اسرار نماز جلسه دوازدهم

اسرار نماز جلسه 12

اسرار قرائت :
قرائت =  حمد + توحید ( در مورد حمد در تفسیر قرآن بحث شده است )  .
قرائت در واقع مناجات انسان است با خدا . یعنی انسان با خدا صحبت می کند. مناجات از نجوا کردن می آید . یعنی انسان آهسته با خداوند صحبت هایی داشته باشد. مناجات ، شهود و حضور می خواهد. یعنی انسان در حضور یک شخص دیگر برود،  پیش او بایستد و با او حرف بزند. فرض کنید شخصی از دیگری غایب بود. مثلا الان در این جا هستیم و فرزندمان در خانه است و می خواهیم با او حرف بزنیم. نمی شود. بدون تلفن نمی شود چون ما در حضور آنها نیستیم. آنها را نمی بینیم. این است که در اصل مسئله قرائت، انسان باید در مقام شهود باشد. انسان باید به حضور خدا برسد.
با توجه به بحث هایمان در باب نیت و همچنین تکبیرات سبعه ( 7 تکبیری که ابتدای نماز می گوییم ) ، روح انسان به وسیله این ها در نزد خدا حضور پیدا می کند. با هر تکبیری، انسان یک مرتبه از حجاب های نوری را کنار می زند و بالا می رود، عروج پیدا می کند. تا در تکبیرالاحرام آخر که در آن جا انسان به ذات خدا متصل می شود.وقتی انسان ذات خدا را مشاهده کرد، در این جا یک مرتبه با حقایقی رو به رو می شود. یکی حقیقت “ربوبیت مطلقه خدا“. وقتی روح آن حقیقت مطلق، آن ربوبیت مطلق را می بیند، یک مرتبه بر زبانش این اذکار جاری می شود که « بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَنِ ٱلرَّحِيمِ » این بسم اللهی که ما بر زبان جاری میکنیم، در واقع ترجمه ان چیزی است که روح انسان در عالم ملکوت شهود می کند. یعنی لفظ بعد از مرتبه شهود روحانی هست.

نماز = افعال + اذکار


افعال = قیام + رکوع + سجود + تشهد

سجده:
به طور کلی سجده از دو رکن تشکیل می شود:
1. انقطاع عن الکل
2. فناء فی الله

این دو رکن تشکیل دهنده ماهیت و حقیقت سجده هستند. وقتی انسان پیشانی را بر خاک می گذارد، در این جا می بیند که از اطراف چیزی نمی بیند. در قیام می بیند ، در رکوع کمتر می بیند و در سجده هیچ نمی بیند. یعنی انسان یک انقطاعی از دیگران پیدا می کند، بریده می شود و چیزی در جلوی چشم او نیست.  و این می شود” انقطاع عن الکل” .
دیگر این که فانی می شویم در ذکری که می گوییم « سُبْحَانَ رَبِّیَ الاَعْلی وَ بِحَمْدِهِ » که می شود “فناء فی الله” که در واقع این فناء نتیجه آن انقطاع است. در زیارت شعبانیه نیز دارد که می فرماید: « إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْکَ » الهی کمال انقطاع را به من هبه کن، ببخش. « حتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ » و برسم به معدن عظمت یعنی به اصل ذات تو برسم. اول می گوید: به من انقطاع ببخش. یعنی من را از همه باز بدار. توجهم را از همه باز دار تا این که فانی در تو بشوم. وقتی انسان انقطاع از همه پیدا کرد، فانی در ذات خدا می شود. فنای در ذات خدا می شود سجده. یعنی اگر روح انسان توانست توجهش را از همه موجوداتی که درعالم هست، از همه تعلقاتی که هست، جدا کند، رشته های روح خود را از اینها ببرد و روح عروج پیدا کند، چیزی که مانع عروج انسان است به سوی خدا، همین رشته های تعلق به این دنیا است. این نمی گذارد که این پرنده برود:

جان گشاید سوی بالا بالها *** در زده تن در زمین چنگالها
جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای *** تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای

انسان سوار بر شتری است. مولانا در حکایتی بیان می کند که مجنون سوار بر شتری به سوی خانه لیلی می رفت. منتهی تا وقتی که حواس مجنون بود و مهار شتر را محکم داشت که به سوی خانه لیلی می روم که هیچ، وقتی حواسش به دنیا پرت می شد و در حساب و کتاب های دنیوی می رفت ، این شتر کره ای داشته که به خاطر او باز می گذشت. می فهمید که آن مهار شل شده، لذا باز می گشت به طرف خانه. باز مجنون که به خود می آمد می دید که کلی از راه را برگشته! این دو با هم در تضاد و تناقص هستند. هوی من این است که به سوی خانه لیلی بروم اما هوی این ناقه به سوی کره اش است که در خانه است. من می خواهم پیش روی کنم و او می خواهد به عقب برگردد. انسان ها این گونه هستند. روح می خواهد به بالا برود.   

جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای *** تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای

تن علاقه به این دارد و این ناقه نمی گذارد که انسان عروج روحانی خود به سوی خدا را طی کند. این است که هر دو اینها در تضاد هستند و انسان یک کشاکشی در خود احساس می کند. اگر انسان توانست انقطاع عن الکل پیدا کند یعنی اگر توانست خود را از این شتر و کره اش و علاقه دنیوی اش نجات دهم، مثل مجنون که بالاخره خود را از روی شتر انداخت. چرا که دید راهی که می توانست در 2/3 روز برود به خاطر این که حواسش پرت می شد و شتر او را به عقب باز می گرداند، الان ماه ها است که در راه است. این بود که خود را از روی شتر انداخت. دست و پاش هم مجروح شد و افتان و خیزان به راه افتاد. گفت: عیبی ندارد، کند حرکت می کنم اما بالاخره رو به خانه محبوب خودم هستم.  حداقل پشت به خانه محبوب خود نیستم. این است که اگر انسان یک چنین شهامتی کرد که خود را از این شتر پایین اندازد،

زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن ***  بر سواری کو فرو ناید ز تَن

انسان هایی که بر ناقه تن سوار شدند و اسیر هستند، مشمول نفرین انسان های والا می شوند. انسان هایی که رفته اند خود و نفرین می کنند که چرا نمی آیید؟ اگر انسان چنین شهامتی داشته باشد که خود را از این ناقه بیندازد و به سوی خدا رود و پرواز کند، انقطاع عن الکل را حاصل کند، و روح به ذات خدا اتصال برقرار کند و فانی در ذات خدا شود، این روح به مقام “ساجدیت” رسیده است. این روح می شود روح ساجد.
بنابراین روح ساجد آن روحی است که در مرتبه اول انقطاع عن الکل پیدا کرده باشد و در مرتبه دوم اتصال الی الله و فنا فی الله پیدا کرده باشد. با توجه به معنایی که برای سجده عرض کردم معلوم می شود که قیام و رکوع چه هستند.وقتی انسان خود را از ناقه تن انداخت، یعنی تعلقات دنیا را برید، روح یک سیر روحانی را به سوی خدا آغاز می کند. در این جا که انسان هنوز درمراتب پایین یعنی در مراتب طبیعت است، هنوز از خدا دور است و حرکت نکرده است. این جا در حالی است که هرچند انسان خود را به طرف خدا تنظیم کرده و یک سیری افتان و لنگان و خیزان به سوی خدا شروع کرده است اما هنوز در مراتب عالم طبیعت هست. در این جا انسان طبیعت، کثرات، خانه اش و امثال آن را می بیند اما علاقه ای، تعلقی به این ها ندارند اما هنوز می بیند چون هنوز در دنیا است. در این جا روح در حال “قیام” است.

 قیام:
 آن حالتی است که وقتی در نماز می ایستی دیگران را می بینی ولی در عین حال انسان در نماز است. وقتی روح خود را از کثرات،از عالم دنیا کند و خواست حرکت به سوی خدا را آغاز کند، بالاخره هر چند رویش به سوی خداست و می گوید « ایّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعین » اما در عین حال هنوز کثرات را می بیند و خالص خالص از دنیا در نرفته است. بنابراین چون عالم طبیعت را می بیند؛ روح در حال قیام است و به روح می گوییم روح قائم.

رکوع:
 اگر این روح بالاتر رفت و از عالم طبیعت فاصله گرفت اما فاصله آن جوری است که نه به خدا رسیده است و نه درست عالم طبیعت را ترک کرده است. فرض کنید سفینه ای، موشکی را می خواهند به کره ماه بفرستند و چند سرنشین در آن نشسته اند:
1. روی این سفینه به طرف کره ماه است. در اینجا وقتی این سفینه می خواهد حرکت کند، سرنشینان آن اشیاء را می بینند اما در عین حال روی آن ها به طرف کره ماه است. و الان ذره ذره  به سمت آسمان پیش می روند. وقتی که سفینه در اوایل می خواهند از زمین کنده شود، نمی تواند خیلی سرعت بگیرد، چون جاذبه قوی است. هنوز تعلقات را پاره نکرده است و نتوانسته آن جاذبه را قطع کند. یواش یواش با آن نیروی شدیدی که از زیر این موشک در می آید، به بالا می رود اما یواش یواش. این یک مرحله.
2. اگر همین طور بالاتر رفتند و مثلا به 10 هزار متری زمین رسیدند، این جا اشیاء را خیلی ضعیف می بینند. این هم مرحله دوم.
3. اگر این موشک این قدر بالا رفت که دیگر در حوزه جاذبه ماه قرار گرفت، ماه به شدت آن را به طرف خود می کشد و دیگر اصلا این زمین را نمی بیند. فقط هرچه که می بیند، ماه است در پیش روی خود. هیچ چیز دیگر نیز نمی بیند.
وقتی روح انسان از تعلقات این دنیا آزاد می شود، و به سوی خدا رفت :
1. اوایل کار که به طرف بالا می رود، هنوز موجودات و کثرات را می بیند. به این روح، “قائم” می گویند.
2.وقتی از عالم طبیعت اوج گرفت اما هنوز کامل وارد عالم ملکوت نشده است،اما کثرات را ضعیف می بیند، به این روح “راکع” می گویند.
3.وقتی این روح اینقدر بالا رفت که از حوزه طبیعت خارج شد و در حوزه وجودی خدا افتاد و خدا هم به شدت او را به سوی خود می کشد، این جا به مرحله ای می رسد که اصلا طبیعت و کثرات را نمی بیند. هرچه می بیند ، خدا می بیند. دردریای وجود خدا افتاده است و در دریای وجود خدا سیر می کند. این مرحله فنا فی الله و روح می شود روح “ساجد“.  

بنابراین این است که گاهی روح ما قائم است، گاهی راکع و گاهی ساجد. پس دقت کنید که قیام، رکوع و سجده صفات روح انسان هستند. به مقداری که روح می تواند از عالم طبیعت انقطاع پیدا کند، به مرحله قیام و رکوع و سجود می رسد.
اگر به موشک نگاه کنید می بینید که با جرثقیل هایی آن را نگه داشته اند. وقتی آن نیرو، آن آتش ها از زیر آن در می آیند، رثقیل ها را ول می کنند که راحت بتواند به بالا رود.  آن وقت که انسان اراده قوی می کند که می خواهم پیش خدا بروم. این عزم و اراده مثل همان آتشی است که از زیر آن موشک در می آید، انسان می خواهد از طبیعت بکند. آن جرثقیل ها نیز تعلقات دنیا هستند.
بنابراین این سه حرکتی که در نماز انجام می دهیم ( قیام ، رکوع ، سجده ) در واقع ترجمه حالات روحانی سالک هستند. قیام ترجمه قیام روحانی است، رکوع ترجمه رکوع روحانی است و سجده ترجمه سجده روحانی است.در واقع در نماز واقعی این افعال از روح انسان ناشی می شوند.

البته در و ما که انقطاع از خدا و اتصال به عالم طبیعت داریم، نه. افعالی که در نماز انجام می دهیم، از روح ما بر نمی خیزند. اینها را روی محاسبات عقلانی انجام می دهیم که شریعت گفته اینها را انجام دهید و اگر نکنید، جهنم می روید و یا اگر انجام دهید به بهشت می روید. عقل همیشه به دنبال نفع و ضرر است که انسان را به جایی که نفع دارد ببرد و از ضرر دور بدارد. این است که می گویدنفع  بهشت و لذت های بهشتی در این است که انسان قیام و رکوع و سجود کند. ضرر جهنم در این است که اینها را انجام ندهد لذا می گوید برو و نماز بخوان. لذا معمولا این ها برای ما سخت است چرا که روی محاسابات عقلانی است. بنابراین از بیرون به ما تحمیل می شود. اما در واقع و در حقیقت اگر انسان بخواهد یک نماز حقیقی بخواند، نماز یک فعل روحانی است. این اعمال جسمانی باید ترجمه اعمال روحانی باشد. وقتی روح به بالا می رود، جسم را نیز با خود هماهنگ می کند.

توضیح روایتی در مورد خطبه حضرت امیر در نهج البلاغه:
وقتی حضرت اوصاف ملائکه را مطرح می کند می فرماید ملائکه سه جور هستند :
1. بعضی از ملائکه در سجده هستند که هیچگاه رکوع نمی کنند:
 از ابتدا که خداوند این ها را آفریده در حال سجده هستند.
2.بعضی در حال رکوع اند و قائم نمی ایستند:
از ازل تا ابد در حال رکوع هستند.   
3. بعضی همیشه قائم ایستاده اند .
ار اول خلقتشان تا آخر در حال سجده اند.
این روایت به چه معنا است ؟ ملائکه بدن، جسم ندارند که بگوییم صاف می ایستند یا رکوع و سجده می کنند. معنی رکوع و سجود در آن ها چیست؟ از توضیحاتی که در مورد قیام و رکوع و سجود روحانی دادیم معنی این حدیث در می آید. به طور کلی آن طور که حضرات عرفا، فلاسفه و قرآن می گوید ، ملائکه سه طبقه دارند:
1. ملائکه ای که در سطح طبیعت هستند. کارهای طبیعت را انجام می دهند. روایت داریم که با هر قطره باران ملکی هم نازل می شود، مربوط به همین صنف از ملائکه است. این قطره را پایین می آورد به جایی که ماموریت دارد می رساند. ما هر کدام ملائکه ای داریم که با ما در ارتباط هستند. فرش، ساختمان و اینها نیز به همین صورت که در اصطلاح به آنها موکلات گفته می شود. ملائکه ای هستند که مستقیما با سطح طبیعت در اتصال هستند. اگر ملائکه ای نباشند که این دیوار را نگاه دارند، این دیوار فرو می ریزد. درست است که ما حساب و کتاب می کنیم اما در واقع نیروهای ملکوتی آن را حفظ کرده اند.
2. عده دیگری از ملائکه در اتصال مستقیم با ذات خدا هستند. اینها ملائکی هستند که چنان در نهایت قرب هیتند که فنای در ذات خدا هستند .
3.عده دیگری از ملائکه بینابین هستند. نه آن اتصال شدید و قوی و بی واسطه را با ذات خدا دارند و نه آن جور با سطح طبیعت در اتصال اند.

در فلسفه :
1. ملائکه ای که در اتصال مستیقیم با ذات خدا هستند= عقول ( فلسفه ) = ملائکه عالین (شریعت) = مفاتح الغیب = مقام عرش = مقام قضا = قلم اعلی 
خداوند به شیطان فرمود: چرا سجده نکردی؟ استکبار کردی که سجده نکردی یا از ملائکه عالین هستی؟ ملائکه عالین همان “عقول مجرد” هستند که به آنها “عالم جبروت” نیز می گویند. این ترتیب را یادداشت کنید:

خدا
جبروت
ملکوت اعلی ( نفوس)
ملکوت اسفل ( مثال )
عالم طبیعت

این ملائکه چنان به خدا نزدیک هستند و اتصال دارند که اصلا هیچ چیزی را جز خدا نمی فهمند. آنها نمی دانند که خدا عالمی را خلق کرد ، آدمی دارد. به انها ” ملائکه مهیمنین” نیز گفته می شود. در هیمان محض هستند. در فنای محض هستند. اینها زمانی که خداوند آدم را ساخت، سجده نکردند. خطاب سجده کنید به گوش آنها نخورد از بس که جذب در خدا هستند.لذا خداوند به شیطان می گوید: « أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعَالِينَ / 75 ص» از این جا بر می آید که ملائکه عالین سجده نکردند. ولی سجده نکردن آنها از روی تمرد و سرکشی نبود. از روی جذبه شدید، فنایی بود که در ذات خدا داشتند. به آنها “ملائکه ساجد” گفته می شود. این که حضرت می فرمایند همیشه در حال سجده هستند یعنی همیشه در حال فنای در ذات خدا هستند که هیچ چیزی جز خدا نمی بینند. چون همانطور که گفتیم ماهیت سجده انقطاع عن الکل و فنای در ذات خدا است که غفلت از ما سوی الله داشته باشد. بنابراین ملائکه ای که در این حد هستند که انقطاع از ماسوی هستند ساجد هستند که رکوع نمی کنند چون همانطور که گفته شد در رکوع مقداری غفلت هست. « لا یرکعون» یعنی اصلا توجه اینها از خدا در نمی رود. فقط محو ذات خدا هستند.
2. ملائکه ای که پایین تر از حد ملائکه قبل هستند = نفس ( فلسفه ) عالی ترین ملکی که در مرتبه نفس قرار دارد، همان است که شریعت به آن “جبرئیل” می گوید. عالم نفس بینابین است. این ملائکه نه آن جور عظمت دارند که در مرحله اتصال به ذات خدا باشند، نه مثل ملائکه ای هستند که در عالم طبیعت هستند. = مقام جبرئیلی = لوح محفوظ= عالم قدر (شریعت )
3. ملائکه ای که در سطح طبیعت هستند کاملا به کثرات عالم طبیعت توجه دارند.  = عالم مثال (فلسفه ) = مدبرات امر ( شریعت )

جبرئیل :  
دارای 4 جهت وجود است :
1. وجود بخشی = جبرئیل
2. حیات بخشی = اسرافیل
3.رزق بخشی = میکائیل
4. اداره کننده عالم طبیعت با استفاده از سه جهت قبلی = عزرائیل
ملکی است که در حال رکوع است. موجودی است که در حد خود است و نمی تواند از حد خود بالاتر یا پایین تر رود. لذا در معراج که با پیامبر از سطح عالم طبیعت به راه افتاد و آمد بالا به حدی رسید که گفت: جلوتر از این نمی توانم بیایم. یعنی پیامبر با او به جایی آمد که سطح خودش بود و بالاتر از آن عالم عقول است که نمی تواند وادر عالم عقول شود چرا که حدش در آن سطح نیست.
البته دقت بفرمایید ملائکه ای که در حال قیام اند یعنی هم سطح عالم طبیعت هستند، این قدر از خدا دور هستند که حتی در اینها احتمال گناه نیز می رود. لذا داستان فطرس را داریم که از ملائکه بود و گناهی کرد و خداوند در جزیره ای پر و بال او را کند – ملائکه پر و بال ندارند یعنی خداوند قدرت او را گرفت – بعد متوسل به امام حسین (ع) شد و ادامه داستان. بعضی می گویند مگر ملائکه گناه می کنند؟ بله. ملائکه ای که در سطح طبیعت هستند، گناه می کنند. اهل فن و کسانی که در کار ارتباط با ملائکه و اجنه هستند زیاد در این معنی توجه کردند که وقتی با همین جور ملائکه ارتباط برقرار می کنند و از حوادث آینده می پرسند. آنها می گویند و اتفاق نمی افتد. این دو حالت دارد : 1. علمشان ضعیف است .2. دروغ می گویند.  به هر حال همه ملائکه معصوم نیستند. این که خداوند فرمود : « لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ / 6 تحریم» ملائک های هستند که در حد متوسط و عالین هستند. مثل خود انسان که ما ملائکه ای هستیم که با بدن در اتصال هستیم. چون خود انسان ملک است. ملائکه خدا دو قسم هستند :
1. ملائکه ای هستند که همیشه در حد ثابتی مانده اند « وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ / 164 صافات » همان که حضرت نیزدر همین حدیث اشاره کردند.اینها یک دایره محدود هستند و از اول کمالاتشان را دارند با خودشان. این طور نیستند که ناقص باشند و کامل شوند.
2. ملائکی که ناقص هستند ولی می توانند کامل شوند. این ملائکه ما هستیم منتهی شرط این که به کمال برسیم :

اگر در همان عالم ملکوت می ماندیم به کمال نمی رسیدیم. برای این که یک ملک و فرشته ای که ناقص است به کمال برسد، باید همنشین ماده شود. چون عالم ماده عالمی است که در حرکت و تضاد است. کمال ، در سایه تضاد و حرکت پیدا می شود. لذا ما ملائکه ای بودیم که از عالم قبلی ( عالم ذر ) آمدیم به این جا – قبل از این که به این جا بیاییم خداوند از ما عهد گرفت که: مواظب باشید که ارباب دنیا شما را فریب ندهد « أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى / 172 اعراف » – بعد ما را فرستاد که بروید و کامل شوید. فرض کنید کسی فرزندی با استعداد دارد که می خواهد او را به خارج برای تحصیل بفرستد. اما قبل از آن از او عهد می گیرد: که مواظب باش آن جا نروی و حواست پرت چیز دیگری بشود. این نیز همان گونه است. ما ملائکه ای بودیم در آن عالم.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

اسرار قرائت :
قرائت =  حمد + توحید ( در مورد حمد در تفسیر قرآن بحث شده است )  .
قرائت در واقع مناجات انسان است با خدا . یعنی انسان با خدا صحبت می کند. مناجات از نجوا کردن می آید . یعنی انسان آهسته با خداوند صحبت هایی داشته باشد. مناجات ، شهود و حضور می خواهد. یعنی انسان در حضور یک شخص دیگر برود،  پیش او بایستد و با او حرف بزند. فرض کنید شخصی از دیگری غایب بود. مثلا الان در این جا هستیم و فرزندمان در خانه است و می خواهیم با او حرف بزنیم. نمی شود. بدون تلفن نمی شود چون ما در حضور آنها نیستیم. آنها را نمی بینیم. این است که در اصل مسئله قرائت، انسان باید در مقام شهود باشد. انسان باید به حضور خدا برسد.
با توجه به بحث هایمان در باب نیت و همچنین تکبیرات سبعه ( 7 تکبیری که ابتدای نماز می گوییم ) ، روح انسان به وسیله این ها در نزد خدا حضور پیدا می کند. با هر تکبیری، انسان یک مرتبه از حجاب های نوری را کنار می زند و بالا می رود، عروج پیدا می کند. تا در تکبیرالاحرام آخر که در آن جا انسان به ذات خدا متصل می شود.وقتی انسان ذات خدا را مشاهده کرد، در این جا یک مرتبه با حقایقی رو به رو می شود. یکی حقیقت “ربوبیت مطلقه خدا“. وقتی روح آن حقیقت مطلق، آن ربوبیت مطلق را می بیند، یک مرتبه بر زبانش این اذکار جاری می شود که « بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَنِ ٱلرَّحِيمِ » این بسم اللهی که ما بر زبان جاری میکنیم، در واقع ترجمه ان چیزی است که روح انسان در عالم ملکوت شهود می کند. یعنی لفظ بعد از مرتبه شهود روحانی هست.

نماز = افعال + اذکار


افعال = قیام + رکوع + سجود + تشهد

سجده:
به طور کلی سجده از دو رکن تشکیل می شود:
1. انقطاع عن الکل
2. فناء فی الله

این دو رکن تشکیل دهنده ماهیت و حقیقت سجده هستند. وقتی انسان پیشانی را بر خاک می گذارد، در این جا می بیند که از اطراف چیزی نمی بیند. در قیام می بیند ، در رکوع کمتر می بیند و در سجده هیچ نمی بیند. یعنی انسان یک انقطاعی از دیگران پیدا می کند، بریده می شود و چیزی در جلوی چشم او نیست.  و این می شود” انقطاع عن الکل” .
دیگر این که فانی می شویم در ذکری که می گوییم « سُبْحَانَ رَبِّیَ الاَعْلی وَ بِحَمْدِهِ » که می شود “فناء فی الله” که در واقع این فناء نتیجه آن انقطاع است. در زیارت شعبانیه نیز دارد که می فرماید: « إِلَهِی هَبْ لِی کَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْکَ » الهی کمال انقطاع را به من هبه کن، ببخش. « حتّى تَخْرِقَ أَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ » و برسم به معدن عظمت یعنی به اصل ذات تو برسم. اول می گوید: به من انقطاع ببخش. یعنی من را از همه باز بدار. توجهم را از همه باز دار تا این که فانی در تو بشوم. وقتی انسان انقطاع از همه پیدا کرد، فانی در ذات خدا می شود. فنای در ذات خدا می شود سجده. یعنی اگر روح انسان توانست توجهش را از همه موجوداتی که درعالم هست، از همه تعلقاتی که هست، جدا کند، رشته های روح خود را از اینها ببرد و روح عروج پیدا کند، چیزی که مانع عروج انسان است به سوی خدا، همین رشته های تعلق به این دنیا است. این نمی گذارد که این پرنده برود:

جان گشاید سوی بالا بالها *** در زده تن در زمین چنگالها
جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای *** تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای

انسان سوار بر شتری است. مولانا در حکایتی بیان می کند که مجنون سوار بر شتری به سوی خانه لیلی می رفت. منتهی تا وقتی که حواس مجنون بود و مهار شتر را محکم داشت که به سوی خانه لیلی می روم که هیچ، وقتی حواسش به دنیا پرت می شد و در حساب و کتاب های دنیوی می رفت ، این شتر کره ای داشته که به خاطر او باز می گذشت. می فهمید که آن مهار شل شده، لذا باز می گشت به طرف خانه. باز مجنون که به خود می آمد می دید که کلی از راه را برگشته! این دو با هم در تضاد و تناقص هستند. هوی من این است که به سوی خانه لیلی بروم اما هوی این ناقه به سوی کره اش است که در خانه است. من می خواهم پیش روی کنم و او می خواهد به عقب برگردد. انسان ها این گونه هستند. روح می خواهد به بالا برود.   

جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای *** تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای

تن علاقه به این دارد و این ناقه نمی گذارد که انسان عروج روحانی خود به سوی خدا را طی کند. این است که هر دو اینها در تضاد هستند و انسان یک کشاکشی در خود احساس می کند. اگر انسان توانست انقطاع عن الکل پیدا کند یعنی اگر توانست خود را از این شتر و کره اش و علاقه دنیوی اش نجات دهم، مثل مجنون که بالاخره خود را از روی شتر انداخت. چرا که دید راهی که می توانست در 2/3 روز برود به خاطر این که حواسش پرت می شد و شتر او را به عقب باز می گرداند، الان ماه ها است که در راه است. این بود که خود را از روی شتر انداخت. دست و پاش هم مجروح شد و افتان و خیزان به راه افتاد. گفت: عیبی ندارد، کند حرکت می کنم اما بالاخره رو به خانه محبوب خودم هستم.  حداقل پشت به خانه محبوب خود نیستم. این است که اگر انسان یک چنین شهامتی کرد که خود را از این شتر پایین اندازد،

زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن ***  بر سواری کو فرو ناید ز تَن

انسان هایی که بر ناقه تن سوار شدند و اسیر هستند، مشمول نفرین انسان های والا می شوند. انسان هایی که رفته اند خود و نفرین می کنند که چرا نمی آیید؟ اگر انسان چنین شهامتی داشته باشد که خود را از این ناقه بیندازد و به سوی خدا رود و پرواز کند، انقطاع عن الکل را حاصل کند، و روح به ذات خدا اتصال برقرار کند و فانی در ذات خدا شود، این روح به مقام “ساجدیت” رسیده است. این روح می شود روح ساجد.
بنابراین روح ساجد آن روحی است که در مرتبه اول انقطاع عن الکل پیدا کرده باشد و در مرتبه دوم اتصال الی الله و فنا فی الله پیدا کرده باشد. با توجه به معنایی که برای سجده عرض کردم معلوم می شود که قیام و رکوع چه هستند.وقتی انسان خود را از ناقه تن انداخت، یعنی تعلقات دنیا را برید، روح یک سیر روحانی را به سوی خدا آغاز می کند. در این جا که انسان هنوز درمراتب پایین یعنی در مراتب طبیعت است، هنوز از خدا دور است و حرکت نکرده است. این جا در حالی است که هرچند انسان خود را به طرف خدا تنظیم کرده و یک سیری افتان و لنگان و خیزان به سوی خدا شروع کرده است اما هنوز در مراتب عالم طبیعت هست. در این جا انسان طبیعت، کثرات، خانه اش و امثال آن را می بیند اما علاقه ای، تعلقی به این ها ندارند اما هنوز می بیند چون هنوز در دنیا است. در این جا روح در حال “قیام” است.

 قیام:
 آن حالتی است که وقتی در نماز می ایستی دیگران را می بینی ولی در عین حال انسان در نماز است. وقتی روح خود را از کثرات،از عالم دنیا کند و خواست حرکت به سوی خدا را آغاز کند، بالاخره هر چند رویش به سوی خداست و می گوید « ایّاکَ نَعبُدُ وَ اِیّاکَ نَستَعین » اما در عین حال هنوز کثرات را می بیند و خالص خالص از دنیا در نرفته است. بنابراین چون عالم طبیعت را می بیند؛ روح در حال قیام است و به روح می گوییم روح قائم.

رکوع:
 اگر این روح بالاتر رفت و از عالم طبیعت فاصله گرفت اما فاصله آن جوری است که نه به خدا رسیده است و نه درست عالم طبیعت را ترک کرده است. فرض کنید سفینه ای، موشکی را می خواهند به کره ماه بفرستند و چند سرنشین در آن نشسته اند:
1. روی این سفینه به طرف کره ماه است. در اینجا وقتی این سفینه می خواهد حرکت کند، سرنشینان آن اشیاء را می بینند اما در عین حال روی آن ها به طرف کره ماه است. و الان ذره ذره  به سمت آسمان پیش می روند. وقتی که سفینه در اوایل می خواهند از زمین کنده شود، نمی تواند خیلی سرعت بگیرد، چون جاذبه قوی است. هنوز تعلقات را پاره نکرده است و نتوانسته آن جاذبه را قطع کند. یواش یواش با آن نیروی شدیدی که از زیر این موشک در می آید، به بالا می رود اما یواش یواش. این یک مرحله.
2. اگر همین طور بالاتر رفتند و مثلا به 10 هزار متری زمین رسیدند، این جا اشیاء را خیلی ضعیف می بینند. این هم مرحله دوم.
3. اگر این موشک این قدر بالا رفت که دیگر در حوزه جاذبه ماه قرار گرفت، ماه به شدت آن را به طرف خود می کشد و دیگر اصلا این زمین را نمی بیند. فقط هرچه که می بیند، ماه است در پیش روی خود. هیچ چیز دیگر نیز نمی بیند.
وقتی روح انسان از تعلقات این دنیا آزاد می شود، و به سوی خدا رفت :
1. اوایل کار که به طرف بالا می رود، هنوز موجودات و کثرات را می بیند. به این روح، “قائم” می گویند.
2.وقتی از عالم طبیعت اوج گرفت اما هنوز کامل وارد عالم ملکوت نشده است،اما کثرات را ضعیف می بیند، به این روح “راکع” می گویند.
3.وقتی این روح اینقدر بالا رفت که از حوزه طبیعت خارج شد و در حوزه وجودی خدا افتاد و خدا هم به شدت او را به سوی خود می کشد، این جا به مرحله ای می رسد که اصلا طبیعت و کثرات را نمی بیند. هرچه می بیند ، خدا می بیند. دردریای وجود خدا افتاده است و در دریای وجود خدا سیر می کند. این مرحله فنا فی الله و روح می شود روح “ساجد“.  

بنابراین این است که گاهی روح ما قائم است، گاهی راکع و گاهی ساجد. پس دقت کنید که قیام، رکوع و سجده صفات روح انسان هستند. به مقداری که روح می تواند از عالم طبیعت انقطاع پیدا کند، به مرحله قیام و رکوع و سجود می رسد.
اگر به موشک نگاه کنید می بینید که با جرثقیل هایی آن را نگه داشته اند. وقتی آن نیرو، آن آتش ها از زیر آن در می آیند، رثقیل ها را ول می کنند که راحت بتواند به بالا رود.  آن وقت که انسان اراده قوی می کند که می خواهم پیش خدا بروم. این عزم و اراده مثل همان آتشی است که از زیر آن موشک در می آید، انسان می خواهد از طبیعت بکند. آن جرثقیل ها نیز تعلقات دنیا هستند.
بنابراین این سه حرکتی که در نماز انجام می دهیم ( قیام ، رکوع ، سجده ) در واقع ترجمه حالات روحانی سالک هستند. قیام ترجمه قیام روحانی است، رکوع ترجمه رکوع روحانی است و سجده ترجمه سجده روحانی است.در واقع در نماز واقعی این افعال از روح انسان ناشی می شوند.

البته در و ما که انقطاع از خدا و اتصال به عالم طبیعت داریم، نه. افعالی که در نماز انجام می دهیم، از روح ما بر نمی خیزند. اینها را روی محاسبات عقلانی انجام می دهیم که شریعت گفته اینها را انجام دهید و اگر نکنید، جهنم می روید و یا اگر انجام دهید به بهشت می روید. عقل همیشه به دنبال نفع و ضرر است که انسان را به جایی که نفع دارد ببرد و از ضرر دور بدارد. این است که می گویدنفع  بهشت و لذت های بهشتی در این است که انسان قیام و رکوع و سجود کند. ضرر جهنم در این است که اینها را انجام ندهد لذا می گوید برو و نماز بخوان. لذا معمولا این ها برای ما سخت است چرا که روی محاسابات عقلانی است. بنابراین از بیرون به ما تحمیل می شود. اما در واقع و در حقیقت اگر انسان بخواهد یک نماز حقیقی بخواند، نماز یک فعل روحانی است. این اعمال جسمانی باید ترجمه اعمال روحانی باشد. وقتی روح به بالا می رود، جسم را نیز با خود هماهنگ می کند.

توضیح روایتی در مورد خطبه حضرت امیر در نهج البلاغه:
وقتی حضرت اوصاف ملائکه را مطرح می کند می فرماید ملائکه سه جور هستند :
1. بعضی از ملائکه در سجده هستند که هیچگاه رکوع نمی کنند:
 از ابتدا که خداوند این ها را آفریده در حال سجده هستند.
2.بعضی در حال رکوع اند و قائم نمی ایستند:
از ازل تا ابد در حال رکوع هستند.   
3. بعضی همیشه قائم ایستاده اند .
ار اول خلقتشان تا آخر در حال سجده اند.
این روایت به چه معنا است ؟ ملائکه بدن، جسم ندارند که بگوییم صاف می ایستند یا رکوع و سجده می کنند. معنی رکوع و سجود در آن ها چیست؟ از توضیحاتی که در مورد قیام و رکوع و سجود روحانی دادیم معنی این حدیث در می آید. به طور کلی آن طور که حضرات عرفا، فلاسفه و قرآن می گوید ، ملائکه سه طبقه دارند:
1. ملائکه ای که در سطح طبیعت هستند. کارهای طبیعت را انجام می دهند. روایت داریم که با هر قطره باران ملکی هم نازل می شود، مربوط به همین صنف از ملائکه است. این قطره را پایین می آورد به جایی که ماموریت دارد می رساند. ما هر کدام ملائکه ای داریم که با ما در ارتباط هستند. فرش، ساختمان و اینها نیز به همین صورت که در اصطلاح به آنها موکلات گفته می شود. ملائکه ای هستند که مستقیما با سطح طبیعت در اتصال هستند. اگر ملائکه ای نباشند که این دیوار را نگاه دارند، این دیوار فرو می ریزد. درست است که ما حساب و کتاب می کنیم اما در واقع نیروهای ملکوتی آن را حفظ کرده اند.
2. عده دیگری از ملائکه در اتصال مستقیم با ذات خدا هستند. اینها ملائکی هستند که چنان در نهایت قرب هیتند که فنای در ذات خدا هستند .
3.عده دیگری از ملائکه بینابین هستند. نه آن اتصال شدید و قوی و بی واسطه را با ذات خدا دارند و نه آن جور با سطح طبیعت در اتصال اند.

در فلسفه :
1. ملائکه ای که در اتصال مستیقیم با ذات خدا هستند= عقول ( فلسفه ) = ملائکه عالین (شریعت) = مفاتح الغیب = مقام عرش = مقام قضا = قلم اعلی 
خداوند به شیطان فرمود: چرا سجده نکردی؟ استکبار کردی که سجده نکردی یا از ملائکه عالین هستی؟ ملائکه عالین همان “عقول مجرد” هستند که به آنها “عالم جبروت” نیز می گویند. این ترتیب را یادداشت کنید:

خدا
جبروت
ملکوت اعلی ( نفوس)
ملکوت اسفل ( مثال )
عالم طبیعت

این ملائکه چنان به خدا نزدیک هستند و اتصال دارند که اصلا هیچ چیزی را جز خدا نمی فهمند. آنها نمی دانند که خدا عالمی را خلق کرد ، آدمی دارد. به انها ” ملائکه مهیمنین” نیز گفته می شود. در هیمان محض هستند. در فنای محض هستند. اینها زمانی که خداوند آدم را ساخت، سجده نکردند. خطاب سجده کنید به گوش آنها نخورد از بس که جذب در خدا هستند.لذا خداوند به شیطان می گوید: « أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ الْعَالِينَ / 75 ص» از این جا بر می آید که ملائکه عالین سجده نکردند. ولی سجده نکردن آنها از روی تمرد و سرکشی نبود. از روی جذبه شدید، فنایی بود که در ذات خدا داشتند. به آنها “ملائکه ساجد” گفته می شود. این که حضرت می فرمایند همیشه در حال سجده هستند یعنی همیشه در حال فنای در ذات خدا هستند که هیچ چیزی جز خدا نمی بینند. چون همانطور که گفتیم ماهیت سجده انقطاع عن الکل و فنای در ذات خدا است که غفلت از ما سوی الله داشته باشد. بنابراین ملائکه ای که در این حد هستند که انقطاع از ماسوی هستند ساجد هستند که رکوع نمی کنند چون همانطور که گفته شد در رکوع مقداری غفلت هست. « لا یرکعون» یعنی اصلا توجه اینها از خدا در نمی رود. فقط محو ذات خدا هستند.
2. ملائکه ای که پایین تر از حد ملائکه قبل هستند = نفس ( فلسفه ) عالی ترین ملکی که در مرتبه نفس قرار دارد، همان است که شریعت به آن “جبرئیل” می گوید. عالم نفس بینابین است. این ملائکه نه آن جور عظمت دارند که در مرحله اتصال به ذات خدا باشند، نه مثل ملائکه ای هستند که در عالم طبیعت هستند. = مقام جبرئیلی = لوح محفوظ= عالم قدر (شریعت )
3. ملائکه ای که در سطح طبیعت هستند کاملا به کثرات عالم طبیعت توجه دارند.  = عالم مثال (فلسفه ) = مدبرات امر ( شریعت )

جبرئیل :  
دارای 4 جهت وجود است :
1. وجود بخشی = جبرئیل
2. حیات بخشی = اسرافیل
3.رزق بخشی = میکائیل
4. اداره کننده عالم طبیعت با استفاده از سه جهت قبلی = عزرائیل
ملکی است که در حال رکوع است. موجودی است که در حد خود است و نمی تواند از حد خود بالاتر یا پایین تر رود. لذا در معراج که با پیامبر از سطح عالم طبیعت به راه افتاد و آمد بالا به حدی رسید که گفت: جلوتر از این نمی توانم بیایم. یعنی پیامبر با او به جایی آمد که سطح خودش بود و بالاتر از آن عالم عقول است که نمی تواند وادر عالم عقول شود چرا که حدش در آن سطح نیست.
البته دقت بفرمایید ملائکه ای که در حال قیام اند یعنی هم سطح عالم طبیعت هستند، این قدر از خدا دور هستند که حتی در اینها احتمال گناه نیز می رود. لذا داستان فطرس را داریم که از ملائکه بود و گناهی کرد و خداوند در جزیره ای پر و بال او را کند – ملائکه پر و بال ندارند یعنی خداوند قدرت او را گرفت – بعد متوسل به امام حسین (ع) شد و ادامه داستان. بعضی می گویند مگر ملائکه گناه می کنند؟ بله. ملائکه ای که در سطح طبیعت هستند، گناه می کنند. اهل فن و کسانی که در کار ارتباط با ملائکه و اجنه هستند زیاد در این معنی توجه کردند که وقتی با همین جور ملائکه ارتباط برقرار می کنند و از حوادث آینده می پرسند. آنها می گویند و اتفاق نمی افتد. این دو حالت دارد : 1. علمشان ضعیف است .2. دروغ می گویند.  به هر حال همه ملائکه معصوم نیستند. این که خداوند فرمود : « لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ / 6 تحریم» ملائک های هستند که در حد متوسط و عالین هستند. مثل خود انسان که ما ملائکه ای هستیم که با بدن در اتصال هستیم. چون خود انسان ملک است. ملائکه خدا دو قسم هستند :
1. ملائکه ای هستند که همیشه در حد ثابتی مانده اند « وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ / 164 صافات » همان که حضرت نیزدر همین حدیث اشاره کردند.اینها یک دایره محدود هستند و از اول کمالاتشان را دارند با خودشان. این طور نیستند که ناقص باشند و کامل شوند.
2. ملائکی که ناقص هستند ولی می توانند کامل شوند. این ملائکه ما هستیم منتهی شرط این که به کمال برسیم :

اگر در همان عالم ملکوت می ماندیم به کمال نمی رسیدیم. برای این که یک ملک و فرشته ای که ناقص است به کمال برسد، باید همنشین ماده شود. چون عالم ماده عالمی است که در حرکت و تضاد است. کمال ، در سایه تضاد و حرکت پیدا می شود. لذا ما ملائکه ای بودیم که از عالم قبلی ( عالم ذر ) آمدیم به این جا – قبل از این که به این جا بیاییم خداوند از ما عهد گرفت که: مواظب باشید که ارباب دنیا شما را فریب ندهد « أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى / 172 اعراف » – بعد ما را فرستاد که بروید و کامل شوید. فرض کنید کسی فرزندی با استعداد دارد که می خواهد او را به خارج برای تحصیل بفرستد. اما قبل از آن از او عهد می گیرد: که مواظب باش آن جا نروی و حواست پرت چیز دیگری بشود. این نیز همان گونه است. ما ملائکه ای بودیم در آن عالم.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.