filter_list موضوعات search جستجو

مروج توحید

person حساب کاربری file_download اپلیکیشن

داستان خلقت آدم جلسه یکم

داستان خلقت آدم جلسه 1

دو طایفه قبل از آدم

گناه تنها قمار و شراب و انجام افعال حرام نیست. غفلت بزرگترین گناه انسان است . تا جایی که می فرماید : « وجودک ذنب لایقاس معه ذنب [1]» شیطان ما را به غفلت می اندازد . لذا به این مسائل دقت کنید که عمر نگذرد . به هر حال این عمر بازگشتی ندارد. « وَالْعَصْرِ ﴿۱﴾ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ ﴿۲﴾ / العصر » انسان در زیان است. این جمله ای است که دلالت بر دوام و استمرار می کند که انسان لحظه به لحظه در حال زیان است. باید دانست که این زیان، زیان مادی نیست . چرا که افرادی هستند که لحظه به لحظه سود می برند از لحاظ مادی . یکی از مفسرین می گوید که تفسیر این آیه را نمی دانستم تا این که یک روز در بازار کوفه دیدیم یخ فروشی می گوید: مردم بخرید از کسی که سرمایه اش دائما در حال کم  شدن است. دنیا این طور نیست هرچند روز هم که بماند بالاخره به فروش می رود. اما یخ باید به فروش رود. اگر به فروش نرفت ، قطره قطره می چکد و انسان زیان می بیند. عمر نیز این گونه است. به ساعت نگاه کن، ثانیه ثانیه هایی که می گذرد قطره های عمر ما است که می گذرد. کو تا موقعی این انسان بیچاره از شر نفس خود خلاص شود؟ و انسان بتواند به عوالم نور سیر کند. کجا؟ واقعا آیا برای ما میسر است با این همه مشغولیتی که برای خود درست کرده ایم؟
در ماه رمضان نعمت های رحیمی خدا بار دیگر در بارش است ، به غفلت نگذرانیم. ان شاء الله بتوانیم در همین ماه یک جذب عنایتی کنیم ، یک جذب رحمتی کنیم که ما واقعا به این نعمت و رحمت الهی نیاز داریم.  
ان شاء الله قرار شده در این شبها مباحث تفسیری را خدمتتان عرضه بداریم .به هر حال اصل کار به مسائل اعتقادی هست که نگرشمان نسبت به آیات اعتقادی قرآن قوی تر شود و یک بطونی از این حقایق را کشف کنیم. به هر حال ما بر سر سفره قران نشسته ایم. قرآن ” مَأدُبَةُ اللَّهِ[2]”  است.  مَأدُبَةُ یعنی سفره . قرآن سفره خدا است که پهن شده و هرکس به فراخور فهم و عقل خود از ان دریافت میکند. اکثر انسانها از بعد مادی قران یعنی همین الفاظ اطلاع دارند. علم به الفاظ دارند که البته این کمال نیست. قران یک بعد، یک دامنه ای دارد تا خود ذات خدا و ان مراتب باطنی را باید با قدم کشف و شهود رفت.نمی توان آن مراتب باطنی را با استدلال و عقل و برهان طی کرد. باید با قدم شهود آن عوالم را طی کند. فلذا نیاز به یک پاکسازی دارد. فرمود: « فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ – لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ / 78-79 واقعه » یعنی قران بعد مکنون دارد ، یعنی بعدی که در کتاب مکنون است، در عالم عقل اول است، در لوح محفوظ است. آن بعد از قرآن با استدلال های عقلی کشف نمی شود. نیاز دارد که انسان یک طهارت قوی نسبت به قلب خود انجام دهد تا آن حقایق قرآن بر قلب او تابیده شود.  قرآن حاضر شود حجاب را کنار بزند و خودش را بی حجاب به انسان بنمایاند. اگر انسان بخواهد بعد ظاهر قرآن ، آیات فقهی و اعتقادی قرآن را بفهمد به مدرسه می رود و درس می خواند. یک ریشه قران در عالم واحدیت، در اسماء و صفات خدا است. یک ریشه آن در مقام احدیت است ، در آن منطقه اطلاقی است. قران چنین دامنه ای دارد. انسان نمی تواند آن را به راحتی به دست آورد. این است که می بینی خیلی از فقیهان، متکلمان، فیلسوفان، عمری را در قرآن غور کرده اند اما قرآن از روی خود حجاب برنداشته است و در حجاب هستند. مثل این که مجسمه فرد نامداری را درست میکنند و روی آن پرده ای می اندازند و می گویند ” پرده برداری کنیم “. مادامی که این مجسمه زیر پرده است هر کسی چیزی می گوید اما این پرده هست مگر این که کسی پرده را کنار بزند. قرآن نیز به این صورت است. خیلی ها در قرآن غور می کنند اما قرآن همچنان برای انها در پرده است و وقتی آنها وارد صحنه قیامت شوند ، قرآن را می بینند که هیچ چیزی از قرآن نفهمیده اند. چون در قیامت بعد مادی قرآن از بین می رود. ابعاد عقلی قران ظهور می کند که ما از آنها در حجاب هسیتم . لذا کاری کنیم که تا هستیم مقداری این قرآن حجابش را کنار بزند و دست خالی از این دنیا نرویم. دست خالی از درک قرآن از این دنیا نرویم. آیات را که می خوانیم، آیات با ما حرف بزنند. آن حقایق درون خود را برای ما بیان کنند. و این خیلی نیاز دارد به این که انسان روی خودش کار کند. بعد علمی آن خواندن کتاب است اما آن بعد مهمش تصفیه است که « لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ / 79واقعه »
ان شاء الله بر سر سفره قرآن بنشینیم و از باطن قرآن بخواهیم که ما را هدایت کند و ما را قابل بداند که به ما گوشه ای از زیبایی های خود را بنمایاند. آن حجاب را کنار بزند و ما بتوانیم بالاخره چیزی از قرآن را بی پرده شهود کنیم.

در آیات ابتدای سوره بقره صحبت از آفرینش انسان ، سجده ملائکه نسبت به انسان، امتناع شیطان از سجده انسان، آمده است. البته داستان پیدایش و خلقت انسان در چند جای قرآن است مانند سوره صاد و سوره کهف. قرآن ماجراهایی را نقل می کند و بحث های زیادی در آنها است . مخصوصا در جریانی که خداوند امر فرمود به ملائکه که سجده کنید آدم را ، ملائکه سجده کردند و شیطان سجده نکرد.

فلسفه مسئله سجده نکردن شیطان چیست ؟
مباحثی در این زمینه پیش می آید که به تدریج خدمت دوستان عرض می کنیم. در انجیل یوحنا ماجرایی نقل میکند که شیطان به ملائکه گفت: من چند سوال از شما میکنم و اگر جواب دادید، قانع می شوم ، حرفی نیست و حق با شما است اما اگر نتوانستید مرا قانع کنید، دیگر من را مستحق لعن ندانید. در آنجا یک سری اشکالات فلسفی وارد می کند بر ملائکه.شاید 16-17 اشکال است که شیطان در آنجا مطرح میکند. بحث های اعتقادی و استدلالی خوبی در آن هست که به تدریج خدمت دوستان عرض می کنیم. بیشتر بحثمان را متمرکز می کنیم در بحث وارد شدن امر به سجده دربرابر آدم و اطاعت ملائکه و امتناع شیطان.

طوایف قبل از آدم :
در داستان هایی که در مورد خلقت آمده است در روایات ما، در یک سری از روایات هست که قبل از خلقت آدم در روی زمین، دو طایفه زندگی می کردند:
 1. طایفه جن ( که مشخص است )
 2. طایفه نسناس ( ظاهرا حیوانات انسان نما هستند. )
البته من نمی دانم در زبان عبری پیشوند “نَس” به چه معنا است؟  ناس = مردم اما باید ببینیم که نَس به چه معنا است؟ احتمالا به معنای انسان نما است.در بحث تکامل می گویند که برخی از حیوانات قبلی مثلا میمون ها تکاملاتی پیدا کردند و شبیه به انسانها شدند ، توانستند راست حرکت کنند، بدنشان از مو خالی شد و جمجمه انها حالت مدور پیدا کرد . ظاهرا باید آنها باشند.
این دو طایفه با هم جگی بر روی زمین داشتند و خداوند فرمود: من شما دو طایفه را نابود می کنم تا زمین را برای استقرار بنده خودم آدم ، آماده و مهیا کنم. بالاخره خداوند آنها را نابود کرد. شیطان در میان آنها ، به ملائکه التماس کرد که من را نکشید و من از این به بعد جز شما می شوم و خدا را عبادت می کنم فقط به من فرصت دهید و من را نکشید. خداوند دعای شیطان را اجابت فرمود و خداوند بعد از این که اجنه را نابود میکند، شیطان مشغول به عبادت می شود در درگاه خداوند. بالاخره خداوند صریحا فرمود که شیطان از طایفه جن بوده « كَانَ مِنَ الْجِنِّ / 50 کهف»

خود اجنه چه موجوداتی هستند ؟
خود شیطان گفت « خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ /12 اعراف » شیطان از جن است و شیطان از آتش است. پس جن از آتش است. ( قیاس شکل چهارم  که حد وسط وضع به صغری ، حمل به کبری) بنابراین خلقت جن از آتش است. البته خلقت ، خلقت مادی است. اما چه نوع مادی ؟ این را نمی توانیم بفهمیم. قران همین مقدار برای ما فرموده که اینها موجوداتی هستند از آتش.
مطللب دیگر آن که به طور کلی جن و شیطان دارای ذریه هستند. یعنی دارای ازدواج هستند و اولاد می اورند « أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي / 50 کهف» – ای مردم آیا شما شیطان و ذریه او را اولیاء می گیرید به جای من ؟ ما هر چه معلومات راجع به جن و شیطان داریم ، نه از راه عقل است و نه از راه تجربه علمی، لذا این است که می بینی اکثر دانشمندان وجود آن را نفی کرده و می گویند که خرافات است. نباید این طور بگویند چون نمی شود هرچیزی را که من نمی فهمم یا نمی توانم تجربه کنم، بگویم خرافات است. این درست نیست و مشکلی است که متاسفانه اکثر دانشمندان مرتکب آن می شوند. اگر کسی بگوید که جن وجود ندارد باید برهان عقلی بیاورد بر نفی وجود جن. البته عقل هم نمی تواند اثبات کند. یا مثلا تجربه علمی نمی تواند اثبات کند. چیزی است که فقط وحی از ان برای ما خبر داده است. فقط شریعت از وجود جن به ما خبر داده است. شریعت نیز خیلی محدود آن را بیان کرده است. هدف این نبوده که برای ما گیاه شناسی و جانور شناسی آورد، قرآن به اندازه نیاز یعنی به اندازه ای که برای تربیت انسان محل داشته باشد، گزارشاتی از آنها داده است و نه بیشتر. 
یکی از گزارشات این است که شیطان ، جن از اتش اما چگونه از آتش است؟ نمی دانیم. گزارش دیگر این است که اولاد دارند.
انها قبیله قبیله هستند همانند ما . قرآن می فرماید « إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ /27 اعراف » شیطان و قبیله اش شما را می بینند جوری که شما خودتان متوجه آن نشوید. باز از این ناحیه معلوم می شود که شیطان دارای قبیله است و اجنه قبیله قبیله هستند.

مطلب دیگر این که شیطان جزء ملائکه نیست اما در مقام ملائکه وارد شد. وقتی شیطان التماس کرد به ملائکه که مرا نکشید و من عبادت خدا می کنم، خدا نیز او را اجابت کرد ، چیزی که هست شیطان با ملائکه شروع به عبادت خدا کرد اما ملک نیست، در مقام ملک است. یعنی خداوند او را تا مقام فرشته و ملک بالا آورد. این مسئله از آیه « قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا / 13 اعراف » قابل استنباط است که وقتی خداوند شیطان را ازل می کند در جریان امتحانی که از سوی آدم برگزار شد، خداوند به او می فرماید « فَاهْبِطْ مِنْهَا /13 اعراف » هبوط کن از آن. از کجا؟ این جایی که تو هستی ، جا برای تکبر نیست یعنی جا برای رذائل اخلاقی نیست. این ضمیر « مِنْهَا » به کجا بر می گردد؟  این ضمیر  « مِنْهَا » و « فِيهَا »  به مرتبه بر می گردد. یعنی تو در مرتبه ملائکه هستی. در مرتبه ای هستی که هم شان ملائکه هستی. از مرتبه ملائکه بیا پایین، تنزل کن.

مرتبه ملائکه چه مرتبه ای است؟
خداوند به ملائکه فرمود که می خواهم خلیفه در روی زمین قرار دهم، ملائکه اعتراض کردند. « قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ / 30 بقره » – خدایا ما تو را تسبیح می گوییم و تو را تقدیس می کنیم. از این آیه معلوم می شود مقام ملائکه ، مقام تسبیح و تقدیس است.

تسبیح و تقدیس چه فرقی دارد؟
اصل هر دو برای تنزیه است به معنی پیراسته کردن از عیب ، پاک بودن، طاهر بودن است.
تقدیس : پیراسته کردن اسماء ، صفات خدا است از نقص . صفات خدا هیچ عیبی ندارند و در مرتبه وجوب ، کمال ، لایتناهی است.
تسبیح :  تطهیر اصل ذات است. یعنی ذات از نقص خالی است و هیچ کاستی ای در آن نیست. طهارت محض است. یعنی با عدم مخلوط نیست. عدم نجس میکند. یعنی ما انسانها وجود مطلق نیستیم، با عدم مخلوط هستیم. مثلا می بینی یک نفر نود درجه از وجود بهره دارد، ده درجه عدم است. دیگری هشتاد درجه وجود دارد و بیست درجه عدم است. این است که وجود ما ترکیبی از وجود و عدم است. به قول مرحوم حکیم سبزواری که می فرمودند:« شب ترکیب از وجود و عدم است. » یعنی بدترین ترکیب ها همین ترکیب است. در خداوند نقص نیست. این نیست که بگوییم در خداوند یک میلیارد درجه وجود دارد، خیر، خداوند وجودش لایتناهی است . پس بنابراین :
تقدیس : پیراستن صفات خدا از نقص .
تسبیح: پیراستن اصل وجود خدا از نقص.

 خدا همه صفات را دارد. این که در خدا نقص نیست یعنی چی؟
یعنی خدا همه صفات کمالی را دارد. یعنی هر صفتی که برای کمال یک موجود لازم است را خدا دارد. هیچ صفتی نیست که خدا نداشته باشد.

صفت کمالی :
آن صفتی است که اگر موجود آن را داشته باشد، کامل می شود. مثل سمیع بودن. اگر انسان کر باشد کامل نیست. شنوایی کمال است. یا بصر. بصیر بودن یک کمال است که اگر خدا بصیر نباشد، می شود اَعماء ، کور. قدیر بودن، قادر بودن ، یک کمال است.
 این که می گوییم صفات خدا منزه است دو معنی دارد:
اولا: خداوند همه صفات کمالی را دارد.
ثانیا: همه صفات کمالی را بی نهایت دارد.

نقص در صفات به چه معنا است؟
1. بعضی از صفات را ندارد. یا قادر نیست ، یا سمیع نیست ، یا محی نیست.
2. همه صفات را دارد اما محدود دارد.
هر دو اینها برای خدا نقص است. این که می گوییم « سُبْحانَ الله »
معنی تقدیس این است که اولا خدا همه صفات کمالی را دارد و ثانیا همه صفات کمالی را بی نهایت دارد.
معنی تسبیح این است که اصل ذات و وجود خدا هیچ نقصی ندارد. هیچ گونه حدی ندارد . نا محدود است. روی پای خود ایستاده است. واجب است. قائم بالذات است . غنی بالذات است. پس تسبیح پیراستن وجود خدا است از نقص و آلودگی .

این که ملائکه گفتند: « وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ / 30 بقره » از این آیه معلوم می شود که :
یا بعضی از ملائکه در مقام واحدیت ( مقام ظهور اسماء و صفات ) بودند که می دیدند خدا در مقام واحدیت و اسماء هیچ نقصی ندارد. در مقام شهود اسماء بودند.
یا بعضی از ملائکه در مقام احدیت بودند یعنی به ذات خدا دقت داشتند و فهمیدند که هیچ نقصی در ذات نیست. در مقام شهود ذات خالص بودند.

این که شیطان به مقام ملائکه را پیدا کرد یعنی تا مقام واحدیت ، احدیت پیش رفت ؟
بالاخر اگر می خواهید مقام ملائکه را کشف کنید از همین آیه می توانید « وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ / 30 بقره » چون تسبیح ملائکه ، تسبیح اعتباری مثل ما نیست. من در عالم طبیعت مانده ام اما می گویم « سُبْحانَ الله » ، مگر من صفات خدا را دیده ام که می گوییم سبحان الله ؟ مگر من ذات خدا را دیده ام که می گویم سبحان الله ؟ ندیده ام. منتهی چون گفته اند بگو، من هم می گویم. تعبدی، تقلیدی. یعنی بدون این که مقام تسبیح یا مقام تقدیس را داشته باشم ، می گویم. اما در ملائکه اینگونه نیست. یعنی در ملائکه تسبیح تکوینی است. یعنی واقعا بعضی از ملائکه هستند که عروج کرده اند تا مرتبه واحدیت و اسماء الله و انها را می بینند. بعضی عروج کرده اند تا مرتبه ذات خالص و در حال شهود ذات هستند. ما مقام ملائکه ای را که طرف حساب بودند را از همین آیه می توانیم به دست آوریم. چون همه ملائکه امر به سجده نشدند ( بعدا خدمتتان می گوییم ) اما همین ملائکه که امر به سجده شدند، وضعشان این گونه بود. شیطان تا مقام ملائکه بالارفت. یعنی چه ؟ یعنی شیطان تا مقام احدیت ، واحدیت بالارفت؟ معلوم که اینطور باشد و تا آن مقام ها بالا رفته باشد. اما اجمالا بخواهیم عرض کنیم که بالاخره خدا شیطان را از لحاظ معنوی و روحانی تا مرتبه ملائکه بالا آورد، البته بالا آمدن از لحاظ مکانی نیست. این نیست که بگوییم ملائکه در اسمان هستند و خدا را عبادت میکنند و خدا شیطان را نیز به آسمان برد. این طور نیست بلکه ترفیع معنوی است. یعنی خد از لحاظ روحانی شیطان را صعود داد، روحش را تا حد ملائکه صعود داد. این می شود هم شان بودن شیطان با ملائکه. مکانی نه اما مَکانَتی . یعنی از لحاظ ارزش و رتبه. از لحاظ شان. شد هم شان ملائکه. چنین چیزی می شود؟ با این که شیطان موجودی است که با ملائکه یکی نیست. محور اعداد را در نظر بگیرید که از نقطه صفر از طرف راست می رود تا مثبت یک، دو، سه ،چهار تا بی نهایت. و از طرف چپ می رود تا منفی یک ، دو  و منفی بی نهایت. نکته جالبی در اینجا هست. بعضی از موجودات در جهت مثبت این محور هستند و بعضی در جهت منفی. یعنی جسم بعضی در مرتبه صفر است اما روحشان یا یک درجه صعود کرده است ، یا سه درجه ، یا میلیارد درجه. یا همین طور در جهت منفی تنزل کرده است. بعضی از انسانها یا موجودات هستند که با وجود این که در طرف منفی این محور اعداد هستند، اما گاهی اراده خداوند تعلق می گیرد که همین فرد را که مثلا ارزش وجودی او منهای صد است ، ظلمانی است ، نورانی نیست ، ذاتا در منطقه منهای صد به سر می برد . امکان دارد که خداوند به خاطر بعضی از مصالح، روح او را آنقدر عروج دهد تا برود به قسمت مثبت صد. با این که جایگاه این شخص در محور اعداد در درجه صد منفی ، ظلمانی است!
از این آیه اینگونه استنباط می شود که امکان دارد کسی که مثلا وجود او بیست درجه ظلمت است، خداوند روی یک مصلحتی ، روح او را بکشد تا منطقه بیست درجه نورانی. این می شود” هم شان بودن در مقام “. اینطور نیست که مثلا ما می گوییم فلان افراد در فلان مسجد نماز می خوانند، شما هم پیش آنها برو. از لحاظ مکانی نیست. از لحاظ ارزش وجودی ، از لحاظ روحانی است. این می شود مرتبه هم شان بودن ملائکه. یعنی ملائکه ای که در مرتبه تسبیح و تقدیس هستند، خداوند روح شیطان را آنقدر عروج داد که شیطان هم به مرتبه تسبیح و تقدیس رسید. اینجا شد هم شان ملائکه. به فرموده حضرت علی: « شش هزار سال عبادت کرد. » 
در زمین بود ، به جایی نرفت. همین اشتباه در مورد حضرت عیسی نیز هست که می گویند حضرت عیسی به آسمان چهارم رفته بود. خیر، حضرت عیسی بر روی زمین است. این کهقرآن در مورد حضرت ادریس می فرماید« وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا / 57 مریم »- ما ادریس را به یک مکان عالی رفعش دادیم، مکان نیست. مکانت است. یعنی روحش را عروج دادیم. در اینجا نیز همین گونه است یعنی حضرت عیسی از لحاظ روحانی تا حد فلک چهارم عروج کرد. حد فلک چهارم چیست ؟
بنابراین اگر شیطان هم شان ملائکه شد ، معنی آن این است که خداوند روحش را از صد درجه ظلمانی که ذات شیطان است، به مرحله صد درجه نورانی عروج داد. حالا شیطان شروع به عبادت کرد. آیا می شود که به همین وضع بماند؟ خیر. بالاخره شیطان باید ذاتش را نشان دهد.

ما به این عالم آمده ایم برای این که ذاتمان را مشخص کنیم، آیا نورانی هستیم و یا ظلمانی؟ در طرف راست این محور اعداد هستیم و یا در طرف چپ آن ؟ آیا یک درجه نورانیت داریم یا میلیارد درجه؟ آیا یک درجه ظلمت داریم یا میلیارد درجه؟ اصلا ما برای ظهور دادن ذات خود از حیث نورانی بودن و یا ظلمانی بودن به این دنیا آمده ایم. هدف از خلقت همین است.

 اما چگونه خداوند باطن انسانها را ظهور می دهد؟
با امتحان. سنت ابتلاء و امتحان سنتی است که خداوند بنا نهاده. سنت ها ، قواعدی هستند که خداوند این قواعد را برای ما قرار داده است. سنت خدا بر این است که اگر سنگی را به بالا پرتاب کردی ، به سمت زمین بازگردد. یا سنت خدا براین است که آتش به طرف بالا رود. ما تماما در سنت های الهی حرکت می کنیم. سنت خدا در این است که این چراغ نوردهد ، ستون سقف را نگهداری کند. اینها علت نیستند.

علیت در عالم جاری است یا سنت جاری است؟
یعنی ستون علت است برای این که سقف پایین نیاید و یا نه ؟ ستون علت نیست. سنت است. یعنی خواست خدا این بوده که من این ستون را قرار میدهیم تا سقف را نگه دارد. علت نیستند چون علت از معلول تخلف نمیکند اما می بینیم خیلی از اوقات علت از معلول تخلف کرده است مثلا همین آتشی که سوزاننده است بر حضرت ابراهیم « بَرْداً وَ سَلاماً / 69 انبیاء» شد. فرمود: ای آتش باش بر ابراهیم سرد و سلامت. اگر بگوییم آتش علت است برای سوختن، علت از معلول جدا نمی شود. همین که می بینی آتش هست اما نمی سوزاند، دلیل است بر این که آتش علت سوزاندن نیست. از کجا می فهمیم علت نیست؟ از این که در تاریخ نمونه داریم که آتش نسوزاند. از همین جا عقل کشف می کند که پس آتش علت نیست. ما در میان سنت های خدا زندگی میکنیم.
یکی از سنت های خداوند، سنت ابتلاء ، امتحان است. خداوند این سنت را قرار داده است برای این که انسان ها باطن خود را ظهور دهند.لذا می بینید قرآن فرمود: « وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ / 155 بقره » – شما را امتحان می کنیم به چیزهایی از قبیل ترس، گرسنگی، ورشکستگی ، مریضی و امثال اینها. بشارت بده صابرین را.
یعنی وقتی ما بلایی را بر جامعه ای می فرستیم، مردم دو دسته می شوند:  عده ای صبر می کنند. عده ای صبر نمی کنند. امتحانات ما برای همین است، برای جداسازی است. جداسازی نور از ظلمت. جداسازی منفی از مثبت.
شیطان در مقام ملائکه بود ولی باید ذات خود را نشان می داد. چگونه؟ با امتحان. خداوند در جایی امتحان کرد و فرمود: این آدم را سجده کنید. امر سجده به آدم، امری بود امتحانی برای این که گوهر ذات شیطان را مشخص کند. مشخص کند که آیا شیطان ظلمت است و یا نور است؟ همچنین برای ملائکه مشخص کند که نور هستند و یا ظلمت. البته در ابتدا ملائکه اعتراض کردند اما بعد تسلیم شدند. خداوند می فرماید: « إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ /30 بقره » – من چیزی می دانم که شما نمی دانید، ملائکه تسلیم شدند. گوهر خود را نشان دادند که اطاعت و عبادت است اما شیطان یک مرتبه گفت من سجده نمی کنم « أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ / 12 اعراف » در این جا بود که شیطان از ملائکه جدا شد. همین که سجده نکرد، ماهیت ذات خود را نشان داد. و لذا خداوند فرمود « « قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا / 13 اعراف »

ممکن است کسی سوال کند : آیا نیاز بود به همه این برنامه ها که خداوند همه اجنه را از بین برد، بعد شیطان را زنده بگذارد، تا مقام ملائک بالا ببرد. بعد آدمی خلق کند و امر کند ؟ از اول نیاز به اینها بود؟ از اول طور دیگری امتحان می کرد!
فایده هایی نیز در این قضیه بود. می خواهیم بگوییم که آدم ملاک جدا شدن خیر از شر است. انسان ملاک است. یعنی همه موجودات عالم به آدم امتحان می شوند. خداوند امر فرمود که آدم را سجده کن، شیطان اطاعت نکرد و ذات ظلمانی خود را نشان داد. یعنی آن جمادی که در خدمت آدم است، سعید است. مثلا آب یک جماد است که در خدمت آدم است. یا مثلا اکسیژن هوا در خدمت انسان است. هرچیزی که به انسان خدمت می کند سعید می شود. و هر موجودی که بر علیه انسان کار می کند، شقی می شود. چه جمادات، چه نباتات و چه حیوانات. یک سری از جمادات بر علیه انسان هستند مثل سم. سم شقی ، ظلمانی است. اما آب نورانی است چون در خدمت انسان است. ملائکه نیز این گونه هستند. این است که ملاک جدا شدن موجودات از لحاظ سعادت و شقاوت ، انسان است.
اما ملاک سعادت و شقاوت انسان چیست؟
خداوند چگونه انسان را امتحان می کند که تو سعید هستی و یا شقی ؟
ولایت است. انسان کامل است. انسان کامل، ملاک شناخته شدن انسانهای سعید از انسانهای شقی هستند. امام ملاک است، ولایت ملاک است. پس انسان امتحان می شود به انسان کامل. یعنی انسان کامل می آید و دینی را بر انسانها عرضه می کند. هرکه به این دین عمل کرد، سعید است. هرکه عمل نکرد، شقی است.

چرا قران نازل شده است ؟
علت نزول قرآن جداسازی است. دین برای همین امده است. این نیست که بگوییم دین دستورات خشکی را آورده و می گوید حتما باید اجرا کنی. اگر اجرا کنی به بهشت می روی و اگر نه به جهنم. آمده است تا بطون انسانها را آشکار کند. برای امتحان امده است. این است که رسول خدا می شود یک امتحان، ائمه اطهار هر کدام می شوند یک امتحان، انسانهای کامل هرکدام می شوند یک امتحان.

آیا انسان های کامل فقط همان 14 نفر هستند؟
خیر. در هر دوری یک قائم است. در هر زمانی کسانی هستند که جز راسخون در علم هستند. انسانها به این افراد آزمایش می شوند. پس ملاک آزمایش انسان کامل است و راسخون در علم .

دوستان به نکته ای دقت بفرمایند:
کسانی که مایه امتحان هستند ، چه کسانی هستند؟ میزان فقط منحصر در آن 14 نفر نیست. بعضی از شاگردان مکتب اینها هم میزان هستند. یعنی مردم جامعه به واسطه آنها آزمایش می شوند. اینها چه کسانی هستند؟ به فرموده امیرالمومنین اینها خیلی کم هستند. در غایت کمی هستند. حضرت قسم فرمودند :« و الله هم اقلون فی عدد » . صاحبان ولایت مطلق 14 نفر هستند. اما صاحبان ولایت جزئیه که اینها هم یک بعدی از میزان بودن هستند، خیلی کم هستند در جامعه. لذا دقت بفرمایید:
                                               ای بسا شیطان آدم روی هست  ***  پس به هر دستی نشاید داد دست
و یا جناب حافظ فرمود:
                                                هزار نقد به بازار کائنات آرند  ***  یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
در قدیم خیلی سکه می آورند اما خیلی از آنها قلع ، مس بود که آنها را آب طلا می کردند. آیا می شود گفت همین قلع به اندازه سکه ارزش دارد؟ نه. در طول تاریخ این گونه بوده که خیلی ها ادعای ارتباط با امام زمان را داشتند، ادعا کردند که ما چنین مقاماتی داریم و چنان هستیم و عده ای را نیز بیچاره کردند به خاطر همین مسائل. خودشان نیز بیچاره شدند. چه قدر در تاریخ آمده که کسانی آمدند و ادعای مهدویت کردند ولی نبودند و بعد خودشان مفتضح شدند. لذا دقت کنید که کسی که خوابی ببیند، کشفی برای او اتفاق بیفتد، با اینها نمی شود. خیلی وقت ها شیطان در خواب انسان می آید و مثلا صورتی را در خیال انسان تصویر می کند و به ذهن انسان القا می کند که همین امام زمان است. ما هم که ایشان را ندیده ایم که ببینیم واقعا ایشان هستند یا نه. چه بسا در بیداری خود را به صورت انسانی در آورد و در ذهن شخص اینطور القا کند که من امام زمان هستم. بعد هم ان شخص با او رفت و آمد می کند و می گوید من با امام زمان بودم. دقت کنید که به دنبال این مسائل نروید. شیطان گفت « قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ – إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ / 82-83 ص » به عزتت سوگند که همه را گمراه می کنم مگر بندگان تو را که مخلص باشند.
مُخلَص : کسی که ذات او خالص است.
مُخلِص : کسی که عمل او خالص است.
پیامبر فرمودند : « علی ممسوس فی ذات الله – علی در ذات خدا حل شده است » یعنی وقتی به این انسان نگاه کنی، او می شود خدا. خدا را می بینی. اگر کسی بخواهد خدا را نگاه کند، به این انسان نگاه کند. اینها کسانی هستند که از دستبرد شیطان در امان هستند. یعنی کسانی که چنان ذات آنها خالص شده که هر غیر خدایی بیرون رفته است. “من” بیرون رفته. هرچه هست، خدا است. لذا تو این انسان را ببینی ، خدا را دیده ای. شیطان به چنین انسانهایی دسترسی ندارد. نه در خواب می تواند در اینها القاء کند و نه در بیداری . شما چند نفر را می توانی پیدا کنی که به او که نگاه می کنی ، گویی به خدا نگاه میکنی؟ ذره ای غیر خدا در این انسان وجود ندارد. می توانی پیدا کنی؟ این است که      می گوییم به دنبال این مسائل نرو. گفت همه را گمراه می کنم مگر عباد تو را. یعنی کسی که به مرحله ” عبدالله ” رسیده است. بالاتر از عبدالله ، به مرحله “عبده ” است. شیطان به او دسترسی ندارد.
به افرادی که می گویند امام را دیده اند اعتماد نکیند. این مسائل خیلی قابل توجه نیست. ابوجهل نیز با پیامبر و حضرت علی دیدار می کرد. مثلا ما هم امام زمان را دیدیم، چه فایده؟ امام زمان پرتویی در درون تو دارد. اگر توانستی به نور امام در باطن خود برسی، خیلی کار کرده ای. اگر معرفت به نورانیت پیدا کنی ، خوب است. و الا جسم امام که نیاز نیست.
مسئله ای را سالها در ذهن خود داشتم و دیدم یکی از بزرگان نیز آن را فرموده. پیش خود می گفتم اگر امام زمان در مسجد باشد و همه نزد او بروند، من نمی روم. اما چرا؟ آن جسم امام زمان است. ابوجهل و عایشه نیز جسم پیغمبر را دیدند. اگر توانستی نور امام زمان را در باطن خود ببینی، خیلی کار کرده ای. ان مهم است. یعنی توانستی از منطقه ظلمات وجود خودت عبور کنی و برسی به آن مرحله نور. آن نور ، نور مهدی است. آنجا است که تو با امام آشتی کرده ای. با امام بیعت کرده ای. ما الان در بیعت امام زمان هستیم اما بیعتی آبکی. ما الان با امام زمان قهر هستیم. امام زمان نور است، من در ظلمتم. ما در بیعت حقیقی امام نیستیم، یک بیعت ظاهری است. بسیاری از افراد با امام علی بیعت کردند و بیعت را شکستند. مگر در غدیر خلیفه دوم پیش حضرت نیامد و گفت: آفرین برتو ، مرحبا بر تو که تو گردیدی مولی بر مسلمانان و مولی بر من. دومی همانجا با حضرت بیعت کرد اما بعد شکست. ناکسین چه کسانی هستند؟ بیعت شکننان. این بیعت های ظاهری که با جسم انجام می شود، بیعت نیست. الان همه ما در بیعت امام زمان هستیم منتهی یک بیعت ظاهری. ما با امام زمان در قهریم. ما با امام زمان در جنگیم چون بین ظلمت و نور جنگ است، تضاد است. اگر کسانی مردانه مردانه عزم کرد و پا در راه گذاشت و گفت می روم که از منطقه ظلمت عبور کنم و به آن منطقه نور برسم، اگر عمر او کفاف داد، ریاضت ، مجاهدت، خلوت و چه بیچارگی ها گذر کرد و این لایه ها را کنار زد، به یک نور رسید، آن نور، نور مهدی است. آنجا است که تو با امام بیعت واقعی کرده ای. انجا است که تو با امام آشتی هستی. آن مهم است. این است که می گویم اگر بگویند امام زمان آمده نمی روم. اگر به آن نور درون خود نرسیده ام ، دیدن ایشان چه فایده ای برای من دارد؟ اگر به ان نور رسیده ام که « هو معکم » اصلا من با مهدی زندگی می کنم روز و شب.
در حج اگر به این نور رسیدی، خیلی کار کرده ای. یعنی غیر از این که توانستی به دور کعبه طواف کنی و سعی بین صفا و مروه، اگر توانستی در درون خود سیری کنی، بروی تا به آن نور برسی، اینجا عمل تو قبول می شود. کسانی که به امام برسند، حجشان درست است منتهی نه امام در بیرون. به نور امام در باطن. به دنبال چنین معرفتی باش از امام. وقتی به این نور رسیدی، هم عاشق امام می شوی و هم بیعت حقیقی با امام می کنی، هم با امام زمان آشتی می کنی. با ایشان ضدیت نداری.


[1] در جلد نخست «ریحانة الادب» ص 433 در شرح حال «جنید» این شعر را از زبان کنیزکی در زمان جنید بیان کرده است، گوید: کلمات جنید که در عرفان و اصول طریقت گفته مشهور و در کتب مربوطه مدوّن می باشد. از آن جمله گوید: از هیچ چیز مانند این ابیات که کنیزکی در خانه ای بدان «تغنّی» می کرده منتفع نشدم:

إذا قلتُ اهدی الهجر لی حلل البلی/ تقولین لو لا الهجر لم یطب الحبّ
و إن قلتُ هذا القلب أحرقه الهوی /تقولی بنیران الهوی شرف القلب
و إن قلتُ ما أذنبتُ؟ قالت مجیبةً/ وجودک ذنب لا یقاس به ذنب

(نقل از کتاب توحید علمی و عینی)

ترجمه ابیات: چون گفتم که هجر برای من جامه های پاره پاره هدیه فرستاد، می گویی اگر هجر نبود، دوستی را نمی چشیدی.و چون گفتم که عشق این قلب را سوزاند، می گوید به من که عشق قلب را شرافت داد.و چون گفتم: گناهم چیست؟ پاسخگویانه گفت: وجود تو گناهی است که با گناهی برابری نمی کند

[2] عنوان «مأدبه» بر اساس حديث نبوی در وصف قرآن است كه فرمودند: «إنّ هذا القرآن مأدُبه الله فتعلَّموا مأدُبتَه مااستطعتم» يعنی « قرآن، مأدبه ( سفره نعمت ) الهی است، پس هر قدر می‌توانيد از آن بهره‌مند شويد.»
مأدبه ـ به ضم دال ـ در سخن عرب به معنی غذايی است كه شخص آن را آماده كرده است و مردم را دعوت می‌كند تا از آن استفاده كنند. در اين حديث شريف، پيامبر اكرم(ص) بهره‌ای را كه از طريق خواندن و حفظ آن عايد انسان می‌شود، مأدبه(غذا) ناميده است

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دو طایفه قبل از آدم

گناه تنها قمار و شراب و انجام افعال حرام نیست. غفلت بزرگترین گناه انسان است . تا جایی که می فرماید : « وجودک ذنب لایقاس معه ذنب [1]» شیطان ما را به غفلت می اندازد . لذا به این مسائل دقت کنید که عمر نگذرد . به هر حال این عمر بازگشتی ندارد. « وَالْعَصْرِ ﴿۱﴾ إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ ﴿۲﴾ / العصر » انسان در زیان است. این جمله ای است که دلالت بر دوام و استمرار می کند که انسان لحظه به لحظه در حال زیان است. باید دانست که این زیان، زیان مادی نیست . چرا که افرادی هستند که لحظه به لحظه سود می برند از لحاظ مادی . یکی از مفسرین می گوید که تفسیر این آیه را نمی دانستم تا این که یک روز در بازار کوفه دیدیم یخ فروشی می گوید: مردم بخرید از کسی که سرمایه اش دائما در حال کم  شدن است. دنیا این طور نیست هرچند روز هم که بماند بالاخره به فروش می رود. اما یخ باید به فروش رود. اگر به فروش نرفت ، قطره قطره می چکد و انسان زیان می بیند. عمر نیز این گونه است. به ساعت نگاه کن، ثانیه ثانیه هایی که می گذرد قطره های عمر ما است که می گذرد. کو تا موقعی این انسان بیچاره از شر نفس خود خلاص شود؟ و انسان بتواند به عوالم نور سیر کند. کجا؟ واقعا آیا برای ما میسر است با این همه مشغولیتی که برای خود درست کرده ایم؟
در ماه رمضان نعمت های رحیمی خدا بار دیگر در بارش است ، به غفلت نگذرانیم. ان شاء الله بتوانیم در همین ماه یک جذب عنایتی کنیم ، یک جذب رحمتی کنیم که ما واقعا به این نعمت و رحمت الهی نیاز داریم.  
ان شاء الله قرار شده در این شبها مباحث تفسیری را خدمتتان عرضه بداریم .به هر حال اصل کار به مسائل اعتقادی هست که نگرشمان نسبت به آیات اعتقادی قرآن قوی تر شود و یک بطونی از این حقایق را کشف کنیم. به هر حال ما بر سر سفره قران نشسته ایم. قرآن ” مَأدُبَةُ اللَّهِ[2]”  است.  مَأدُبَةُ یعنی سفره . قرآن سفره خدا است که پهن شده و هرکس به فراخور فهم و عقل خود از ان دریافت میکند. اکثر انسانها از بعد مادی قران یعنی همین الفاظ اطلاع دارند. علم به الفاظ دارند که البته این کمال نیست. قران یک بعد، یک دامنه ای دارد تا خود ذات خدا و ان مراتب باطنی را باید با قدم کشف و شهود رفت.نمی توان آن مراتب باطنی را با استدلال و عقل و برهان طی کرد. باید با قدم شهود آن عوالم را طی کند. فلذا نیاز به یک پاکسازی دارد. فرمود: « فِي كِتَابٍ مَكْنُونٍ – لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ / 78-79 واقعه » یعنی قران بعد مکنون دارد ، یعنی بعدی که در کتاب مکنون است، در عالم عقل اول است، در لوح محفوظ است. آن بعد از قرآن با استدلال های عقلی کشف نمی شود. نیاز دارد که انسان یک طهارت قوی نسبت به قلب خود انجام دهد تا آن حقایق قرآن بر قلب او تابیده شود.  قرآن حاضر شود حجاب را کنار بزند و خودش را بی حجاب به انسان بنمایاند. اگر انسان بخواهد بعد ظاهر قرآن ، آیات فقهی و اعتقادی قرآن را بفهمد به مدرسه می رود و درس می خواند. یک ریشه قران در عالم واحدیت، در اسماء و صفات خدا است. یک ریشه آن در مقام احدیت است ، در آن منطقه اطلاقی است. قران چنین دامنه ای دارد. انسان نمی تواند آن را به راحتی به دست آورد. این است که می بینی خیلی از فقیهان، متکلمان، فیلسوفان، عمری را در قرآن غور کرده اند اما قرآن از روی خود حجاب برنداشته است و در حجاب هستند. مثل این که مجسمه فرد نامداری را درست میکنند و روی آن پرده ای می اندازند و می گویند ” پرده برداری کنیم “. مادامی که این مجسمه زیر پرده است هر کسی چیزی می گوید اما این پرده هست مگر این که کسی پرده را کنار بزند. قرآن نیز به این صورت است. خیلی ها در قرآن غور می کنند اما قرآن همچنان برای انها در پرده است و وقتی آنها وارد صحنه قیامت شوند ، قرآن را می بینند که هیچ چیزی از قرآن نفهمیده اند. چون در قیامت بعد مادی قرآن از بین می رود. ابعاد عقلی قران ظهور می کند که ما از آنها در حجاب هسیتم . لذا کاری کنیم که تا هستیم مقداری این قرآن حجابش را کنار بزند و دست خالی از این دنیا نرویم. دست خالی از درک قرآن از این دنیا نرویم. آیات را که می خوانیم، آیات با ما حرف بزنند. آن حقایق درون خود را برای ما بیان کنند. و این خیلی نیاز دارد به این که انسان روی خودش کار کند. بعد علمی آن خواندن کتاب است اما آن بعد مهمش تصفیه است که « لَا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ / 79واقعه »
ان شاء الله بر سر سفره قرآن بنشینیم و از باطن قرآن بخواهیم که ما را هدایت کند و ما را قابل بداند که به ما گوشه ای از زیبایی های خود را بنمایاند. آن حجاب را کنار بزند و ما بتوانیم بالاخره چیزی از قرآن را بی پرده شهود کنیم.

در آیات ابتدای سوره بقره صحبت از آفرینش انسان ، سجده ملائکه نسبت به انسان، امتناع شیطان از سجده انسان، آمده است. البته داستان پیدایش و خلقت انسان در چند جای قرآن است مانند سوره صاد و سوره کهف. قرآن ماجراهایی را نقل می کند و بحث های زیادی در آنها است . مخصوصا در جریانی که خداوند امر فرمود به ملائکه که سجده کنید آدم را ، ملائکه سجده کردند و شیطان سجده نکرد.

فلسفه مسئله سجده نکردن شیطان چیست ؟
مباحثی در این زمینه پیش می آید که به تدریج خدمت دوستان عرض می کنیم. در انجیل یوحنا ماجرایی نقل میکند که شیطان به ملائکه گفت: من چند سوال از شما میکنم و اگر جواب دادید، قانع می شوم ، حرفی نیست و حق با شما است اما اگر نتوانستید مرا قانع کنید، دیگر من را مستحق لعن ندانید. در آنجا یک سری اشکالات فلسفی وارد می کند بر ملائکه.شاید 16-17 اشکال است که شیطان در آنجا مطرح میکند. بحث های اعتقادی و استدلالی خوبی در آن هست که به تدریج خدمت دوستان عرض می کنیم. بیشتر بحثمان را متمرکز می کنیم در بحث وارد شدن امر به سجده دربرابر آدم و اطاعت ملائکه و امتناع شیطان.

طوایف قبل از آدم :
در داستان هایی که در مورد خلقت آمده است در روایات ما، در یک سری از روایات هست که قبل از خلقت آدم در روی زمین، دو طایفه زندگی می کردند:
 1. طایفه جن ( که مشخص است )
 2. طایفه نسناس ( ظاهرا حیوانات انسان نما هستند. )
البته من نمی دانم در زبان عبری پیشوند “نَس” به چه معنا است؟  ناس = مردم اما باید ببینیم که نَس به چه معنا است؟ احتمالا به معنای انسان نما است.در بحث تکامل می گویند که برخی از حیوانات قبلی مثلا میمون ها تکاملاتی پیدا کردند و شبیه به انسانها شدند ، توانستند راست حرکت کنند، بدنشان از مو خالی شد و جمجمه انها حالت مدور پیدا کرد . ظاهرا باید آنها باشند.
این دو طایفه با هم جگی بر روی زمین داشتند و خداوند فرمود: من شما دو طایفه را نابود می کنم تا زمین را برای استقرار بنده خودم آدم ، آماده و مهیا کنم. بالاخره خداوند آنها را نابود کرد. شیطان در میان آنها ، به ملائکه التماس کرد که من را نکشید و من از این به بعد جز شما می شوم و خدا را عبادت می کنم فقط به من فرصت دهید و من را نکشید. خداوند دعای شیطان را اجابت فرمود و خداوند بعد از این که اجنه را نابود میکند، شیطان مشغول به عبادت می شود در درگاه خداوند. بالاخره خداوند صریحا فرمود که شیطان از طایفه جن بوده « كَانَ مِنَ الْجِنِّ / 50 کهف»

خود اجنه چه موجوداتی هستند ؟
خود شیطان گفت « خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ /12 اعراف » شیطان از جن است و شیطان از آتش است. پس جن از آتش است. ( قیاس شکل چهارم  که حد وسط وضع به صغری ، حمل به کبری) بنابراین خلقت جن از آتش است. البته خلقت ، خلقت مادی است. اما چه نوع مادی ؟ این را نمی توانیم بفهمیم. قران همین مقدار برای ما فرموده که اینها موجوداتی هستند از آتش.
مطللب دیگر آن که به طور کلی جن و شیطان دارای ذریه هستند. یعنی دارای ازدواج هستند و اولاد می اورند « أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي / 50 کهف» – ای مردم آیا شما شیطان و ذریه او را اولیاء می گیرید به جای من ؟ ما هر چه معلومات راجع به جن و شیطان داریم ، نه از راه عقل است و نه از راه تجربه علمی، لذا این است که می بینی اکثر دانشمندان وجود آن را نفی کرده و می گویند که خرافات است. نباید این طور بگویند چون نمی شود هرچیزی را که من نمی فهمم یا نمی توانم تجربه کنم، بگویم خرافات است. این درست نیست و مشکلی است که متاسفانه اکثر دانشمندان مرتکب آن می شوند. اگر کسی بگوید که جن وجود ندارد باید برهان عقلی بیاورد بر نفی وجود جن. البته عقل هم نمی تواند اثبات کند. یا مثلا تجربه علمی نمی تواند اثبات کند. چیزی است که فقط وحی از ان برای ما خبر داده است. فقط شریعت از وجود جن به ما خبر داده است. شریعت نیز خیلی محدود آن را بیان کرده است. هدف این نبوده که برای ما گیاه شناسی و جانور شناسی آورد، قرآن به اندازه نیاز یعنی به اندازه ای که برای تربیت انسان محل داشته باشد، گزارشاتی از آنها داده است و نه بیشتر. 
یکی از گزارشات این است که شیطان ، جن از اتش اما چگونه از آتش است؟ نمی دانیم. گزارش دیگر این است که اولاد دارند.
انها قبیله قبیله هستند همانند ما . قرآن می فرماید « إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لَا تَرَوْنَهُمْ /27 اعراف » شیطان و قبیله اش شما را می بینند جوری که شما خودتان متوجه آن نشوید. باز از این ناحیه معلوم می شود که شیطان دارای قبیله است و اجنه قبیله قبیله هستند.

مطلب دیگر این که شیطان جزء ملائکه نیست اما در مقام ملائکه وارد شد. وقتی شیطان التماس کرد به ملائکه که مرا نکشید و من عبادت خدا می کنم، خدا نیز او را اجابت کرد ، چیزی که هست شیطان با ملائکه شروع به عبادت خدا کرد اما ملک نیست، در مقام ملک است. یعنی خداوند او را تا مقام فرشته و ملک بالا آورد. این مسئله از آیه « قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فِيهَا / 13 اعراف » قابل استنباط است که وقتی خداوند شیطان را ازل می کند در جریان امتحانی که از سوی آدم برگزار شد، خداوند به او می فرماید « فَاهْبِطْ مِنْهَا /13 اعراف » هبوط کن از آن. از کجا؟ این جایی که تو هستی ، جا برای تکبر نیست یعنی جا برای رذائل اخلاقی نیست. این ضمیر « مِنْهَا » به کجا بر می گردد؟  این ضمیر  « مِنْهَا » و « فِيهَا »  به مرتبه بر می گردد. یعنی تو در مرتبه ملائکه هستی. در مرتبه ای هستی که هم شان ملائکه هستی. از مرتبه ملائکه بیا پایین، تنزل کن.

مرتبه ملائکه چه مرتبه ای است؟
خداوند به ملائکه فرمود که می خواهم خلیفه در روی زمین قرار دهم، ملائکه اعتراض کردند. « قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ / 30 بقره » – خدایا ما تو را تسبیح می گوییم و تو را تقدیس می کنیم. از این آیه معلوم می شود مقام ملائکه ، مقام تسبیح و تقدیس است.

تسبیح و تقدیس چه فرقی دارد؟
اصل هر دو برای تنزیه است به معنی پیراسته کردن از عیب ، پاک بودن، طاهر بودن است.
تقدیس : پیراسته کردن اسماء ، صفات خدا است از نقص . صفات خدا هیچ عیبی ندارند و در مرتبه وجوب ، کمال ، لایتناهی است.
تسبیح :  تطهیر اصل ذات است. یعنی ذات از نقص خالی است و هیچ کاستی ای در آن نیست. طهارت محض است. یعنی با عدم مخلوط نیست. عدم نجس میکند. یعنی ما انسانها وجود مطلق نیستیم، با عدم مخلوط هستیم. مثلا می بینی یک نفر نود درجه از وجود بهره دارد، ده درجه عدم است. دیگری هشتاد درجه وجود دارد و بیست درجه عدم است. این است که وجود ما ترکیبی از وجود و عدم است. به قول مرحوم حکیم سبزواری که می فرمودند:« شب ترکیب از وجود و عدم است. » یعنی بدترین ترکیب ها همین ترکیب است. در خداوند نقص نیست. این نیست که بگوییم در خداوند یک میلیارد درجه وجود دارد، خیر، خداوند وجودش لایتناهی است . پس بنابراین :
تقدیس : پیراستن صفات خدا از نقص .
تسبیح: پیراستن اصل وجود خدا از نقص.

 خدا همه صفات را دارد. این که در خدا نقص نیست یعنی چی؟
یعنی خدا همه صفات کمالی را دارد. یعنی هر صفتی که برای کمال یک موجود لازم است را خدا دارد. هیچ صفتی نیست که خدا نداشته باشد.

صفت کمالی :
آن صفتی است که اگر موجود آن را داشته باشد، کامل می شود. مثل سمیع بودن. اگر انسان کر باشد کامل نیست. شنوایی کمال است. یا بصر. بصیر بودن یک کمال است که اگر خدا بصیر نباشد، می شود اَعماء ، کور. قدیر بودن، قادر بودن ، یک کمال است.
 این که می گوییم صفات خدا منزه است دو معنی دارد:
اولا: خداوند همه صفات کمالی را دارد.
ثانیا: همه صفات کمالی را بی نهایت دارد.

نقص در صفات به چه معنا است؟
1. بعضی از صفات را ندارد. یا قادر نیست ، یا سمیع نیست ، یا محی نیست.
2. همه صفات را دارد اما محدود دارد.
هر دو اینها برای خدا نقص است. این که می گوییم « سُبْحانَ الله »
معنی تقدیس این است که اولا خدا همه صفات کمالی را دارد و ثانیا همه صفات کمالی را بی نهایت دارد.
معنی تسبیح این است که اصل ذات و وجود خدا هیچ نقصی ندارد. هیچ گونه حدی ندارد . نا محدود است. روی پای خود ایستاده است. واجب است. قائم بالذات است . غنی بالذات است. پس تسبیح پیراستن وجود خدا است از نقص و آلودگی .

این که ملائکه گفتند: « وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ / 30 بقره » از این آیه معلوم می شود که :
یا بعضی از ملائکه در مقام واحدیت ( مقام ظهور اسماء و صفات ) بودند که می دیدند خدا در مقام واحدیت و اسماء هیچ نقصی ندارد. در مقام شهود اسماء بودند.
یا بعضی از ملائکه در مقام احدیت بودند یعنی به ذات خدا دقت داشتند و فهمیدند که هیچ نقصی در ذات نیست. در مقام شهود ذات خالص بودند.

این که شیطان به مقام ملائکه را پیدا کرد یعنی تا مقام واحدیت ، احدیت پیش رفت ؟
بالاخر اگر می خواهید مقام ملائکه را کشف کنید از همین آیه می توانید « وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ / 30 بقره » چون تسبیح ملائکه ، تسبیح اعتباری مثل ما نیست. من در عالم طبیعت مانده ام اما می گویم « سُبْحانَ الله » ، مگر من صفات خدا را دیده ام که می گوییم سبحان الله ؟ مگر من ذات خدا را دیده ام که می گویم سبحان الله ؟ ندیده ام. منتهی چون گفته اند بگو، من هم می گویم. تعبدی، تقلیدی. یعنی بدون این که مقام تسبیح یا مقام تقدیس را داشته باشم ، می گویم. اما در ملائکه اینگونه نیست. یعنی در ملائکه تسبیح تکوینی است. یعنی واقعا بعضی از ملائکه هستند که عروج کرده اند تا مرتبه واحدیت و اسماء الله و انها را می بینند. بعضی عروج کرده اند تا مرتبه ذات خالص و در حال شهود ذات هستند. ما مقام ملائکه ای را که طرف حساب بودند را از همین آیه می توانیم به دست آوریم. چون همه ملائکه امر به سجده نشدند ( بعدا خدمتتان می گوییم ) اما همین ملائکه که امر به سجده شدند، وضعشان این گونه بود. شیطان تا مقام ملائکه بالارفت. یعنی چه ؟ یعنی شیطان تا مقام احدیت ، واحدیت بالارفت؟ معلوم که اینطور باشد و تا آن مقام ها بالا رفته باشد. اما اجمالا بخواهیم عرض کنیم که بالاخره خدا شیطان را از لحاظ معنوی و روحانی تا مرتبه ملائکه بالا آورد، البته بالا آمدن از لحاظ مکانی نیست. این نیست که بگوییم ملائکه در اسمان هستند و خدا را عبادت میکنند و خدا شیطان را نیز به آسمان برد. این طور نیست بلکه ترفیع معنوی است. یعنی خد از لحاظ روحانی شیطان را صعود داد، روحش را تا حد ملائکه صعود داد. این می شود هم شان بودن شیطان با ملائکه. مکانی نه اما مَکانَتی . یعنی از لحاظ ارزش و رتبه. از لحاظ شان. شد هم شان ملائکه. چنین چیزی می شود؟ با این که شیطان موجودی است که با ملائکه یکی نیست. محور اعداد را در نظر بگیرید که از نقطه صفر از طرف راست می رود تا مثبت یک، دو، سه ،چهار تا بی نهایت. و از طرف چپ می رود تا منفی یک ، دو  و منفی بی نهایت. نکته جالبی در اینجا هست. بعضی از موجودات در جهت مثبت این محور هستند و بعضی در جهت منفی. یعنی جسم بعضی در مرتبه صفر است اما روحشان یا یک درجه صعود کرده است ، یا سه درجه ، یا میلیارد درجه. یا همین طور در جهت منفی تنزل کرده است. بعضی از انسانها یا موجودات هستند که با وجود این که در طرف منفی این محور اعداد هستند، اما گاهی اراده خداوند تعلق می گیرد که همین فرد را که مثلا ارزش وجودی او منهای صد است ، ظلمانی است ، نورانی نیست ، ذاتا در منطقه منهای صد به سر می برد . امکان دارد که خداوند به خاطر بعضی از مصالح، روح او را آنقدر عروج دهد تا برود به قسمت مثبت صد. با این که جایگاه این شخص در محور اعداد در درجه صد منفی ، ظلمانی است!
از این آیه اینگونه استنباط می شود که امکان دارد کسی که مثلا وجود او بیست درجه ظلمت است، خداوند روی یک مصلحتی ، روح او را بکشد تا منطقه بیست درجه نورانی. این می شود” هم شان بودن در مقام “. اینطور نیست که مثلا ما می گوییم فلان افراد در فلان مسجد نماز می خوانند، شما هم پیش آنها برو. از لحاظ مکانی نیست. از لحاظ ارزش وجودی ، از لحاظ روحانی است. این می شود مرتبه هم شان بودن ملائکه. یعنی ملائکه ای که در مرتبه تسبیح و تقدیس هستند، خداوند روح شیطان را آنقدر عروج داد که شیطان هم به مرتبه تسبیح و تقدیس رسید. اینجا شد هم شان ملائکه. به فرموده حضرت علی: « شش هزار سال عبادت کرد. » 
در زمین بود ، به جایی نرفت. همین اشتباه در مورد حضرت عیسی نیز هست که می گویند حضرت عیسی به آسمان چهارم رفته بود. خیر، حضرت عیسی بر روی زمین است. این کهقرآن در مورد حضرت ادریس می فرماید« وَرَفَعْنَاهُ مَكَانًا عَلِيًّا / 57 مریم »- ما ادریس را به یک مکان عالی رفعش دادیم، مکان نیست. مکانت است. یعنی روحش را عروج دادیم. در اینجا نیز همین گونه است یعنی حضرت عیسی از لحاظ روحانی تا حد فلک چهارم عروج کرد. حد فلک چهارم چیست ؟
بنابراین اگر شیطان هم شان ملائکه شد ، معنی آن این است که خداوند روحش را از صد درجه ظلمانی که ذات شیطان است، به مرحله صد درجه نورانی عروج داد. حالا شیطان شروع به عبادت کرد. آیا می شود که به همین وضع بماند؟ خیر. بالاخره شیطان باید ذاتش را نشان دهد.

ما به این عالم آمده ایم برای این که ذاتمان را مشخص کنیم، آیا نورانی هستیم و یا ظلمانی؟ در طرف راست این محور اعداد هستیم و یا در طرف چپ آن ؟ آیا یک درجه نورانیت داریم یا میلیارد درجه؟ آیا یک درجه ظلمت داریم یا میلیارد درجه؟ اصلا ما برای ظهور دادن ذات خود از حیث نورانی بودن و یا ظلمانی بودن به این دنیا آمده ایم. هدف از خلقت همین است.

 اما چگونه خداوند باطن انسانها را ظهور می دهد؟
با امتحان. سنت ابتلاء و امتحان سنتی است که خداوند بنا نهاده. سنت ها ، قواعدی هستند که خداوند این قواعد را برای ما قرار داده است. سنت خدا بر این است که اگر سنگی را به بالا پرتاب کردی ، به سمت زمین بازگردد. یا سنت خدا براین است که آتش به طرف بالا رود. ما تماما در سنت های الهی حرکت می کنیم. سنت خدا در این است که این چراغ نوردهد ، ستون سقف را نگهداری کند. اینها علت نیستند.

علیت در عالم جاری است یا سنت جاری است؟
یعنی ستون علت است برای این که سقف پایین نیاید و یا نه ؟ ستون علت نیست. سنت است. یعنی خواست خدا این بوده که من این ستون را قرار میدهیم تا سقف را نگه دارد. علت نیستند چون علت از معلول تخلف نمیکند اما می بینیم خیلی از اوقات علت از معلول تخلف کرده است مثلا همین آتشی که سوزاننده است بر حضرت ابراهیم « بَرْداً وَ سَلاماً / 69 انبیاء» شد. فرمود: ای آتش باش بر ابراهیم سرد و سلامت. اگر بگوییم آتش علت است برای سوختن، علت از معلول جدا نمی شود. همین که می بینی آتش هست اما نمی سوزاند، دلیل است بر این که آتش علت سوزاندن نیست. از کجا می فهمیم علت نیست؟ از این که در تاریخ نمونه داریم که آتش نسوزاند. از همین جا عقل کشف می کند که پس آتش علت نیست. ما در میان سنت های خدا زندگی میکنیم.
یکی از سنت های خداوند، سنت ابتلاء ، امتحان است. خداوند این سنت را قرار داده است برای این که انسان ها باطن خود را ظهور دهند.لذا می بینید قرآن فرمود: « وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ / 155 بقره » – شما را امتحان می کنیم به چیزهایی از قبیل ترس، گرسنگی، ورشکستگی ، مریضی و امثال اینها. بشارت بده صابرین را.
یعنی وقتی ما بلایی را بر جامعه ای می فرستیم، مردم دو دسته می شوند:  عده ای صبر می کنند. عده ای صبر نمی کنند. امتحانات ما برای همین است، برای جداسازی است. جداسازی نور از ظلمت. جداسازی منفی از مثبت.
شیطان در مقام ملائکه بود ولی باید ذات خود را نشان می داد. چگونه؟ با امتحان. خداوند در جایی امتحان کرد و فرمود: این آدم را سجده کنید. امر سجده به آدم، امری بود امتحانی برای این که گوهر ذات شیطان را مشخص کند. مشخص کند که آیا شیطان ظلمت است و یا نور است؟ همچنین برای ملائکه مشخص کند که نور هستند و یا ظلمت. البته در ابتدا ملائکه اعتراض کردند اما بعد تسلیم شدند. خداوند می فرماید: « إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ /30 بقره » – من چیزی می دانم که شما نمی دانید، ملائکه تسلیم شدند. گوهر خود را نشان دادند که اطاعت و عبادت است اما شیطان یک مرتبه گفت من سجده نمی کنم « أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ / 12 اعراف » در این جا بود که شیطان از ملائکه جدا شد. همین که سجده نکرد، ماهیت ذات خود را نشان داد. و لذا خداوند فرمود « « قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا / 13 اعراف »

ممکن است کسی سوال کند : آیا نیاز بود به همه این برنامه ها که خداوند همه اجنه را از بین برد، بعد شیطان را زنده بگذارد، تا مقام ملائک بالا ببرد. بعد آدمی خلق کند و امر کند ؟ از اول نیاز به اینها بود؟ از اول طور دیگری امتحان می کرد!
فایده هایی نیز در این قضیه بود. می خواهیم بگوییم که آدم ملاک جدا شدن خیر از شر است. انسان ملاک است. یعنی همه موجودات عالم به آدم امتحان می شوند. خداوند امر فرمود که آدم را سجده کن، شیطان اطاعت نکرد و ذات ظلمانی خود را نشان داد. یعنی آن جمادی که در خدمت آدم است، سعید است. مثلا آب یک جماد است که در خدمت آدم است. یا مثلا اکسیژن هوا در خدمت انسان است. هرچیزی که به انسان خدمت می کند سعید می شود. و هر موجودی که بر علیه انسان کار می کند، شقی می شود. چه جمادات، چه نباتات و چه حیوانات. یک سری از جمادات بر علیه انسان هستند مثل سم. سم شقی ، ظلمانی است. اما آب نورانی است چون در خدمت انسان است. ملائکه نیز این گونه هستند. این است که ملاک جدا شدن موجودات از لحاظ سعادت و شقاوت ، انسان است.
اما ملاک سعادت و شقاوت انسان چیست؟
خداوند چگونه انسان را امتحان می کند که تو سعید هستی و یا شقی ؟
ولایت است. انسان کامل است. انسان کامل، ملاک شناخته شدن انسانهای سعید از انسانهای شقی هستند. امام ملاک است، ولایت ملاک است. پس انسان امتحان می شود به انسان کامل. یعنی انسان کامل می آید و دینی را بر انسانها عرضه می کند. هرکه به این دین عمل کرد، سعید است. هرکه عمل نکرد، شقی است.

چرا قران نازل شده است ؟
علت نزول قرآن جداسازی است. دین برای همین امده است. این نیست که بگوییم دین دستورات خشکی را آورده و می گوید حتما باید اجرا کنی. اگر اجرا کنی به بهشت می روی و اگر نه به جهنم. آمده است تا بطون انسانها را آشکار کند. برای امتحان امده است. این است که رسول خدا می شود یک امتحان، ائمه اطهار هر کدام می شوند یک امتحان، انسانهای کامل هرکدام می شوند یک امتحان.

آیا انسان های کامل فقط همان 14 نفر هستند؟
خیر. در هر دوری یک قائم است. در هر زمانی کسانی هستند که جز راسخون در علم هستند. انسانها به این افراد آزمایش می شوند. پس ملاک آزمایش انسان کامل است و راسخون در علم .

دوستان به نکته ای دقت بفرمایند:
کسانی که مایه امتحان هستند ، چه کسانی هستند؟ میزان فقط منحصر در آن 14 نفر نیست. بعضی از شاگردان مکتب اینها هم میزان هستند. یعنی مردم جامعه به واسطه آنها آزمایش می شوند. اینها چه کسانی هستند؟ به فرموده امیرالمومنین اینها خیلی کم هستند. در غایت کمی هستند. حضرت قسم فرمودند :« و الله هم اقلون فی عدد » . صاحبان ولایت مطلق 14 نفر هستند. اما صاحبان ولایت جزئیه که اینها هم یک بعدی از میزان بودن هستند، خیلی کم هستند در جامعه. لذا دقت بفرمایید:
                                               ای بسا شیطان آدم روی هست  ***  پس به هر دستی نشاید داد دست
و یا جناب حافظ فرمود:
                                                هزار نقد به بازار کائنات آرند  ***  یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد
در قدیم خیلی سکه می آورند اما خیلی از آنها قلع ، مس بود که آنها را آب طلا می کردند. آیا می شود گفت همین قلع به اندازه سکه ارزش دارد؟ نه. در طول تاریخ این گونه بوده که خیلی ها ادعای ارتباط با امام زمان را داشتند، ادعا کردند که ما چنین مقاماتی داریم و چنان هستیم و عده ای را نیز بیچاره کردند به خاطر همین مسائل. خودشان نیز بیچاره شدند. چه قدر در تاریخ آمده که کسانی آمدند و ادعای مهدویت کردند ولی نبودند و بعد خودشان مفتضح شدند. لذا دقت کنید که کسی که خوابی ببیند، کشفی برای او اتفاق بیفتد، با اینها نمی شود. خیلی وقت ها شیطان در خواب انسان می آید و مثلا صورتی را در خیال انسان تصویر می کند و به ذهن انسان القا می کند که همین امام زمان است. ما هم که ایشان را ندیده ایم که ببینیم واقعا ایشان هستند یا نه. چه بسا در بیداری خود را به صورت انسانی در آورد و در ذهن شخص اینطور القا کند که من امام زمان هستم. بعد هم ان شخص با او رفت و آمد می کند و می گوید من با امام زمان بودم. دقت کنید که به دنبال این مسائل نروید. شیطان گفت « قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ – إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ / 82-83 ص » به عزتت سوگند که همه را گمراه می کنم مگر بندگان تو را که مخلص باشند.
مُخلَص : کسی که ذات او خالص است.
مُخلِص : کسی که عمل او خالص است.
پیامبر فرمودند : « علی ممسوس فی ذات الله – علی در ذات خدا حل شده است » یعنی وقتی به این انسان نگاه کنی، او می شود خدا. خدا را می بینی. اگر کسی بخواهد خدا را نگاه کند، به این انسان نگاه کند. اینها کسانی هستند که از دستبرد شیطان در امان هستند. یعنی کسانی که چنان ذات آنها خالص شده که هر غیر خدایی بیرون رفته است. “من” بیرون رفته. هرچه هست، خدا است. لذا تو این انسان را ببینی ، خدا را دیده ای. شیطان به چنین انسانهایی دسترسی ندارد. نه در خواب می تواند در اینها القاء کند و نه در بیداری . شما چند نفر را می توانی پیدا کنی که به او که نگاه می کنی ، گویی به خدا نگاه میکنی؟ ذره ای غیر خدا در این انسان وجود ندارد. می توانی پیدا کنی؟ این است که      می گوییم به دنبال این مسائل نرو. گفت همه را گمراه می کنم مگر عباد تو را. یعنی کسی که به مرحله ” عبدالله ” رسیده است. بالاتر از عبدالله ، به مرحله “عبده ” است. شیطان به او دسترسی ندارد.
به افرادی که می گویند امام را دیده اند اعتماد نکیند. این مسائل خیلی قابل توجه نیست. ابوجهل نیز با پیامبر و حضرت علی دیدار می کرد. مثلا ما هم امام زمان را دیدیم، چه فایده؟ امام زمان پرتویی در درون تو دارد. اگر توانستی به نور امام در باطن خود برسی، خیلی کار کرده ای. اگر معرفت به نورانیت پیدا کنی ، خوب است. و الا جسم امام که نیاز نیست.
مسئله ای را سالها در ذهن خود داشتم و دیدم یکی از بزرگان نیز آن را فرموده. پیش خود می گفتم اگر امام زمان در مسجد باشد و همه نزد او بروند، من نمی روم. اما چرا؟ آن جسم امام زمان است. ابوجهل و عایشه نیز جسم پیغمبر را دیدند. اگر توانستی نور امام زمان را در باطن خود ببینی، خیلی کار کرده ای. ان مهم است. یعنی توانستی از منطقه ظلمات وجود خودت عبور کنی و برسی به آن مرحله نور. آن نور ، نور مهدی است. آنجا است که تو با امام آشتی کرده ای. با امام بیعت کرده ای. ما الان در بیعت امام زمان هستیم اما بیعتی آبکی. ما الان با امام زمان قهر هستیم. امام زمان نور است، من در ظلمتم. ما در بیعت حقیقی امام نیستیم، یک بیعت ظاهری است. بسیاری از افراد با امام علی بیعت کردند و بیعت را شکستند. مگر در غدیر خلیفه دوم پیش حضرت نیامد و گفت: آفرین برتو ، مرحبا بر تو که تو گردیدی مولی بر مسلمانان و مولی بر من. دومی همانجا با حضرت بیعت کرد اما بعد شکست. ناکسین چه کسانی هستند؟ بیعت شکننان. این بیعت های ظاهری که با جسم انجام می شود، بیعت نیست. الان همه ما در بیعت امام زمان هستیم منتهی یک بیعت ظاهری. ما با امام زمان در قهریم. ما با امام زمان در جنگیم چون بین ظلمت و نور جنگ است، تضاد است. اگر کسانی مردانه مردانه عزم کرد و پا در راه گذاشت و گفت می روم که از منطقه ظلمت عبور کنم و به آن منطقه نور برسم، اگر عمر او کفاف داد، ریاضت ، مجاهدت، خلوت و چه بیچارگی ها گذر کرد و این لایه ها را کنار زد، به یک نور رسید، آن نور، نور مهدی است. آنجا است که تو با امام بیعت واقعی کرده ای. انجا است که تو با امام آشتی هستی. آن مهم است. این است که می گویم اگر بگویند امام زمان آمده نمی روم. اگر به آن نور درون خود نرسیده ام ، دیدن ایشان چه فایده ای برای من دارد؟ اگر به ان نور رسیده ام که « هو معکم » اصلا من با مهدی زندگی می کنم روز و شب.
در حج اگر به این نور رسیدی، خیلی کار کرده ای. یعنی غیر از این که توانستی به دور کعبه طواف کنی و سعی بین صفا و مروه، اگر توانستی در درون خود سیری کنی، بروی تا به آن نور برسی، اینجا عمل تو قبول می شود. کسانی که به امام برسند، حجشان درست است منتهی نه امام در بیرون. به نور امام در باطن. به دنبال چنین معرفتی باش از امام. وقتی به این نور رسیدی، هم عاشق امام می شوی و هم بیعت حقیقی با امام می کنی، هم با امام زمان آشتی می کنی. با ایشان ضدیت نداری.


[1] در جلد نخست «ریحانة الادب» ص 433 در شرح حال «جنید» این شعر را از زبان کنیزکی در زمان جنید بیان کرده است، گوید: کلمات جنید که در عرفان و اصول طریقت گفته مشهور و در کتب مربوطه مدوّن می باشد. از آن جمله گوید: از هیچ چیز مانند این ابیات که کنیزکی در خانه ای بدان «تغنّی» می کرده منتفع نشدم:

إذا قلتُ اهدی الهجر لی حلل البلی/ تقولین لو لا الهجر لم یطب الحبّ
و إن قلتُ هذا القلب أحرقه الهوی /تقولی بنیران الهوی شرف القلب
و إن قلتُ ما أذنبتُ؟ قالت مجیبةً/ وجودک ذنب لا یقاس به ذنب

(نقل از کتاب توحید علمی و عینی)

ترجمه ابیات: چون گفتم که هجر برای من جامه های پاره پاره هدیه فرستاد، می گویی اگر هجر نبود، دوستی را نمی چشیدی.و چون گفتم که عشق این قلب را سوزاند، می گوید به من که عشق قلب را شرافت داد.و چون گفتم: گناهم چیست؟ پاسخگویانه گفت: وجود تو گناهی است که با گناهی برابری نمی کند

[2] عنوان «مأدبه» بر اساس حديث نبوی در وصف قرآن است كه فرمودند: «إنّ هذا القرآن مأدُبه الله فتعلَّموا مأدُبتَه مااستطعتم» يعنی « قرآن، مأدبه ( سفره نعمت ) الهی است، پس هر قدر می‌توانيد از آن بهره‌مند شويد.»
مأدبه ـ به ضم دال ـ در سخن عرب به معنی غذايی است كه شخص آن را آماده كرده است و مردم را دعوت می‌كند تا از آن استفاده كنند. در اين حديث شريف، پيامبر اكرم(ص) بهره‌ای را كه از طريق خواندن و حفظ آن عايد انسان می‌شود، مأدبه(غذا) ناميده است

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *