اسرار کربلا جلسه ششم

اسرار کربلا جلسه 6

جلسه 6

احادیث شرافت زمین کربلا بر زمین مکه:
این مورد در روایت آمده است:
1. از امام صادق به یکی از دوستانشان فرمودند: « نمی دانی که خداوند کربلا را به عنوان حرم امن و مبارک خودش قرار داد قبل از این که مکه را قرار دهد؟ »
2.در روایت دیگری از امام صادق(ع) هست که فرمودند: « زمین کعبه به خود افتخار کرد و گفت: چه کسی مثل من است؟ خداوند خانه خود را بر روی من بنا فرمود و مردم از هر راه دوری به سوی من می آیند و من حرم امن خدا قرار داده شده ام. خداوند به زمین کعبه وحی فرمود که: بس کن، آرام شو. به عزت و جلال خودم سوگند که هیچ موجودی نیست که فضیلتی به او داده باشم به مقداری که به زمین کربلا فضیلت دادم. فضیلتی که به سایر موجودات نسبت به زمین کربلا داده ام مانند سوزنی است که آن را در آب زده و در می آورند. و بعد خداوند به زمین مکه می فرماید: اگر نبود خاک کربلا به هیچ وجه تو را تفضیل (برتری) نمی دادم و اگر زمین کربلا نمی بود اصلا تو را خلق نمی کردم و حتی ان خانه ای را که بر روی توست را نیز خلق نمی کردم. بنابراین آرام باش، ساکت شو، در جای خودت بمان و در مقابل کربلا پست باش، متواضع و ذلیل باش. استنکاف، خودداری نکن از این که زمین کربلا را بر خودت برتر بدانی و نسبت به زمین کربلا تکبر نکن. و الا من غضب می کنم نسبت به تو و تو را در آتش جهنم قرار می دهم. » اگر همه فضیلت هایی که خداوند به موجودات داده را با هم جمع کنیم به اندازه رطوب سوزنی است که در آب زده شده است.
این احادیث از کامل الزیارات نقل شدند.

مسئله نسبت نبوت و ولایت:
اگر فرق نسبت نبوت و ولایت حل شود، خود به خود فرق بین زمین کربلا و مکه نیز معلوم می شود و این احادیث خود را نشان می دهد.
نبی :
کسی که به عالم ملکوت وارد می شود و از آن جا دینی را می گیرد.
رسول:
همان نبی است وقتی که به سوی قومش باز می گردد.
البته بعضی ها هستند که در مقام نبوت می مانند اما بعضی نیز هستند که به مقام رسالت نیز می رسند. به این معنا که ممکن است روح کسی به عالم ملکوت عروج کند و در انجا دستوراتی را از ارواح ملکوتی چون جبرئیل بگیرد و بیاید اما آن دستور برای خودش باشد و مامور نباشد که آن را به کسی ابلاغ کند. در میان انبیاء نیز داریم. اما بعضی دیگر هستند که وقتی رفتند و دین را گرفتند، بعد از این که صاحب دین شدند، خداوند به آن ها دستور داد که بروید و آن دین را ابلاغ کنید. آن ها شدند رسول، فرستاده. ممکن است بین نبوت و رسالت فاصله بیفتد همچون حضرت عیسی(ع) که وقتی به دنیا آمد در گهواره فرمودند: « آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا /30 مریم »- خداوند به من کتاب داد و من را نبی قرار داد. اما بعدها که بزرگ می شود می فرماید: « رَسُولاً إِلي‏ بَني‏ إِسْرائيلَ / 49 آل عمران »- خداوند من را به عنوان رسالت بین بنی اسرائیل فرستاد. انسان ابتدا به نبوت می رسد و بعد رسالت. یعنی ابتدا باید صاحب کتاب و دین شود و بعدا خداوند بفرماید که این دین را در میان مردم تبلیغ کن.
انسان چگونه به نبوت یا رسالت می رسد؟
انسان ابتدا باید به مقام ولایت برسد تا به بعد به ولایت برسد. برای رسیدن به نبوت ابتدا انسان باید وارد سیری در درون خود شود به این معنا که از آن مرتبه خلقی خود به مرتبه حقی خود وارد شود. ( مقام نورانیت که مطرح شد ) هر انسانی از طریق مقام نورانیتش به خدا متصل است و عرض شد که همین مقام نورانیت، الله است. منتهی این نورانیت مراتب دارد، اولین مراتب آن خیلی ضعیف است اما وقتی انسان سیر کند و در این نورانیت جلوتر رود، قوی تر می شود. سیر در عالم ملکوت یعنی سیر در درون خودم. انسانی که در عالم ملکوت سیر می کند به این معنی نیست که از این جا به آسمان سیر می کند. در درون خود آن قدر فرو می رود که از آن مراحل ابتدایی و ضعیف می گذرد و می رود تا می رسد به اعماق آن نورانیت که در آن جا خدای محض است، هیچ چیزی غیر از خودش نیست. منتهی باید از کانال خودش وارد شود، مثلا این طور نیست که اگر انسان به کره ماه و مریخ می رود سوار بر چیزی شود و آسمان ها را سیر کند. خیر. این سیر در درون انسان اتفاق می افتد. یعنی لازم است ابتدا از مرتبه خلقی خود به مرتبه نوری خود برسد. مشکل عمدتا در همین جا است. برای این لازم است که انسان یک جهاد اکبری کند، ریاضت خیلی سختی لازم دارد، خلوتی لازم دارد که پیامبر اکرم چهل سال در غار حرا می رفت در تنهایی و خلوت و از جامعه کناره می گرفت و در آن جا مشغول عبادات خود می شد و توانسته بود از وجود خلقی خود به وجود نورانی خود برسد. بنابراین انسان باید در این خلوت و ریاضت و مجاهدت لایه ها را بشکند که البته سخت است چرا که ما هر روز دنیای بیشتری را وارد وجود خود می کنیم. بنابراین این لایه ها متراکم تر می شوند و حجاب ها ضخیم تر می شوند. این است که اگر انسان به فکر مجاهدت افتاد واقعا باید شروع کند و با وجود خود، شهوات خود، خواسته های دنیایی خود در بیفتد و همه این موانع را برداردو این قدر برود تا به نورانیت خود برسد. این سفر اول سالک است ( سفر از خلق به حق )  وقتی به مرتبه نورانی رسید، شروع به رفتن می کند و آن قدر می رود تا به مراحل قوی نورانیت خود می رسد. اگر توانست در سیر درون خود به جایی برسد که به آن می گویند” مرتبه جبرئیلی” در این جا این انسان صاحب دین می شود. چون جبرئیل است که معلم القرآن است، معلم انبیاء است و انبیاء هرچه دارند از او دارند. در این جا صاحب دین می شود و می شود نبی. سیر در درون خود را می گوییم ولایت.

ولایت:
 آن بعد اتصال انسان است با خدا. انسان یک موجود دو بعدی است. یک بعد آن به دنیا وصل است و بعد دیگرش به خدا. آن بعدی که انسان دارای جسم، خیال، وهم، چشم و گوش است به دنیا وصل است. از طرف دیگر انسان بعدی دارد که از طریق آن به خدا متصل می شود که بعد نورانیت انسان است. همان بعدی که انسان به خدا متصل می شود را می گویند “ولایت”. با توجه به مطالبی که عرض کردم، انسانی که می خواهد به مقام نبوت برسد، اول باید به مقام ولایت برسد. یعنی اول باید به آن بعدی از وجود خود که متصل به خداست برسد. انسان دین را از جبرئیل می گیرد. او معلم البشر است. بنابراین انسان باید با او اتصال پیدا کند.

جبرئیل کجاست؟
در اعماق منطقه نورانیت خود انسان است. انسان باید به او برسد.

رابطه نورانیت انسان و اسماء خدا:
بنابراین انسانی که در مرتبه خلقی مانده، به مقام نبوت نمی رسد. اول باید به مرتبه ولایت خود برسد ( مسلزم خلوت و جهاد اکبر است ) تا به مقام نورانیت خود برسد. ولایت به معنی سرپرستی است. ولی فرزند یعنی سرپرست فرزند که امورات او را اداره می کند. نورانیت خداوند عبارت است از اسماء و صفات خداوند. هر اسم از اسماء خدا یک نور است. نور هر انسان، اسمی از اسماء خداست. بنابراین اگر انسان به نورانیت خود برسد به اسمی از اسماء خدا رسیده است و خداوند با اسمائش در این عالم کار می کند. مثلا با اسم رحمان موجودات را در پناه خود قرار داده است، با اسم رزاق موجودات را روزی می دهد، با اسم شافی آن ها را در مریضی شفا می دهد، با اسم محی آن ها را زنده می کند. اگر انسان به نور خودش رسدی، به اسمی از اسماء خدا رسیده است بنابراین این انسان قدرت تصرف در عالم پیدا می کند. این است که برخی کرامات و معجزات دارند. آن بعد نورانیت را می گویند ولایت. ولایت = سرپرستی : اگر انسان به نور خود برسد، به اسمی از اسماء خدا رسدیه است. بنابراین قدرت آن اسم را پیدا می کند و همان جور که آن اسم کار می کند در عالم آفرینش، در موجودات تصرف می کند، او نیز می تواند در موجودات تصرف کند، موجودات را سرپرستی کند. از این جهت است که به ان بعد نورانیت، بعد ولایت می گوییم.
هرچه نورانیت او قوی تر شودف ولایتش قوی تر می شود، قدرت تصرفش در عالم بیشتر می شود. اگر در این بعد ولایت آن قدر رفت که به مقام جبرئیلی وجود خود رسید، در آن جا صاحب دین می شود و از جبرئیل کتاب، دستور زندگی می گیرد. این است که عرض شد انسانی که می خواهد به مقام نبوت برسد، اول باید به مقام ولایت برسد. نورانیت، ولایت باطن انسان است. انسانی که نبی  شد، خداوند او را به رسالت می فرستد. وقتی رسول شد، به میان مردم می آید. ( سفر سومش را آغاز می کند.)

علی ولی الله :

رسالت: اتصال نبی است با مردم
ولایت: اتصال نبی است با خدا
بنابراین باطن نبوت می شود ولایت یا بفرمایید باطن نبوت می شود نورانیت. بنابراین نبوت بر دو رکن استوار است: 1. ظاهر ( رسالت ) 2. باطن( ولایت ) از این دو رکن ولایت مهم تر است انسان تا به ولایت نرسد، به نبوت نمی رسد. این است که هر پیامبری باید ولایت داشته باشد تا بتواند از آن جا دین را بگیرد. بنابراین پیامبر خودمان هم دارای ولایت است و هم دارای نبوت است اما نبوتش را خودش ظاهر ساخت در میان مردم و همه را به دین اسلام دعوت کرد ولی ولایتش را خودش بروز نداد یعنی خودش باطن خود را بروز نداد. باطن خود را از طریق 12 نفر بروز داد. یعنی ولایت خود را در 12 نفر به ودیعه گذاشت که اولین آن ها حضرت امیرالمومنین و 11 ولدی که از ایشان آمدند. این ها کسانی که حاملان ولایت مطلقه پیامبر خدا هستند، جنبه باطن پیامبر خدا هستند. این است که می گوییم علی ولی الله. اما از پیامبر به عنوان ولی یاد نمی کنیم.
کسی به مقام ولایت برسد، قدرت تصرف در باطن عالم را پیدا می کند. ما قدرت تصرف در ظاهر عالم را داریم مثلا نخ ها را به هم بافته و فرش می بافیم. « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النّورِ / 257 بقره » کار ولی این است که در باطن موجودات تصرف می کند و آن ها را از ظلمات به نور خارج می کند و از ظلمات وجود خود به نورانیتشان می رساند. چرا که خود ولایت یک امر باطنی است مثلا در شب تاریکی کسی زحمت کشیده و آتشی را بر افروخته و یا کسی آمده و این آتش را به او داده است؛ او در سایه آن آتش خودش هدایت شده است، یعنی به نور رسیده است و همچنین می تواند با این نور دیگران را نیز هدایت کند. ولی چنین انسانی است که خودش به عالم نور رسیده است، باز میگردد و انسان ها را از ظلمات به نور می رساند. نبی در ظاهر انسان ها تصرف می کند و ولی در باطن انسان ها و می گوید: اگر اسلام آوردی، آوردی اگر نه یا باید جزیه [1]دهی و یا باید کشته شوی. حکومت تشکیل می دهد، بر مال و جان مردم مسلط می شود، حد بر آن ها جاری کند و آن ها را قصاص کند. اما ولی در باطن تصرف می کند، روح انسان ها را می گیرد و از ظلمات به نور می رساند. این است که در این جا که نشسته ایم ولایت امام زمان(ع) بر روی همه ما کار می کند و همه ما را از ظلمات به نور می برد. البته برای بعضی نیز برعکس است و آن ها را از نور به ظلمات می برد، بسته به این که هرکس استعدادش در هر راهی باشد. ولی به هرکسی هر چیزی که بخواهد می دهد، مثل مادری که به بچه شیرخواره اش شیر می دهد و به بچه مریضش سوپ. ولی نیز این گونه است کسی که می گوید نور می خواهد به او نور می دهد و کسی که بگوید ظلمت می خواهد به او ظلمت می دهد و آن ها را در مسیر جهنم یا بهشت پیش می برد.
این که می بینید معمولا ائمه ما پنهانی بودند و کارشان در این دنیا نگرفت علتش همین است که ولایت یک امر باطنی است یعنی نمی تواند در ظاهر خود را نشان می دهد. شما می بینید که بعد از پیامبر(ص)، حضرت علی(ع) نتوانست بلافاصله به حکومت برسد تا سه مرحله گذشت، سه پوسته انداخته شد که به مغز رسید، به علی ابن ابی طالب رسید. علی ولی است، باطن است. نبی انسانی است که کمال خود را بروز می دهد، ظهور می دهد، نبوت در جامعه ظهور دارد. بنابراین این نوبت نمی تواند بلافاصله به ولایت منتقل شود. تا از ظاهر به باطن برسد باید مراحلی طی شود. وقتی هم که ایشان به خلافت رسید، خلافتشان خیلی هم طول نکشید. 4سال، 5/4 طول کشید آن هم با چه سختی ها. بعد هم که امام حسن(ع) آمدند باز دچار جنگ با معاویه شدند و در آن شکست خوردند و بازهم کار درست نشد. امام حسین(ع) آمدند و باز هم نشد و جنگ با یزید شکل گرفت و همین طور سایر ائمه هر کدام به شدت محدود بودند تا این که به امامان آخر مثل امام حسن عسگری(ع) که رسید آن ها به کلی پنهان شدند و در بطون رفتند. این که می بینید کار ائمه ما رونق نگرفت در همین دنیا روی همین قضیه است که آن ها مظهر ولایت پیامبر بودند و ولایت یک امر باطنی است و خیلی ظهور و رونق ندارد. البته کار آن ها در زمان رجعت، در زمان امام زمان(ع) رونق می گیرد، چرا؟ به خاطر این که به طور کلی که ما در طول تاریخ جلو می رویم، بشریت که همین طور به جلو رفت ، بین ظاهر و باطن عالم فاصله کم می شود. مثلا در زمان حضرت نوح فاصله بین ظاهر و باطن عالم خیلی بود. همین طور که عالم به جلو می رود، فاصله بین ظاهر و باطن عالم هی کم می شود. در زمان امام زمان(ع) ظاهر با باطن کاملا یکی می شود، انطباق پیدا می کند. اصلا ظاهر می شود، باطن و باطن می شود ظاهر. باطن کاملا خود را به ظهور می رساند. وقتی باطن کاملا ظاهر شد، در آن جا است که ائمه ما که حاملان ولایت پیامبر هستند، می توانند کامل ولایت را ظهور دهند و حکومت می کنند و کسی هم نیست که مانع آن ها شود. مشکلاتی که ائمه ما دچار آن شدند به خاطر فاصله داشتن ظاهر از باطن است. باطن خیلی محدود بود در آن زمان. پیامبر نیز از بعد باطنی با مردم مواجه نشدند اگر از بعد باطنی و ولایتشان مواجه می شدند، مردم ایشان را قبول نمی کردند. مردم در حد ظاهر هستند و باطن را قبول نمی کنند.
زمان حکومت امام زمان(ع) خیلی به قیامت شبیه است بنابراین همان طور که در قیامت « يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ /9 طارق »- روزی که پنهانی ها آشکار می شود. یعنی در قیامت باطن، ظاهر می شود. زمانی هم که امام زمان(ع) تشریف می آورند ظاهر به باطن خیلی نزدیک است.

شرافت کربلا بر مکه :
پیامبر نبوت خود را در مکه بروز داد بنابراین مکه می شود محلی که نبوت خود را بروز داد. نبوت ظاهر است. با توجه به این که پیامبر نبوت خود را در ائمه اطهار بروز داد و مخصوصا در وجود مقدس امام حسین(ع) که ولایت قوی ظاهر شد، و امام حسین باطن نبوت است و ایشان باطن خود را در کربلا بروز دادند. با توجه به این که هر باطنی بر ظاهر شرافت دارد، پس کربلا بر مکه شرافت دارد.  همان طور که مقام ولایت از نبوت بالاتر است پس همانطور نیز مظاهر ولایت از نبوت بالاتر است. کربلا مظهر ولایت است و مکه مظهر نبوت. در مورد کربلا احادیثی وجود دارد که در مورد مکه نیست:
1.« جایی که حسین ابن علی دفن شد، باغی از باغ های بهشت است. »
2. امام صادق(ع) در کامل الزیارات نقل کرده اند: « تربت امام حسین(ع) شفای هر دردی است و امان است از هر خوفی. »
3. « اگر مومنی حق حسین ابن علی(ع) را بشناسد و حرمتش را بداند و ولایتش را بشناسد اگر از خاک قبر مطهر امام حسین(ع) به اندازه سرانگشت بگیرد، برای او دوا است. اگر کسی یک دور تسبیحی را که از تربت امام حسین(ع) درست شده است را یک دور، دور دهد و استغفار کند، خداوند 70بار برای او حسنه می نویسد. و سجده بر تربت سیدالشهدا حجاب های هفتگانه را از بین می برد.  »
همانطور که ولایت بر نبوت شرافت دارد، همانطور محلی که در آن ولایت بر آن عنایتی کرده نیز شرافت دارد. خداوند به حضرت ابراهیم دستور می دهد که خانه کعبه را بسازد و نبوت خود را از آن جا آشکار کند و همچنین به پیامبر اکرم « وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى‌ كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ / 25 حج » ای ابراهیم به مردم اعلا م کن که از هرجایی به سوی این خانه بیایند و این خانه را طواف کنند. به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که این خانه را تطهیر کنید برای کسانی که می خواهند در این جا قیام، رکوع و سجده کنند. لذا مکه می شود جایی که دو نبی و رسول نبوت خود را بروز دادند و مرکز نبوت اما در کربلا ولی آمده است. حضرت امام حسین(ع) شانی از  شئون پیامبر است نه این که از ایشان برتر باشند!
با توجه به این مسائل معنی روایات مشخص می شود. این است که نبوت یک فرعی از فروع ولایت است. اول انسان باید وارد نورانیت خود شود، وارد باب ولایت خود شود. برای همین است که می گوید اگر ولایت نباشد، نبوت ارزشی ندارد.  


[1] جزیه معرب گزیت پارسی به معنی مالیات و خراج است و در اسلام خراجی است که از اهل کتاب گرفته می‌شود تا در قلمرو اسلامی جان و مالشان حفظ شود.در واقع مسیحیان و یهودیان با پرداخت جزیه در جنگ ها شرکت نمی‌کنند و ارتش اسلام موظف است از مال و جان ایشان با تمام قوا دفاع کند . مالیات از مسلمانان گرفته می‌شود و جزیه از اهل کتاب.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

جلسه 6

احادیث شرافت زمین کربلا بر زمین مکه:
این مورد در روایت آمده است:
1. از امام صادق به یکی از دوستانشان فرمودند: « نمی دانی که خداوند کربلا را به عنوان حرم امن و مبارک خودش قرار داد قبل از این که مکه را قرار دهد؟ »
2.در روایت دیگری از امام صادق(ع) هست که فرمودند: « زمین کعبه به خود افتخار کرد و گفت: چه کسی مثل من است؟ خداوند خانه خود را بر روی من بنا فرمود و مردم از هر راه دوری به سوی من می آیند و من حرم امن خدا قرار داده شده ام. خداوند به زمین کعبه وحی فرمود که: بس کن، آرام شو. به عزت و جلال خودم سوگند که هیچ موجودی نیست که فضیلتی به او داده باشم به مقداری که به زمین کربلا فضیلت دادم. فضیلتی که به سایر موجودات نسبت به زمین کربلا داده ام مانند سوزنی است که آن را در آب زده و در می آورند. و بعد خداوند به زمین مکه می فرماید: اگر نبود خاک کربلا به هیچ وجه تو را تفضیل (برتری) نمی دادم و اگر زمین کربلا نمی بود اصلا تو را خلق نمی کردم و حتی ان خانه ای را که بر روی توست را نیز خلق نمی کردم. بنابراین آرام باش، ساکت شو، در جای خودت بمان و در مقابل کربلا پست باش، متواضع و ذلیل باش. استنکاف، خودداری نکن از این که زمین کربلا را بر خودت برتر بدانی و نسبت به زمین کربلا تکبر نکن. و الا من غضب می کنم نسبت به تو و تو را در آتش جهنم قرار می دهم. » اگر همه فضیلت هایی که خداوند به موجودات داده را با هم جمع کنیم به اندازه رطوب سوزنی است که در آب زده شده است.
این احادیث از کامل الزیارات نقل شدند.

مسئله نسبت نبوت و ولایت:
اگر فرق نسبت نبوت و ولایت حل شود، خود به خود فرق بین زمین کربلا و مکه نیز معلوم می شود و این احادیث خود را نشان می دهد.
نبی :
کسی که به عالم ملکوت وارد می شود و از آن جا دینی را می گیرد.
رسول:
همان نبی است وقتی که به سوی قومش باز می گردد.
البته بعضی ها هستند که در مقام نبوت می مانند اما بعضی نیز هستند که به مقام رسالت نیز می رسند. به این معنا که ممکن است روح کسی به عالم ملکوت عروج کند و در انجا دستوراتی را از ارواح ملکوتی چون جبرئیل بگیرد و بیاید اما آن دستور برای خودش باشد و مامور نباشد که آن را به کسی ابلاغ کند. در میان انبیاء نیز داریم. اما بعضی دیگر هستند که وقتی رفتند و دین را گرفتند، بعد از این که صاحب دین شدند، خداوند به آن ها دستور داد که بروید و آن دین را ابلاغ کنید. آن ها شدند رسول، فرستاده. ممکن است بین نبوت و رسالت فاصله بیفتد همچون حضرت عیسی(ع) که وقتی به دنیا آمد در گهواره فرمودند: « آتَانِيَ الْكِتَابَ وَجَعَلَنِي نَبِيًّا /30 مریم »- خداوند به من کتاب داد و من را نبی قرار داد. اما بعدها که بزرگ می شود می فرماید: « رَسُولاً إِلي‏ بَني‏ إِسْرائيلَ / 49 آل عمران »- خداوند من را به عنوان رسالت بین بنی اسرائیل فرستاد. انسان ابتدا به نبوت می رسد و بعد رسالت. یعنی ابتدا باید صاحب کتاب و دین شود و بعدا خداوند بفرماید که این دین را در میان مردم تبلیغ کن.
انسان چگونه به نبوت یا رسالت می رسد؟
انسان ابتدا باید به مقام ولایت برسد تا به بعد به ولایت برسد. برای رسیدن به نبوت ابتدا انسان باید وارد سیری در درون خود شود به این معنا که از آن مرتبه خلقی خود به مرتبه حقی خود وارد شود. ( مقام نورانیت که مطرح شد ) هر انسانی از طریق مقام نورانیتش به خدا متصل است و عرض شد که همین مقام نورانیت، الله است. منتهی این نورانیت مراتب دارد، اولین مراتب آن خیلی ضعیف است اما وقتی انسان سیر کند و در این نورانیت جلوتر رود، قوی تر می شود. سیر در عالم ملکوت یعنی سیر در درون خودم. انسانی که در عالم ملکوت سیر می کند به این معنی نیست که از این جا به آسمان سیر می کند. در درون خود آن قدر فرو می رود که از آن مراحل ابتدایی و ضعیف می گذرد و می رود تا می رسد به اعماق آن نورانیت که در آن جا خدای محض است، هیچ چیزی غیر از خودش نیست. منتهی باید از کانال خودش وارد شود، مثلا این طور نیست که اگر انسان به کره ماه و مریخ می رود سوار بر چیزی شود و آسمان ها را سیر کند. خیر. این سیر در درون انسان اتفاق می افتد. یعنی لازم است ابتدا از مرتبه خلقی خود به مرتبه نوری خود برسد. مشکل عمدتا در همین جا است. برای این لازم است که انسان یک جهاد اکبری کند، ریاضت خیلی سختی لازم دارد، خلوتی لازم دارد که پیامبر اکرم چهل سال در غار حرا می رفت در تنهایی و خلوت و از جامعه کناره می گرفت و در آن جا مشغول عبادات خود می شد و توانسته بود از وجود خلقی خود به وجود نورانی خود برسد. بنابراین انسان باید در این خلوت و ریاضت و مجاهدت لایه ها را بشکند که البته سخت است چرا که ما هر روز دنیای بیشتری را وارد وجود خود می کنیم. بنابراین این لایه ها متراکم تر می شوند و حجاب ها ضخیم تر می شوند. این است که اگر انسان به فکر مجاهدت افتاد واقعا باید شروع کند و با وجود خود، شهوات خود، خواسته های دنیایی خود در بیفتد و همه این موانع را برداردو این قدر برود تا به نورانیت خود برسد. این سفر اول سالک است ( سفر از خلق به حق )  وقتی به مرتبه نورانی رسید، شروع به رفتن می کند و آن قدر می رود تا به مراحل قوی نورانیت خود می رسد. اگر توانست در سیر درون خود به جایی برسد که به آن می گویند” مرتبه جبرئیلی” در این جا این انسان صاحب دین می شود. چون جبرئیل است که معلم القرآن است، معلم انبیاء است و انبیاء هرچه دارند از او دارند. در این جا صاحب دین می شود و می شود نبی. سیر در درون خود را می گوییم ولایت.

ولایت:
 آن بعد اتصال انسان است با خدا. انسان یک موجود دو بعدی است. یک بعد آن به دنیا وصل است و بعد دیگرش به خدا. آن بعدی که انسان دارای جسم، خیال، وهم، چشم و گوش است به دنیا وصل است. از طرف دیگر انسان بعدی دارد که از طریق آن به خدا متصل می شود که بعد نورانیت انسان است. همان بعدی که انسان به خدا متصل می شود را می گویند “ولایت”. با توجه به مطالبی که عرض کردم، انسانی که می خواهد به مقام نبوت برسد، اول باید به مقام ولایت برسد. یعنی اول باید به آن بعدی از وجود خود که متصل به خداست برسد. انسان دین را از جبرئیل می گیرد. او معلم البشر است. بنابراین انسان باید با او اتصال پیدا کند.

جبرئیل کجاست؟
در اعماق منطقه نورانیت خود انسان است. انسان باید به او برسد.

رابطه نورانیت انسان و اسماء خدا:
بنابراین انسانی که در مرتبه خلقی مانده، به مقام نبوت نمی رسد. اول باید به مرتبه ولایت خود برسد ( مسلزم خلوت و جهاد اکبر است ) تا به مقام نورانیت خود برسد. ولایت به معنی سرپرستی است. ولی فرزند یعنی سرپرست فرزند که امورات او را اداره می کند. نورانیت خداوند عبارت است از اسماء و صفات خداوند. هر اسم از اسماء خدا یک نور است. نور هر انسان، اسمی از اسماء خداست. بنابراین اگر انسان به نورانیت خود برسد به اسمی از اسماء خدا رسیده است و خداوند با اسمائش در این عالم کار می کند. مثلا با اسم رحمان موجودات را در پناه خود قرار داده است، با اسم رزاق موجودات را روزی می دهد، با اسم شافی آن ها را در مریضی شفا می دهد، با اسم محی آن ها را زنده می کند. اگر انسان به نور خودش رسدی، به اسمی از اسماء خدا رسیده است بنابراین این انسان قدرت تصرف در عالم پیدا می کند. این است که برخی کرامات و معجزات دارند. آن بعد نورانیت را می گویند ولایت. ولایت = سرپرستی : اگر انسان به نور خود برسد، به اسمی از اسماء خدا رسدیه است. بنابراین قدرت آن اسم را پیدا می کند و همان جور که آن اسم کار می کند در عالم آفرینش، در موجودات تصرف می کند، او نیز می تواند در موجودات تصرف کند، موجودات را سرپرستی کند. از این جهت است که به ان بعد نورانیت، بعد ولایت می گوییم.
هرچه نورانیت او قوی تر شودف ولایتش قوی تر می شود، قدرت تصرفش در عالم بیشتر می شود. اگر در این بعد ولایت آن قدر رفت که به مقام جبرئیلی وجود خود رسید، در آن جا صاحب دین می شود و از جبرئیل کتاب، دستور زندگی می گیرد. این است که عرض شد انسانی که می خواهد به مقام نبوت برسد، اول باید به مقام ولایت برسد. نورانیت، ولایت باطن انسان است. انسانی که نبی  شد، خداوند او را به رسالت می فرستد. وقتی رسول شد، به میان مردم می آید. ( سفر سومش را آغاز می کند.)

علی ولی الله :

رسالت: اتصال نبی است با مردم
ولایت: اتصال نبی است با خدا
بنابراین باطن نبوت می شود ولایت یا بفرمایید باطن نبوت می شود نورانیت. بنابراین نبوت بر دو رکن استوار است: 1. ظاهر ( رسالت ) 2. باطن( ولایت ) از این دو رکن ولایت مهم تر است انسان تا به ولایت نرسد، به نبوت نمی رسد. این است که هر پیامبری باید ولایت داشته باشد تا بتواند از آن جا دین را بگیرد. بنابراین پیامبر خودمان هم دارای ولایت است و هم دارای نبوت است اما نبوتش را خودش ظاهر ساخت در میان مردم و همه را به دین اسلام دعوت کرد ولی ولایتش را خودش بروز نداد یعنی خودش باطن خود را بروز نداد. باطن خود را از طریق 12 نفر بروز داد. یعنی ولایت خود را در 12 نفر به ودیعه گذاشت که اولین آن ها حضرت امیرالمومنین و 11 ولدی که از ایشان آمدند. این ها کسانی که حاملان ولایت مطلقه پیامبر خدا هستند، جنبه باطن پیامبر خدا هستند. این است که می گوییم علی ولی الله. اما از پیامبر به عنوان ولی یاد نمی کنیم.
کسی به مقام ولایت برسد، قدرت تصرف در باطن عالم را پیدا می کند. ما قدرت تصرف در ظاهر عالم را داریم مثلا نخ ها را به هم بافته و فرش می بافیم. « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنوا يُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النّورِ / 257 بقره » کار ولی این است که در باطن موجودات تصرف می کند و آن ها را از ظلمات به نور خارج می کند و از ظلمات وجود خود به نورانیتشان می رساند. چرا که خود ولایت یک امر باطنی است مثلا در شب تاریکی کسی زحمت کشیده و آتشی را بر افروخته و یا کسی آمده و این آتش را به او داده است؛ او در سایه آن آتش خودش هدایت شده است، یعنی به نور رسیده است و همچنین می تواند با این نور دیگران را نیز هدایت کند. ولی چنین انسانی است که خودش به عالم نور رسیده است، باز میگردد و انسان ها را از ظلمات به نور می رساند. نبی در ظاهر انسان ها تصرف می کند و ولی در باطن انسان ها و می گوید: اگر اسلام آوردی، آوردی اگر نه یا باید جزیه [1]دهی و یا باید کشته شوی. حکومت تشکیل می دهد، بر مال و جان مردم مسلط می شود، حد بر آن ها جاری کند و آن ها را قصاص کند. اما ولی در باطن تصرف می کند، روح انسان ها را می گیرد و از ظلمات به نور می رساند. این است که در این جا که نشسته ایم ولایت امام زمان(ع) بر روی همه ما کار می کند و همه ما را از ظلمات به نور می برد. البته برای بعضی نیز برعکس است و آن ها را از نور به ظلمات می برد، بسته به این که هرکس استعدادش در هر راهی باشد. ولی به هرکسی هر چیزی که بخواهد می دهد، مثل مادری که به بچه شیرخواره اش شیر می دهد و به بچه مریضش سوپ. ولی نیز این گونه است کسی که می گوید نور می خواهد به او نور می دهد و کسی که بگوید ظلمت می خواهد به او ظلمت می دهد و آن ها را در مسیر جهنم یا بهشت پیش می برد.
این که می بینید معمولا ائمه ما پنهانی بودند و کارشان در این دنیا نگرفت علتش همین است که ولایت یک امر باطنی است یعنی نمی تواند در ظاهر خود را نشان می دهد. شما می بینید که بعد از پیامبر(ص)، حضرت علی(ع) نتوانست بلافاصله به حکومت برسد تا سه مرحله گذشت، سه پوسته انداخته شد که به مغز رسید، به علی ابن ابی طالب رسید. علی ولی است، باطن است. نبی انسانی است که کمال خود را بروز می دهد، ظهور می دهد، نبوت در جامعه ظهور دارد. بنابراین این نوبت نمی تواند بلافاصله به ولایت منتقل شود. تا از ظاهر به باطن برسد باید مراحلی طی شود. وقتی هم که ایشان به خلافت رسید، خلافتشان خیلی هم طول نکشید. 4سال، 5/4 طول کشید آن هم با چه سختی ها. بعد هم که امام حسن(ع) آمدند باز دچار جنگ با معاویه شدند و در آن شکست خوردند و بازهم کار درست نشد. امام حسین(ع) آمدند و باز هم نشد و جنگ با یزید شکل گرفت و همین طور سایر ائمه هر کدام به شدت محدود بودند تا این که به امامان آخر مثل امام حسن عسگری(ع) که رسید آن ها به کلی پنهان شدند و در بطون رفتند. این که می بینید کار ائمه ما رونق نگرفت در همین دنیا روی همین قضیه است که آن ها مظهر ولایت پیامبر بودند و ولایت یک امر باطنی است و خیلی ظهور و رونق ندارد. البته کار آن ها در زمان رجعت، در زمان امام زمان(ع) رونق می گیرد، چرا؟ به خاطر این که به طور کلی که ما در طول تاریخ جلو می رویم، بشریت که همین طور به جلو رفت ، بین ظاهر و باطن عالم فاصله کم می شود. مثلا در زمان حضرت نوح فاصله بین ظاهر و باطن عالم خیلی بود. همین طور که عالم به جلو می رود، فاصله بین ظاهر و باطن عالم هی کم می شود. در زمان امام زمان(ع) ظاهر با باطن کاملا یکی می شود، انطباق پیدا می کند. اصلا ظاهر می شود، باطن و باطن می شود ظاهر. باطن کاملا خود را به ظهور می رساند. وقتی باطن کاملا ظاهر شد، در آن جا است که ائمه ما که حاملان ولایت پیامبر هستند، می توانند کامل ولایت را ظهور دهند و حکومت می کنند و کسی هم نیست که مانع آن ها شود. مشکلاتی که ائمه ما دچار آن شدند به خاطر فاصله داشتن ظاهر از باطن است. باطن خیلی محدود بود در آن زمان. پیامبر نیز از بعد باطنی با مردم مواجه نشدند اگر از بعد باطنی و ولایتشان مواجه می شدند، مردم ایشان را قبول نمی کردند. مردم در حد ظاهر هستند و باطن را قبول نمی کنند.
زمان حکومت امام زمان(ع) خیلی به قیامت شبیه است بنابراین همان طور که در قیامت « يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ /9 طارق »- روزی که پنهانی ها آشکار می شود. یعنی در قیامت باطن، ظاهر می شود. زمانی هم که امام زمان(ع) تشریف می آورند ظاهر به باطن خیلی نزدیک است.

شرافت کربلا بر مکه :
پیامبر نبوت خود را در مکه بروز داد بنابراین مکه می شود محلی که نبوت خود را بروز داد. نبوت ظاهر است. با توجه به این که پیامبر نبوت خود را در ائمه اطهار بروز داد و مخصوصا در وجود مقدس امام حسین(ع) که ولایت قوی ظاهر شد، و امام حسین باطن نبوت است و ایشان باطن خود را در کربلا بروز دادند. با توجه به این که هر باطنی بر ظاهر شرافت دارد، پس کربلا بر مکه شرافت دارد.  همان طور که مقام ولایت از نبوت بالاتر است پس همانطور نیز مظاهر ولایت از نبوت بالاتر است. کربلا مظهر ولایت است و مکه مظهر نبوت. در مورد کربلا احادیثی وجود دارد که در مورد مکه نیست:
1.« جایی که حسین ابن علی دفن شد، باغی از باغ های بهشت است. »
2. امام صادق(ع) در کامل الزیارات نقل کرده اند: « تربت امام حسین(ع) شفای هر دردی است و امان است از هر خوفی. »
3. « اگر مومنی حق حسین ابن علی(ع) را بشناسد و حرمتش را بداند و ولایتش را بشناسد اگر از خاک قبر مطهر امام حسین(ع) به اندازه سرانگشت بگیرد، برای او دوا است. اگر کسی یک دور تسبیحی را که از تربت امام حسین(ع) درست شده است را یک دور، دور دهد و استغفار کند، خداوند 70بار برای او حسنه می نویسد. و سجده بر تربت سیدالشهدا حجاب های هفتگانه را از بین می برد.  »
همانطور که ولایت بر نبوت شرافت دارد، همانطور محلی که در آن ولایت بر آن عنایتی کرده نیز شرافت دارد. خداوند به حضرت ابراهیم دستور می دهد که خانه کعبه را بسازد و نبوت خود را از آن جا آشکار کند و همچنین به پیامبر اکرم « وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا وَ عَلى‌ كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ / 25 حج » ای ابراهیم به مردم اعلا م کن که از هرجایی به سوی این خانه بیایند و این خانه را طواف کنند. به ابراهیم و اسماعیل امر کردیم که این خانه را تطهیر کنید برای کسانی که می خواهند در این جا قیام، رکوع و سجده کنند. لذا مکه می شود جایی که دو نبی و رسول نبوت خود را بروز دادند و مرکز نبوت اما در کربلا ولی آمده است. حضرت امام حسین(ع) شانی از  شئون پیامبر است نه این که از ایشان برتر باشند!
با توجه به این مسائل معنی روایات مشخص می شود. این است که نبوت یک فرعی از فروع ولایت است. اول انسان باید وارد نورانیت خود شود، وارد باب ولایت خود شود. برای همین است که می گوید اگر ولایت نباشد، نبوت ارزشی ندارد.  


[1] جزیه معرب گزیت پارسی به معنی مالیات و خراج است و در اسلام خراجی است که از اهل کتاب گرفته می‌شود تا در قلمرو اسلامی جان و مالشان حفظ شود.در واقع مسیحیان و یهودیان با پرداخت جزیه در جنگ ها شرکت نمی‌کنند و ارتش اسلام موظف است از مال و جان ایشان با تمام قوا دفاع کند . مالیات از مسلمانان گرفته می‌شود و جزیه از اهل کتاب.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.