مروجی سبزرواری
مروجی سبزرواری
مروجی سبزرواری
مروجی سبزرواری

ای بنده من

چشم های تو نسبت به آن برقی که از چهره می تابد کور است. گوش تو از آن پیامهایی که از رخ دوست می‌آید کَر است. باد صبا هیچ نسیمی از بوی چهره بر مشام تو نیاورده است. در یک شبی که همه خواب هستند و تو بیدار هستی گوش تیز کن ببین آیا می شنوی؟ بیدار باش و خلوتی برای خودت داشته باش تا شاید شبی از این شبها، نزدیکهای اذان صبح گوش کنی و بو بکشی و در شبهای متوالی کوش تیز کنی مانند صیادی که به کمین شکار است و بلعخره شبی صدای او را خواهی شنید که می گوید ای بنده من…

مروجی سبزرواری
نیست شو

زمین من گنجایش من را ندارد، آسمان من گنجایش من را ندارد،قلب تو گنجایش حضور من را دارد. به شرط اینکه در قلب تو ، خود تو نباشی. اگر تو باشی او نمی آید، غیر نباید در خانه باشد. خانه او قلب تو است. اگر نگاه کند به قلب تو و ببیند که خانه از غیر خالی کرده ای ، می آید ، حتما می آید. باید این من، را از قلب خودت بیرون کنی و نیست شوی و این کار تو نیست ! تو نمی توانی این کار را بکنی ! این کار تو نیست ! کسی باید بیاید و به آتش بکشد، کسی که خودش آتش باشد.

سخنرانی ها

arrow_back arrow_forward

از زبان مخاطبان