باشد. 

خداوند بسیط است . یعنی دارای اجزا نیست. نمی توان او را اندازه گرفت. مادی نیز نیست. اگر موجودی دارای جز باشد، این موجود محتاج است. چرا؟ چون این موجود حداقل به اجزا خود محتاج است. و خود این احتیاج نقص است. خداوند نمی تواند مرکب باشد چرا که اگر مرکب باشد ، دارای اجزا است و به اجزا خود محتاج است. پس در قالب یک قیاس منطقی، یک قیاس استثنایی،می گوییم ” اگر خداوند مرکب باشد، محتاج به اجزا است. و خداوند محتاج نیست ، پس مرکب نیست.”  

البته تصور موجود بسیط برای ما مشکل است. چرا که با موجودات مادی خو گرفته ایم و هر موجود مادی قابل قسمت به اجزا است.

ملائکه نیز بسیط هستند.

آیه  « لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ » می خواهد بسیط بودن خداوند را بیان کند. این ” نمی زاید” کنایه است. موجودی که می زاید ، مرکب است. همین که مادر فرزند خود را می زاید دلیل بر این است که موجودی مرکب است. خود زاییدن دلالت بر مرکب بودن می کند. چرا که بچه جزئی از بدن مادر است. یعنی جزئی از وجود خود را به بیرون از وجود خود منتقل کرده است. و هر موجودی که جز داشته باشد موجود مرکب است.
این که می گویید خداوند نمی زاید یعنی جز ندارد پس بسیط است. در ادامه نیز می فرماید “زاییده نمی شود” باز مثال مادر و فرزند را در نظر بگیرید. بچه تا در بدن مادر بوده، جزئی از بدن مادر بوده. هر موجودی که جزء باشد خود دارای جزء است. قاعده کلی این است که هر موجودی که جزئی از موجود کلی تر باشد، خود آن موجود باز جز دارد. مثلا همین مسجد . یکی از اجزای آن آجر است. خود آجر هم جز دارد و میتوانی آن را تقسیم کنی. اگر خدا جزئی از موجود بزرگتر از خودش می بود، پس خودش هم جز داشت و مرکب بود. در حالی که خداوند این طور نیست.
پس به جای این که بگوید خدواند جز ندارد و جز موجود دیگر نیست گفته ” نمی زاید و زاییده نمی شود ” پس این معنی فلسفی و حقیقی آیه است که “نمی زاید و زاییده نمی شود” کنایه از آن است .

پس تا اینجا 3 صفت برای خداوند ثابت شده: 1.احدیت 2. صمدیت 3.بساطت

اگر خداوند مرکب باشد چه اشکالی پیش می آید؟عرض کردیم : موجودی که دارای اجزا است محتاج است.

آخرین صفتی که برای خداوند عنوان می شود این است که « وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ- برای خداوند کفو وجود ندارد »
کفویت = شئنیت. خداوند هم شان ندارد. در آیه اول وقتی می گوید خداوند احد است یعنی نظیر ندارد. چرا؟ چون خداوند یک موجود بی نهایت است و جا برای دیگری نگذاشته. پس چه کسی که بخواد هم شئن با خدا باشد ؟

کفویت در 2 جهت قابل بحث است:
1. از نظر ذات
خداوند هم شان بودن در ذات ندارد. ذات خداوند یک ذات “واجب الوجود” است. غنی بالذات است. یعنی خودش روی پای خود ایستاده و هیچکس خدا را نگه نداشته. خودش علت خودش است. یعنی وجود نامحدود در عالم نیست که هم کفو خدا شود. این طور نیست که موجود واجب الوجود دیگری باشد. یک واجب الوجود است.
واجب :یعنی موجودی که وجودش حتمی است ، باید باشد.
ممکن الوجود : موجودی که ذاتش ممکن است باشد و یا نباشد. مثل ما، نور. اگر علتش بود، این موجود هست و اگر نبود این موجود نیست. مثلا چراغ علت نور است اگر چراغ بود نور هم در اینجا هست. وجود و عدم آنها تابع اراده علت آنهاست.اما کدام علت از خداوند بالاتر است که اگر اراده کند او هست و اراه نکند او نیست ؟  واجب الوجود به این معنی است.
2.در فعل
خداوند هم شان در فعل ندارد. خداوند موجودات عالم را ربوبیت می کند، گردانندگی می کند. در مورد کفویت در فعل انحرافی در انسانها به وجود آمد که در مورد کفویت ذات به وجود نیامد. در مورد کفویت در ذات ،مشرکین و موحدین  هر دو معتقد بودند که خداوند کفو در ذات ندارد. یعنی غیر از خدا ذاتی پیدا نمی شود که آن ذات واجب الوجود باشد ، نامحدود باشد. اما در مورد فعل انحرافی در بین مشرکین ایجاد شد.
فعل خدا چیست؟ کار خدا یک چیز است، ربوبیت است. یعنی گردانندگی. یعنی خداوند که فیاض است ، خالق است ، با فیض این عالم را خلق کرد و حال آن را می گرداند و می بینید کرات آسمانی به دور هم می چرخند ، چهار فصل به وجود می اید ، شب و روز به وجود می آید. اینها را می گویند گردانندگی عالم، ربوبیت. ربوبیت یعنی مرتب موجودات عالم را می گرداند، می چرخاند، حاجاتشان را برآورده می کند.
 در مورد ربوبیت مشرکین انتقادی داشتند. یک سری می گفتند : خداوند به کلی ربوبیتش را رها کرده. اصلا ربوبیت نمی کند. یعنی آن را به ملائکه داد و ملائکه عالم هستند که آن را می چرخانند.
امروز معمولا در جامعه غربی این اعتقاد هست که می گویند: خداوند ربوبیتش را به نیروهای طبیعی داد. نیروی جاذبه،دافعه، گریز از مرکز،  اینرسی و امثال این نیروها که در طبیعت هستند. در قدیم به این معتقد بودند که : خداوند ربوبیت را واگذار کرد به نیروهای غیرطبیعی یعنی ماورالطبیعی یا همان ملائکه. اما امروز معتقدند واگذار کرده به نیروهای طبیعی.
گروه دیگری معتقد بودند که : خداوند خودش نیز ربوبیت می کند منتهی قسمتی از ربوبیتش را واگذار کرد به انسانها مثلا فرعون را رب خود میدانستند و می گفتند که کشور مصر را همین فرعون ربوبیت می کند و می گرداند. و خود فرعون هم که می گفت «  أَنَا رَبُّکُمُ‌ الْأَعْلَى‌ » یا مثلا هر انسانی یک ربی داشت. که الان هم هست مثلا همین که می گویی ” اگر فلان دکتر نمی بود، من می مردم ” این شرک در ربوبیت است یعنی این شفای من از ناحیه این دکتر بود. این رب من بود که من را شفا داد انگار اراده خداوند در کار نبوده. یا مثلا اگر اداره نروم از کجا بخورم؟ پول را رب خود می دانند که به این مسائل استقلال می دهند. این اعتقاد حتی بین موحدین هم رواج پیدا کرد.

خودمان را رب می دانیم. مثلا فرعون خود را رب مصر می دانست و ما خود را رب خانه می دانیم. مغازه را رب خومان می دانیم. در حالی که باید گفت من باشم و نباشم روزی زن و فرزند را رب می رساند. خداوند رزاق است نه من و مغازه. اینها اسبابی است که خداوند از طریق آنها روزی را به من می رساند. اگر این طریق نباشد مسلما خداوند از طریق دیگری روزی را به من می رساند. این شرک در ربوبیت معمولا هست ، در بین موحدین هم هست. لذا این انحراف کفویت در فعل در بین انسانها وجود داشته.

انبیا الهی برای این آمدند که شرک در کفویت در فعل ، یعنی شرک در ربوبیت را از انسانها بزدایند. بلا استثنا. هیچ پیامبری نیامد بگوید “انسانها خداوند هست” گفتیم که اعتقاد به خدا ذاتی انسانها است. همه انسانها معتقد به یک موجود ازلی و ابدی و واجب الوجود بودند هرچند در مصداق انها را به اشتباه می گرفتند. ماتریالیستها ( کسانی که اصالت را به ماد می گرفتند) اونها هم معتقد به خدا هستند فقط ماده را ازلی و ابدی و واجب الوجود می دانند. می گویند: ماده نه از بین می رود و نه به وجود می آید . ماده مقدار ثابتی است که از ل بوده و تا ابد هم هست. ما معتقدیم خدا این گونه است. بنابراین هیچ انسانی از این که موجودی ازلی و ابدی و اجب الوجود بوده خالی نیست. لذا انبیا هیچکدام نگفتند خدا هست . بلکه انحراف انسانها را برطرف کردند که در مسئله ربوبیت خداوند بوده و گفته اند ” انسانها ربی جز خداوند نیست. “

لذا در تفسیر « الحمدالله رب العالمین» ، می گوید روزی10 بار این آیه را بخوان و توجه کن که عالمین یعنی عوالم موجودات. همه عوالم موجودات ربشان الله است. یعنی خداوند رب همه عوالم موجودات است نه این که من رب باشم یا فرعون رب باشه. نه این که خدا رب باشد ، من هم رب باشم. نه این که خدا رب باشد ، نیروهای طبیعی هم رب باشند. نه . الله رب العالمین. لذا تمام قلب خودتان را متوجه الله کنید. یک اراده است که در عالم کار میکند نه 10 تا اراده. یک اراده هست نه این که خدا اراده کند، من هم اراده کنم. یک قدرت است یک علم است. دیگه از خودت ناامید شو. نگو من ارادم این است. من چنین. من چنان. دیگه این حرفها را نزن ! فقط به فقط توجه به خدا باشد که اوست که در عالم کار می کند.

به همین دلیل است که روزی چند بار می گوییم « الحمد الله رب العالمین » تا در ذهنمان بماند و دیگر فرعونیت در ما ایجاد نشود که اگر من نباشم چه می شود اگر مغازه نبود چه می شد و اینها. این اعتقادات فاسد را انسان رها کند.

پس همان طور که خداوند در ذات خود واجب الوجود است همان گونه خداوند رب است . رب العالمین است. در هیچ کدام کفوی ندارد. نه در ذات خود نه در فعل خود که ربوبیت باشد. این طور آخرین آیه بر اولین آیه منطبق می شود. در اولین آیه گفتم « الحمدالله رب العالمین » با این « وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ » با هم منطبق می شوند. یعنی آخر به اول بر می گردد. باید این طور گفت که « بسم الله » انطباق خاتمه بر ابتدا است. 

پس این صفات خدا به اثبات رسید که :  1.احدیت 2. صمدیت 3.بساطت 4. کفوی ندارد ( در ذات و فعل )

باز هم مطالب عمقی درباره این سوره هست. در روایت داریم : « مردمانی در اخرالزمان به حقایق این سوره پی می برند.» و همچنین آیاتی از سوره حدید. مثلا در آیه اول هو چیست ؟ چرا اول هو آمده بعد الله ؟ در بحث احد خداوند  مرتبه دارد :
1.الله 2. احد 3. هو که آنها را ذکر نکردیم. همین مقدار که در نماز توجه داشته باشیم کافی است. 

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

یک پاسخ به “تفسیر قرآن جلسه چهارم”

  1. محمد گفت:

    سلام علیکم.
    ممنون و متشکرم از لطفتون
    بسیار استفاده کردیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *