filter_list موضوعات search جستجو

مروج توحید

person حساب کاربری file_download اپلیکیشن

تفسیر قرآن جلسه نوزدهم

تفسیر قرآن جلسه 19

( پیرامون مسئله معجزه )

این که انبیاء معجزاتی را برای انسان آوردند ، چشم اندازهایی را باز کرد و مطالبی را آشکار کرد که اگر این معجزات نبودند ما نمی توانستیم به آن حقایق پی ببریم. حقایقی در رابطه با نظام علت و معلول است. هزاران سال است که بشر می بیند یک چیزی، چیز دیگر را نتیجه می دهد. مثلا آتش گرما را نتیجه می دهد. آی رطوبت را نتیجه می دهد. نمک شوری را نتیجه می دهد. امثال اینها. بنابراین همواره بشر این مطلب را در تحت قاعده علیت مطرح می کرده است پس بنابراین آتش علت گرما است،  آب علت رطوبت است ، نمک علت شوری است و امثال اینها. و چون این مسئله همیشه بوده و تکرار شده ، اشتباهی برای بشر پیدا شده که خیال می کند آتش علت تامه است برای گرما یعنی گرما از ذات آتش می جوشد. یا نمک علت تامه است برای شوری. بشر با همین عقیده آمد و علت ها را در عالم ماده جستجو می کرد. اگر این خانه روشن است مثلا ، علت آن چراغ است. اما انبیا که معجزاتی را آوردند ، در این جا یک مطلب جدیدی برای بشر پیدا شد که اگر واقعا آتش علت گرما است ، پس چرا این آتش سرد می شود؟ پس چرا حضرت ابراهیم را که درآتش می اندازند ، این آتش سرد می شود؟ یک قانون فلسفی می گوید که ” علت هیچگاه از معلول جدا نمی شود ” یعنی اگر علت نباشد، معلول هم نیست.از هم جدایی ندارند. اگر واقعا آتش علت گرما است ، پس چرا در اینجا آتش هست و گرما نیست؟ مگر می شود که علت از معلولش جدا شود؟ بنابراین در این جا، در قانون علیت ، بشر مجبور است که تجدید نظری کند که اگر تا به حال ما گمان می کردیم آتش علت گرما است ، پس آتش علت گرما نیست به همین دلیل که آتش هست اما گرما نیست. تجدید نظر که اگر تا به الان در همین عالم مادی به دنبال علت می گشتیم ، اگر ما همین موجودات مادی را علت می دانستیم، دیدیم در اینجا مسئله جور دیگری است. آن چه را علت فرض می کردیم، علت نیست. یا وقتی چوب تبدیل به مار می شود و اگر تا به الان خیال می کردیم علت به وجود آمدن مار، جفتگیری نر و ماده مار است ، در حالی که الان می  بینیم معلول هست و علت نیست. در بعضی جاها علت هست و معلول نیست ، در بعضی از جاها معلول هست و علت نیست. در ماجرای حضرت ابراهیم، علت هست و معلول نیست. در قضیه حضرت موسی معلول هست و علت نیست. یا وقتی حضرت عیسی می فرمایند: « أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ / 49 آل عمران» – به اذن خدا من مجسمه یک پرنده گلی را درست می کنم  و بعد در آن می دمم و او تبدیل به پرنده می شود. در این جا چطور گل تبدیل به پرنده می شود؟ مگر این طور نبود که خیال می کردیم این پرنده معلول یک جفت نر و ماده است ؟ چطور می شود که معلول هست و علت آن نیست؟

پس علت چیست ؟
معجزات انبیاء چیزی که بشر درذهن داشت را بر هم زد بنابراین ما ناچاریم که در قاعده علت و معلول تجدید نظری کنیم. در اینجا نمی توانیم در دنیای مادی به دنبال علت بگردیم. به طور کلی نباید به دنبال علت در عالم ماده گشت. در این که اکثر اوقات با آتش گرما هست، حرفی نیست. اما همین که یک بار این قاعده به هم خورد، و آتش به همراه گرما نبود، معلوم می شود که آتش علت گرما نیست. یکبار کفایت می کند که این قاعده علیت به هم بخورد.آتش مادی را علت گرمای مادی ندانیم بلکه گرما یک علت دیگری دارد.

موجوداتی که در این عالم پیدا می شوند چگونه می شوند ؟
به هر دانشمندی که بگویی آب معلول چیست؟ در پاسخ می گوید: معلول سه اتم اکسیژن و هیدروژن است. دو اتم اکسیژن و یک اتم هیدروژن با هم ترکیب می شوند ، پیوند شیمیایی خاصی بین آنها برقرار می شود و می شود آب. از هر دانشمندی بپرسی که نمک معلول چیست ؟ پاسخ می دهد: معلول دو اتم کلر و سدیم است که با هم پیوند برقرار می کنند و می شود نمک. در حالی که دقت بفرمایید علت آن چیزی است که واقعا وقتی معلول را ایجاد میکند، خودش باشد. شخصیت و وجود خودش حفظ شود در حالی که می بینیم وقتی اکسیژن و هیدروژن آب را نتیجه می دهند خودشان اصلا نیستند دیگر. چگونه می شود؟ آب یک صورت جدید است. یم موجود جدید است. در حالی که بین این سه اتم و آب اصلا سنخیت نیست. آن سه اتم گاز هستند و آن آب است. آثار آن ها با یکدیگر فرق می کند. اکسیژن و هیدروژن آتش زا هستند اما آب ضد آتش است! اکسیژن و هیدروژن ضد حیات هستند اما آب حیات بخش است! چطور می شود چیزی ، چیزی را تولید کند که اصلا خواص آنها با هم متضاد باشد؟ این که نمی شود ! از این گذشته می بینیم که خود آب یک موجود جدید است ، یک حقیقت جدید است، واقعا غیر از اکسیژن و هیدروژن است. و وقتی به وجود می آید از دو اتم دیگر خبری نیست. این تبدیل کار کیست؟ این تحول کار کیست؟ این که 3 اتم تبدیل به 1 مولکول آب می شوند کار کیست ؟ این وجود جدید از کجا آمد؟ شکل آب با آنها فرق می کند، اصلا آب یک شکل جدیدی از وجود است. این شکل جدید از کجا آمد؟ آیا اکسیژن و هیدروژن خودشان برای خودشان این شکل جدید را پدید آوردند؟ آنها که نمی تواندد! چرا که این یک خلقت جدید است، یک دارایی جدید است. آنها که نمی توانند خود برای خود این وجود و حیات جدید را برای خود ایجاد کنند. اگر این چوب 100 سال اینجا باشد ، می تواند خودش را تبدیل به سنگ کند؟ می تواند خود را تبدیل به حیوان کند؟ خیر. نمی تواند. این اتم ها نیز به همین صورت. صرف این که با هم پیوند شیمیایی برقرار کردند، شکل جدید از وجود را که به آنها داد؟

آن کسی که خلقت جدید را به آنها داد، به آنها بخشید، آنها را متبدل کرد، آنها را متحول کرد، چیز دیگرشان کرد، کیست؟ یا همین طور در مورد نمک. سدیم و کلر دو ماده کشنده هستند که اگر انسان آنها را بخورد، می میرد اما نمک حیات بخش است و آثار آنها با هم فرق می کند. وقتی آنها با هم ترکیب شدند چه کسی شکل جدید را به آنها داد؟ چه کسی وجود نمک بودن را به آنها بخشید؟ وقتی شیره گل وارد شکم زنبور می شود و با آنزیم هایی که در درون شکم زنبور هستند، عسل تولید می شود. این عسل یک شکل جدید است. نه شیره گل است و نه آنزیم های شکم زنبور است، یک شکل دیگر از وجود است، یک خلقت دیگر است. چه کسی این خلقت جدید را به آنها داد؟  این که قرآن می فرماید : « بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ / 15 ق » – مردم از خلقت جدید در اشتباه هستند. این را دقت کنید واقعا این خلقت جدید از کجا آمد؟

یک موجودی باید باشد که این وجود را او به آن اعطا کند. یعنی موجودی هست و هرجا که سه اتم اکسیژن و هیدورژن با هم ترکیب شدند، او وجود آب بودن را به اینها ببخشد. اینها را به آب تبدیل کند. یک وجود جدیدی را به اینها تزریق کند که آن وجود جدید، وجود آب بودن است. یا مثلا آن انسان، آن ملک یا هرچیزی ، ایستاده و هرکجا دید سدیم و کلر با هم ترکیب شدند، وجود نمک بودن را به اینها می بخشد، یا همین که می بیند شیره گل با آنزیم های شکم زنبور با هم ترکیب شدند، وجود عسل بودن را به اینها می بخشد. و وجود جدید به آنها می بخشد.

بنابراین علت کس دیگری است. علت “خدا” است یا بگوییم ” انسان کامل” است که به اذن خدا این کار را می کند. علت ، انسان کامل است ، امام است که مرتب وجود را از خدا می گیرد و هر جا که ترکیب جدیدی منعقد شد ، یک وجود جدیدی به آنها می بخشد. علت اوست نه خود سدیم و کلر . علت چیزی است که وقتی معلول را به وجود آورد ، خودش در جای خودش باشد نه این که از بین برود. این است که مردم و دانشمندان از علت در اشتباه هستند.  علت آن نفس قدسی است ، آن روح مجرد است که اتصال مستقیم با خدا دارد. این نفس قدسی مرتب وجود را از خدا می گیرد منتهی هر جایی که این نفس قدسی ، این روح مجرد دید دو تا اتم سدیم و کلر با هم ترکیب شدند، در همان جا آنها را تبدیل می کند، یک وجود جدید به آنها القا می کند، یک وجود جدید به آنها تزریق می کند و آنها را تبدیل می کند به نمک بودن و امثال اینها.

با توجه به این مطلب ، جلسه قبل مسئله معجزه را به این ترتیب حل کردیم که : وجود یک حقیقت واحد است. در فهم معنای معجزه این مطلب خیلی اهمیت دارد که ما بدانیم موجودات به همدیگر راه دارند ، موجودات جدای از هم و بریده از هم نیستند. موجودات به همدیگر راه دارند، اتصال دارند. می توانند به یکدیگر تبدیل شوند. جلسه قبل بیان شد که ” وجود یک حقیقت واحد است که این حقیقت واحد از خدا تابیده. ” به خورشید نگاه کنید ، یک نور تابیده آمده تا روی زمین، منتهی این نور مرتبه به مرتبه است. مراتب بالا خیلی قوی و مراتب پایین ضعیف هستند. یک نور ، یک وجود از خداوند تابیده که مرتبه به مرتبه است .

 مرتبه اعلای آن عقل اول است ، مرتبه بعدی عقل دوم ، عقل سوم ، جبرئیل ، اسرافیل ، میکائیل ، انسان، حیوان ، نبات ، جماد . این ها مراتب آن وجود هستند. با هم دیگر متصل اند. جماد می تواند نبات باشد. نبات می تواند انسان شود. انسان می تواند جبرئیل شود . اینها همین جور در سیر صعودی می توانند بالا روند و همین طور پایین روند. این که قرآن می فرماید :« أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ / 179 اعراف »  یعنی چی؟ همین انسان می تواند حیوان شود. حیوان می تواند انسان شود. چوب می تواند حیوان شود. حضرت عیسی با گل یک پرنده درست می کند، در آن می دمد و تبدیل به حیوان می شود. جماد تبدیل به حیوان می شود و از آن طرف نیز این گونه است. بنابراین چون موجودات عالم مراتب یک حقیقت واحد هستند ، درجات یک حقیقت هستند، می تواندد صعود و نزول کنند، به همدیگر تبدیل شوند. یک جماد می تواند تبدیل به حیوان شود، یک حیوان می تواند تبدیل به انسان شود. فرقی نمی کند. چون در معجزات انبیاء داریم. انبیا فقط یک چیز پست را تبدیل به یک چیز عالی نمی کردند. درست است که حضرت موسی چوب را تبدیل به مار می کند، حضرت عیسی گل را تبدیل بخ پرنده می کند، حضرت صالح سنگ را تبدیل به شتر می کند، اما برعکس آن نیز بوده که انبیاء “مسخ” می کردند.

در قرآن در داستان” اصحاب سَبت” قوم یهود دارد که افرادی بودند که روز شنبه ماهی گیری می کردند. به خدا کلک زدند. خدا به آن ها گفت شنبه ماهی گیری نکنید. اتفاق در آنجا طوری بود که در روز شنبه ماهی ها زیاد به ساحل هجوم می آوردند و آن ها معمولا در روز شنبه ماهی می گرفتند و وضع آنها نیز خیلی خوب بود. یک وقت خداوند برای امتحان به آنها گفت که دیگر روزهای شنبه ماهی نگیرید. آنها شنبه ها در ساحل می رفتند و در سایر روزها به عمق دریا می رفتند و اینگونه کار و کاسبی آنها لنگ شد. آمدند و در کنار دریا حوضچه هایی کندند. شب شنبه که آب مد می کرد و بالا می آمد ، طبیعی است که ماهی ها هم بالا می آمدند وقتی در روز آب جزر می کرد و پایین می رفت ، ماهی ها دراین گودال ها گیر می افتادند. روز یکشنبه می آمدند و ماهی ها را جمع می کردند. خداوند آنها را مسخ کرد. آن انسان کاملی که در آن زمان در آنجا بوده ، آن پیغمبری که در آن زمان در آنجا بوده، آنها را مسخ می کند یعنی انسان را تبدیل می کند به حیوان. « كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ / 65 بقره » – که آنها را تبدیل به بوزینه کردیم. آن پیامبر یا انسان کامل آنها را تبدیل به بوزینه ، حیوان می کند. این برای این است که موجودات به هم راه دارند. از همدیگر متفرق نیستند.

برای دوستانی که در کار فلسفه هستند عرض میکنم، بنا بر اصالت ماهیتی که مشائین می گفتند، طرفداران شیخ الرئیس می گفتند : ” اصالت با ماهیت” است و هر موجودی یک دایره بسته داشت. موجودات از هم جدا بودند. یعنی درخت غیر از انسان است، انسان غیر از حیوان است، گوسفند غیر از اسب است. موجودات یک تغایر کلی با همدیگر دارند بنا بر اصالت ماهیت و مذهی مشائین. بنا بر قول آنها  اصلا معجزه قابل حل نیست. چطور یک جماد می تواند تبدیل به حیوان شود؟ این می شود ” انقلاب شی ما هو علی ” لذا می گویند ذاتی شی منقلب نمی شود، شی از ذاتی خود منقلب نمی شود. چوب ذاتا جماد است و محال است که تبدیل به حیوان شود. این مسئله را محال عقلی می دانستند. در مذهب مشائی و بنا بر اصالت ماهیت چون موجودات هر کدام یک حقیقت کاملا جدای از دیگری هستند، و هیچ فصل مشترکی با هم دیگر ندارند، لذا تبدیل یک موجود به موجود دیگر محال است.

اما بنا بر فلسفه مرحوم صدرالمتالهین که مسئله ” وحدت وجود ” را مطرح کرد و گفت وجود یک حقیقت واحد بیشتر نیست در عالم. یک نور است که از خدا تابیده . مراتب عالی آن ملائکه هستند و مراتب پایین تر از آن انسان و حیوان و نبات هستند. اینها مراتب یک حقیقت هستند. یعنی باطن اینها همه یک چیز است. لذا موجودات به هم راه دارند. جماد اگر بالا رود می تواند به مرتبه حیوان برسد ، حیوان اگر بالا رود می تواند به مرتبه انسان برسد، انسان اگر بالا رود می تواند به مرتبه ملائکه برسد. منتهی مسئله ای که هست :
چه طور یک جماد بالاتر رود؟ بحث این است. تفاوت موجودات در مقدار وجودشان است نه در اصل وجودشان. اصل وجود همه یکی است ، همه وجود دارند. ما به الاشتراکشان وجود است. همه آنها در وجود مشترک هستند. یک وجود هستند، اختلافشان در شدت و ضعف است. مثل نوری که از خورشید می تابد. نوری که در یک متری از خورشید است، با نوری که در زمین است که 150میلیون کیلومتر از خورشید فاصله دارد، در اصل نور بودن با هم اختلاف ندارند، اختلاف در شدت و ضعف است. وجود نیز همین گونه است. وجود عقل اول که نزدیک ترین به خداست و وجود جماد که دورترین از خداست ، اینها در اصل وجود با هم فرقی ندارند، اختلاف در شدت و ضعف وجود است. مثلا او هزار درجه وجود دارد و نبات یک درجه وجود. حال اگر این جماد که یک درجه وجود دارد ، بتواند نه درجه دیگر وجود کسب کند، می شود نبات. فرض کنیم وجود نبات ده درجه است. خود جماد نیز یک درجه وجود دارد. اگر نه درجه وجود هم به او اضافه شود می شود حیوان. همین جور تا به بالا. در معجزه پیامبر به آن عصا وجود تزریق می کند. یعنی اگر چوب یک درجه وجود دارد ، حضرت موسی نه درجه وجود به آن اضافه می می کند چون روح انبیاء با خدا اتصال دارد و می توانند مرتب از خدا وجود بگیرند، ظرف وجودشان خیلی وسیع است. هر چه بخواهند ، بی حد و حضر. یا همین طور حضرت صالح و حضرت عیسی. بنابراین انبیاء وجود بر روی وجود اضافه می کنند و او اوج می گیرد، به معراج می رسد و می شود حیوان. بر عکس آن نیز ممکن است. که پنجاه درجه وجود از انسان بگیرد و او شود بوزینه .

سر معجزه در این است. باید مسئله “وحدت وجود” حل شود تا معجزه حل شود وگرنه نمی شود اصلا . موجودات باید به هم راه داشته باشند. وگرنه اگر بخواهیم بر اساس ” اصالت ماهیت ” و مکتب مشائی حرکت کنیم و بگوییم موجوداتی به کلی از هم جدا هستند و اصلا انسان چیزی به کلیت و به ماهیت جدا از درخت است، اگر بگوییم اینها دایرهایی جدای از یکدیگر هستند ، محال عقلی است نه محال عرفی. مسئله معجزه را تا به حال کسی این جوری حل نکرده است.

قرآن می فرماید: « أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ / 64 واقعه » – آیا وقتی یک کشاورز بذر در زمینی می پاشد شما خیال می کنید این کشاورز است که این گندم را رویانده ؟ شما خیال می کنید شما زارعید یا ما زارعیم ؟ یعنی خدا زارع است. یعنی خداست آن موجودی که وقتی گندم در درون خاک قرار گرفت، وجود جدید به این گندم می دهد و این گندم را چیز دیگری می کند و تبدیل به خوشه و درخت می کند. زراعت یعنی تبدیل کردن گندم.

وجودهای جدیدی که درعالم پیدا می شود گاهی تدریجی است مثل گندمی که در خاک قرار می گیرد و به تدریج امام ، آن نفس قدسی به او وجود می دهد و اول جوانه می زند و بعد تبدیل به ساقه می زند و همین جور درجه درجه و کم کم این وجود جمادی را تبدیل به نبات می کند. اما گاهی وقت هست که امام تمام آن ده درجه را یک مرتبه می دهد. فرق این است. در واقع در معجزه یک کار جدیدی صورت نمی گیرد. انبیاء نوع دیگری از معجزه دارند که عدم را تبدیل به وجود می کردند نه این که چیزی را تبدیل به چیز دیگر کنند. مثل معجزه حضرت عیسی. آن جایی که می فرماید « اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا / 114 مائده » که حواریون به حضرت عیسی گفتند از خدا بخواه که غذایی را همین جا برای ما آماده کند. در اینجا حضرت عیسی دعا کرد و یک مرتبه یک غذا در پیش آنها حاضر شد. در آنجا هیچ چیزی نبود و یک غذا از عدم به وجود می آید. غذایی که نبودذه ایجاد می شود . این هم یک نوع معجزه است. این معجزه چونه است ؟ این معجزه هم همان وجود بخشی است و فرقی نمی کند. حضرت عیسی یک وجودی را از خدا می گیرد و وجود درون خود را تبدیل می کند به ماده ، به غذا. وجود ملکوتی که در حضرت عیسی است ، اگر تنزل پیدا کند و پایین بیاید ، تبدیل به یک غذا در بیرون می شود. قاعده کلی در نظر باشد که موجودات به هم راه دارند. ما الان در خیال خود می توانیم این کار را انجام دهیم. می توانیم یک غذا را در خیال خود تصور کنیم. آیا این غذایی که تصور کردیم یک وجود هست یا نیست ؟ معلوم است که هست . یک وجود است واقعا. حتی شما می بینید اثر هم دارد. آن غذای خیالی مثلا یک ماده ترش را در خیال خودتان تصور می کنید و دهان آب می افتد. این از کجاست ؟ اثر دارد واقعا. یا مثلا وقتی خاطره ای خوش را در ذهن مرور می کند ، صورت بشاش می شود. معلوم می شود آن صورت ذهنی واقعا چیزی هست. وجود این غذا در ذهن من از کجا آمد ؟ تا الان در صفحه خیال من هیچی نبود. الان تصویر یک غذا در خیال من ایجاد شد. این وجود از کجا آمد؟ این وجود را من در نهانخانه وجود خودم داشتم. از آنجا به پایین کشیدم و در عالم خیال خود تبدیل به یک غذا کردم. پیغمبر می تواند همین کار را در بیرون انجام دهد. یعنی من می توانم وجودی را که از خدا مرتب به روح من می آید – منتهی خیلی کم – همان را تا مرحله خیال خود تنزل دهم و به یک غذا تبدیل کنم. پیامبر کسی است که باز می تواند از آن هم پایین تر آورد و این غذا را از مرحله غذای خیالی به غذای مادی تبدیل کند. فرقی نمی کند در ماجرای حضرت موسی نیز ، حضرت موسی آن نه درجه وجود را از نزد خود آورد. یا معجزه حضرت رضا نیز به همین صورت است. از خودش وجودی به صورت روی پرده می دهد و آن را تبدیل می کند به شیر واقعی.

چنانچه امام هر روز در همه ما وجود وارد می کند. امروز غیر از دیروز خودمان هستیم. به ده سال قبل خود نگاه کنید، الان خیلی قوی تر هستیم. خودمان ده سال قبل را قبول نداریم. این وجود اضافی از کجا آمد؟ این بدن همان بدن است و یا عوض شده اما می گویم “من” عوض شدم . این جسم نیست چون دائما در حال تغییر است. این وجود را امام به ما میدهد و لذا من خود را هر روز کامل تر از دیروز می بینم.

این است که معجزه خلاف قاعده علیت نیست.   

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

( پیرامون مسئله معجزه )

این که انبیاء معجزاتی را برای انسان آوردند ، چشم اندازهایی را باز کرد و مطالبی را آشکار کرد که اگر این معجزات نبودند ما نمی توانستیم به آن حقایق پی ببریم. حقایقی در رابطه با نظام علت و معلول است. هزاران سال است که بشر می بیند یک چیزی، چیز دیگر را نتیجه می دهد. مثلا آتش گرما را نتیجه می دهد. آی رطوبت را نتیجه می دهد. نمک شوری را نتیجه می دهد. امثال اینها. بنابراین همواره بشر این مطلب را در تحت قاعده علیت مطرح می کرده است پس بنابراین آتش علت گرما است،  آب علت رطوبت است ، نمک علت شوری است و امثال اینها. و چون این مسئله همیشه بوده و تکرار شده ، اشتباهی برای بشر پیدا شده که خیال می کند آتش علت تامه است برای گرما یعنی گرما از ذات آتش می جوشد. یا نمک علت تامه است برای شوری. بشر با همین عقیده آمد و علت ها را در عالم ماده جستجو می کرد. اگر این خانه روشن است مثلا ، علت آن چراغ است. اما انبیا که معجزاتی را آوردند ، در این جا یک مطلب جدیدی برای بشر پیدا شد که اگر واقعا آتش علت گرما است ، پس چرا این آتش سرد می شود؟ پس چرا حضرت ابراهیم را که درآتش می اندازند ، این آتش سرد می شود؟ یک قانون فلسفی می گوید که ” علت هیچگاه از معلول جدا نمی شود ” یعنی اگر علت نباشد، معلول هم نیست.از هم جدایی ندارند. اگر واقعا آتش علت گرما است ، پس چرا در اینجا آتش هست و گرما نیست؟ مگر می شود که علت از معلولش جدا شود؟ بنابراین در این جا، در قانون علیت ، بشر مجبور است که تجدید نظری کند که اگر تا به حال ما گمان می کردیم آتش علت گرما است ، پس آتش علت گرما نیست به همین دلیل که آتش هست اما گرما نیست. تجدید نظر که اگر تا به الان در همین عالم مادی به دنبال علت می گشتیم ، اگر ما همین موجودات مادی را علت می دانستیم، دیدیم در اینجا مسئله جور دیگری است. آن چه را علت فرض می کردیم، علت نیست. یا وقتی چوب تبدیل به مار می شود و اگر تا به الان خیال می کردیم علت به وجود آمدن مار، جفتگیری نر و ماده مار است ، در حالی که الان می  بینیم معلول هست و علت نیست. در بعضی جاها علت هست و معلول نیست ، در بعضی از جاها معلول هست و علت نیست. در ماجرای حضرت ابراهیم، علت هست و معلول نیست. در قضیه حضرت موسی معلول هست و علت نیست. یا وقتی حضرت عیسی می فرمایند: « أَنِّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فِيهِ فَيَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِ اللَّهِ / 49 آل عمران» – به اذن خدا من مجسمه یک پرنده گلی را درست می کنم  و بعد در آن می دمم و او تبدیل به پرنده می شود. در این جا چطور گل تبدیل به پرنده می شود؟ مگر این طور نبود که خیال می کردیم این پرنده معلول یک جفت نر و ماده است ؟ چطور می شود که معلول هست و علت آن نیست؟

پس علت چیست ؟
معجزات انبیاء چیزی که بشر درذهن داشت را بر هم زد بنابراین ما ناچاریم که در قاعده علت و معلول تجدید نظری کنیم. در اینجا نمی توانیم در دنیای مادی به دنبال علت بگردیم. به طور کلی نباید به دنبال علت در عالم ماده گشت. در این که اکثر اوقات با آتش گرما هست، حرفی نیست. اما همین که یک بار این قاعده به هم خورد، و آتش به همراه گرما نبود، معلوم می شود که آتش علت گرما نیست. یکبار کفایت می کند که این قاعده علیت به هم بخورد.آتش مادی را علت گرمای مادی ندانیم بلکه گرما یک علت دیگری دارد.

موجوداتی که در این عالم پیدا می شوند چگونه می شوند ؟
به هر دانشمندی که بگویی آب معلول چیست؟ در پاسخ می گوید: معلول سه اتم اکسیژن و هیدروژن است. دو اتم اکسیژن و یک اتم هیدروژن با هم ترکیب می شوند ، پیوند شیمیایی خاصی بین آنها برقرار می شود و می شود آب. از هر دانشمندی بپرسی که نمک معلول چیست ؟ پاسخ می دهد: معلول دو اتم کلر و سدیم است که با هم پیوند برقرار می کنند و می شود نمک. در حالی که دقت بفرمایید علت آن چیزی است که واقعا وقتی معلول را ایجاد میکند، خودش باشد. شخصیت و وجود خودش حفظ شود در حالی که می بینیم وقتی اکسیژن و هیدروژن آب را نتیجه می دهند خودشان اصلا نیستند دیگر. چگونه می شود؟ آب یک صورت جدید است. یم موجود جدید است. در حالی که بین این سه اتم و آب اصلا سنخیت نیست. آن سه اتم گاز هستند و آن آب است. آثار آن ها با یکدیگر فرق می کند. اکسیژن و هیدروژن آتش زا هستند اما آب ضد آتش است! اکسیژن و هیدروژن ضد حیات هستند اما آب حیات بخش است! چطور می شود چیزی ، چیزی را تولید کند که اصلا خواص آنها با هم متضاد باشد؟ این که نمی شود ! از این گذشته می بینیم که خود آب یک موجود جدید است ، یک حقیقت جدید است، واقعا غیر از اکسیژن و هیدروژن است. و وقتی به وجود می آید از دو اتم دیگر خبری نیست. این تبدیل کار کیست؟ این تحول کار کیست؟ این که 3 اتم تبدیل به 1 مولکول آب می شوند کار کیست ؟ این وجود جدید از کجا آمد؟ شکل آب با آنها فرق می کند، اصلا آب یک شکل جدیدی از وجود است. این شکل جدید از کجا آمد؟ آیا اکسیژن و هیدروژن خودشان برای خودشان این شکل جدید را پدید آوردند؟ آنها که نمی تواندد! چرا که این یک خلقت جدید است، یک دارایی جدید است. آنها که نمی توانند خود برای خود این وجود و حیات جدید را برای خود ایجاد کنند. اگر این چوب 100 سال اینجا باشد ، می تواند خودش را تبدیل به سنگ کند؟ می تواند خود را تبدیل به حیوان کند؟ خیر. نمی تواند. این اتم ها نیز به همین صورت. صرف این که با هم پیوند شیمیایی برقرار کردند، شکل جدید از وجود را که به آنها داد؟

آن کسی که خلقت جدید را به آنها داد، به آنها بخشید، آنها را متبدل کرد، آنها را متحول کرد، چیز دیگرشان کرد، کیست؟ یا همین طور در مورد نمک. سدیم و کلر دو ماده کشنده هستند که اگر انسان آنها را بخورد، می میرد اما نمک حیات بخش است و آثار آنها با هم فرق می کند. وقتی آنها با هم ترکیب شدند چه کسی شکل جدید را به آنها داد؟ چه کسی وجود نمک بودن را به آنها بخشید؟ وقتی شیره گل وارد شکم زنبور می شود و با آنزیم هایی که در درون شکم زنبور هستند، عسل تولید می شود. این عسل یک شکل جدید است. نه شیره گل است و نه آنزیم های شکم زنبور است، یک شکل دیگر از وجود است، یک خلقت دیگر است. چه کسی این خلقت جدید را به آنها داد؟  این که قرآن می فرماید : « بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ / 15 ق » – مردم از خلقت جدید در اشتباه هستند. این را دقت کنید واقعا این خلقت جدید از کجا آمد؟

یک موجودی باید باشد که این وجود را او به آن اعطا کند. یعنی موجودی هست و هرجا که سه اتم اکسیژن و هیدورژن با هم ترکیب شدند، او وجود آب بودن را به اینها ببخشد. اینها را به آب تبدیل کند. یک وجود جدیدی را به اینها تزریق کند که آن وجود جدید، وجود آب بودن است. یا مثلا آن انسان، آن ملک یا هرچیزی ، ایستاده و هرکجا دید سدیم و کلر با هم ترکیب شدند، وجود نمک بودن را به اینها می بخشد، یا همین که می بیند شیره گل با آنزیم های شکم زنبور با هم ترکیب شدند، وجود عسل بودن را به اینها می بخشد. و وجود جدید به آنها می بخشد.

بنابراین علت کس دیگری است. علت “خدا” است یا بگوییم ” انسان کامل” است که به اذن خدا این کار را می کند. علت ، انسان کامل است ، امام است که مرتب وجود را از خدا می گیرد و هر جا که ترکیب جدیدی منعقد شد ، یک وجود جدیدی به آنها می بخشد. علت اوست نه خود سدیم و کلر . علت چیزی است که وقتی معلول را به وجود آورد ، خودش در جای خودش باشد نه این که از بین برود. این است که مردم و دانشمندان از علت در اشتباه هستند.  علت آن نفس قدسی است ، آن روح مجرد است که اتصال مستقیم با خدا دارد. این نفس قدسی مرتب وجود را از خدا می گیرد منتهی هر جایی که این نفس قدسی ، این روح مجرد دید دو تا اتم سدیم و کلر با هم ترکیب شدند، در همان جا آنها را تبدیل می کند، یک وجود جدید به آنها القا می کند، یک وجود جدید به آنها تزریق می کند و آنها را تبدیل می کند به نمک بودن و امثال اینها.

با توجه به این مطلب ، جلسه قبل مسئله معجزه را به این ترتیب حل کردیم که : وجود یک حقیقت واحد است. در فهم معنای معجزه این مطلب خیلی اهمیت دارد که ما بدانیم موجودات به همدیگر راه دارند ، موجودات جدای از هم و بریده از هم نیستند. موجودات به همدیگر راه دارند، اتصال دارند. می توانند به یکدیگر تبدیل شوند. جلسه قبل بیان شد که ” وجود یک حقیقت واحد است که این حقیقت واحد از خدا تابیده. ” به خورشید نگاه کنید ، یک نور تابیده آمده تا روی زمین، منتهی این نور مرتبه به مرتبه است. مراتب بالا خیلی قوی و مراتب پایین ضعیف هستند. یک نور ، یک وجود از خداوند تابیده که مرتبه به مرتبه است .

 مرتبه اعلای آن عقل اول است ، مرتبه بعدی عقل دوم ، عقل سوم ، جبرئیل ، اسرافیل ، میکائیل ، انسان، حیوان ، نبات ، جماد . این ها مراتب آن وجود هستند. با هم دیگر متصل اند. جماد می تواند نبات باشد. نبات می تواند انسان شود. انسان می تواند جبرئیل شود . اینها همین جور در سیر صعودی می توانند بالا روند و همین طور پایین روند. این که قرآن می فرماید :« أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ / 179 اعراف »  یعنی چی؟ همین انسان می تواند حیوان شود. حیوان می تواند انسان شود. چوب می تواند حیوان شود. حضرت عیسی با گل یک پرنده درست می کند، در آن می دمد و تبدیل به حیوان می شود. جماد تبدیل به حیوان می شود و از آن طرف نیز این گونه است. بنابراین چون موجودات عالم مراتب یک حقیقت واحد هستند ، درجات یک حقیقت هستند، می تواندد صعود و نزول کنند، به همدیگر تبدیل شوند. یک جماد می تواند تبدیل به حیوان شود، یک حیوان می تواند تبدیل به انسان شود. فرقی نمی کند. چون در معجزات انبیاء داریم. انبیا فقط یک چیز پست را تبدیل به یک چیز عالی نمی کردند. درست است که حضرت موسی چوب را تبدیل به مار می کند، حضرت عیسی گل را تبدیل بخ پرنده می کند، حضرت صالح سنگ را تبدیل به شتر می کند، اما برعکس آن نیز بوده که انبیاء “مسخ” می کردند.

در قرآن در داستان” اصحاب سَبت” قوم یهود دارد که افرادی بودند که روز شنبه ماهی گیری می کردند. به خدا کلک زدند. خدا به آن ها گفت شنبه ماهی گیری نکنید. اتفاق در آنجا طوری بود که در روز شنبه ماهی ها زیاد به ساحل هجوم می آوردند و آن ها معمولا در روز شنبه ماهی می گرفتند و وضع آنها نیز خیلی خوب بود. یک وقت خداوند برای امتحان به آنها گفت که دیگر روزهای شنبه ماهی نگیرید. آنها شنبه ها در ساحل می رفتند و در سایر روزها به عمق دریا می رفتند و اینگونه کار و کاسبی آنها لنگ شد. آمدند و در کنار دریا حوضچه هایی کندند. شب شنبه که آب مد می کرد و بالا می آمد ، طبیعی است که ماهی ها هم بالا می آمدند وقتی در روز آب جزر می کرد و پایین می رفت ، ماهی ها دراین گودال ها گیر می افتادند. روز یکشنبه می آمدند و ماهی ها را جمع می کردند. خداوند آنها را مسخ کرد. آن انسان کاملی که در آن زمان در آنجا بوده ، آن پیغمبری که در آن زمان در آنجا بوده، آنها را مسخ می کند یعنی انسان را تبدیل می کند به حیوان. « كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ / 65 بقره » – که آنها را تبدیل به بوزینه کردیم. آن پیامبر یا انسان کامل آنها را تبدیل به بوزینه ، حیوان می کند. این برای این است که موجودات به هم راه دارند. از همدیگر متفرق نیستند.

برای دوستانی که در کار فلسفه هستند عرض میکنم، بنا بر اصالت ماهیتی که مشائین می گفتند، طرفداران شیخ الرئیس می گفتند : ” اصالت با ماهیت” است و هر موجودی یک دایره بسته داشت. موجودات از هم جدا بودند. یعنی درخت غیر از انسان است، انسان غیر از حیوان است، گوسفند غیر از اسب است. موجودات یک تغایر کلی با همدیگر دارند بنا بر اصالت ماهیت و مذهی مشائین. بنا بر قول آنها  اصلا معجزه قابل حل نیست. چطور یک جماد می تواند تبدیل به حیوان شود؟ این می شود ” انقلاب شی ما هو علی ” لذا می گویند ذاتی شی منقلب نمی شود، شی از ذاتی خود منقلب نمی شود. چوب ذاتا جماد است و محال است که تبدیل به حیوان شود. این مسئله را محال عقلی می دانستند. در مذهب مشائی و بنا بر اصالت ماهیت چون موجودات هر کدام یک حقیقت کاملا جدای از دیگری هستند، و هیچ فصل مشترکی با هم دیگر ندارند، لذا تبدیل یک موجود به موجود دیگر محال است.

اما بنا بر فلسفه مرحوم صدرالمتالهین که مسئله ” وحدت وجود ” را مطرح کرد و گفت وجود یک حقیقت واحد بیشتر نیست در عالم. یک نور است که از خدا تابیده . مراتب عالی آن ملائکه هستند و مراتب پایین تر از آن انسان و حیوان و نبات هستند. اینها مراتب یک حقیقت هستند. یعنی باطن اینها همه یک چیز است. لذا موجودات به هم راه دارند. جماد اگر بالا رود می تواند به مرتبه حیوان برسد ، حیوان اگر بالا رود می تواند به مرتبه انسان برسد، انسان اگر بالا رود می تواند به مرتبه ملائکه برسد. منتهی مسئله ای که هست :
چه طور یک جماد بالاتر رود؟ بحث این است. تفاوت موجودات در مقدار وجودشان است نه در اصل وجودشان. اصل وجود همه یکی است ، همه وجود دارند. ما به الاشتراکشان وجود است. همه آنها در وجود مشترک هستند. یک وجود هستند، اختلافشان در شدت و ضعف است. مثل نوری که از خورشید می تابد. نوری که در یک متری از خورشید است، با نوری که در زمین است که 150میلیون کیلومتر از خورشید فاصله دارد، در اصل نور بودن با هم اختلاف ندارند، اختلاف در شدت و ضعف است. وجود نیز همین گونه است. وجود عقل اول که نزدیک ترین به خداست و وجود جماد که دورترین از خداست ، اینها در اصل وجود با هم فرقی ندارند، اختلاف در شدت و ضعف وجود است. مثلا او هزار درجه وجود دارد و نبات یک درجه وجود. حال اگر این جماد که یک درجه وجود دارد ، بتواند نه درجه دیگر وجود کسب کند، می شود نبات. فرض کنیم وجود نبات ده درجه است. خود جماد نیز یک درجه وجود دارد. اگر نه درجه وجود هم به او اضافه شود می شود حیوان. همین جور تا به بالا. در معجزه پیامبر به آن عصا وجود تزریق می کند. یعنی اگر چوب یک درجه وجود دارد ، حضرت موسی نه درجه وجود به آن اضافه می می کند چون روح انبیاء با خدا اتصال دارد و می توانند مرتب از خدا وجود بگیرند، ظرف وجودشان خیلی وسیع است. هر چه بخواهند ، بی حد و حضر. یا همین طور حضرت صالح و حضرت عیسی. بنابراین انبیاء وجود بر روی وجود اضافه می کنند و او اوج می گیرد، به معراج می رسد و می شود حیوان. بر عکس آن نیز ممکن است. که پنجاه درجه وجود از انسان بگیرد و او شود بوزینه .

سر معجزه در این است. باید مسئله “وحدت وجود” حل شود تا معجزه حل شود وگرنه نمی شود اصلا . موجودات باید به هم راه داشته باشند. وگرنه اگر بخواهیم بر اساس ” اصالت ماهیت ” و مکتب مشائی حرکت کنیم و بگوییم موجوداتی به کلی از هم جدا هستند و اصلا انسان چیزی به کلیت و به ماهیت جدا از درخت است، اگر بگوییم اینها دایرهایی جدای از یکدیگر هستند ، محال عقلی است نه محال عرفی. مسئله معجزه را تا به حال کسی این جوری حل نکرده است.

قرآن می فرماید: « أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ / 64 واقعه » – آیا وقتی یک کشاورز بذر در زمینی می پاشد شما خیال می کنید این کشاورز است که این گندم را رویانده ؟ شما خیال می کنید شما زارعید یا ما زارعیم ؟ یعنی خدا زارع است. یعنی خداست آن موجودی که وقتی گندم در درون خاک قرار گرفت، وجود جدید به این گندم می دهد و این گندم را چیز دیگری می کند و تبدیل به خوشه و درخت می کند. زراعت یعنی تبدیل کردن گندم.

وجودهای جدیدی که درعالم پیدا می شود گاهی تدریجی است مثل گندمی که در خاک قرار می گیرد و به تدریج امام ، آن نفس قدسی به او وجود می دهد و اول جوانه می زند و بعد تبدیل به ساقه می زند و همین جور درجه درجه و کم کم این وجود جمادی را تبدیل به نبات می کند. اما گاهی وقت هست که امام تمام آن ده درجه را یک مرتبه می دهد. فرق این است. در واقع در معجزه یک کار جدیدی صورت نمی گیرد. انبیاء نوع دیگری از معجزه دارند که عدم را تبدیل به وجود می کردند نه این که چیزی را تبدیل به چیز دیگر کنند. مثل معجزه حضرت عیسی. آن جایی که می فرماید « اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنْزِلْ عَلَيْنَا مَائِدَةً مِنَ السَّمَاءِ تَكُونُ لَنَا عِيدًا لِأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا / 114 مائده » که حواریون به حضرت عیسی گفتند از خدا بخواه که غذایی را همین جا برای ما آماده کند. در اینجا حضرت عیسی دعا کرد و یک مرتبه یک غذا در پیش آنها حاضر شد. در آنجا هیچ چیزی نبود و یک غذا از عدم به وجود می آید. غذایی که نبودذه ایجاد می شود . این هم یک نوع معجزه است. این معجزه چونه است ؟ این معجزه هم همان وجود بخشی است و فرقی نمی کند. حضرت عیسی یک وجودی را از خدا می گیرد و وجود درون خود را تبدیل می کند به ماده ، به غذا. وجود ملکوتی که در حضرت عیسی است ، اگر تنزل پیدا کند و پایین بیاید ، تبدیل به یک غذا در بیرون می شود. قاعده کلی در نظر باشد که موجودات به هم راه دارند. ما الان در خیال خود می توانیم این کار را انجام دهیم. می توانیم یک غذا را در خیال خود تصور کنیم. آیا این غذایی که تصور کردیم یک وجود هست یا نیست ؟ معلوم است که هست . یک وجود است واقعا. حتی شما می بینید اثر هم دارد. آن غذای خیالی مثلا یک ماده ترش را در خیال خودتان تصور می کنید و دهان آب می افتد. این از کجاست ؟ اثر دارد واقعا. یا مثلا وقتی خاطره ای خوش را در ذهن مرور می کند ، صورت بشاش می شود. معلوم می شود آن صورت ذهنی واقعا چیزی هست. وجود این غذا در ذهن من از کجا آمد ؟ تا الان در صفحه خیال من هیچی نبود. الان تصویر یک غذا در خیال من ایجاد شد. این وجود از کجا آمد؟ این وجود را من در نهانخانه وجود خودم داشتم. از آنجا به پایین کشیدم و در عالم خیال خود تبدیل به یک غذا کردم. پیغمبر می تواند همین کار را در بیرون انجام دهد. یعنی من می توانم وجودی را که از خدا مرتب به روح من می آید – منتهی خیلی کم – همان را تا مرحله خیال خود تنزل دهم و به یک غذا تبدیل کنم. پیامبر کسی است که باز می تواند از آن هم پایین تر آورد و این غذا را از مرحله غذای خیالی به غذای مادی تبدیل کند. فرقی نمی کند در ماجرای حضرت موسی نیز ، حضرت موسی آن نه درجه وجود را از نزد خود آورد. یا معجزه حضرت رضا نیز به همین صورت است. از خودش وجودی به صورت روی پرده می دهد و آن را تبدیل می کند به شیر واقعی.

چنانچه امام هر روز در همه ما وجود وارد می کند. امروز غیر از دیروز خودمان هستیم. به ده سال قبل خود نگاه کنید، الان خیلی قوی تر هستیم. خودمان ده سال قبل را قبول نداریم. این وجود اضافی از کجا آمد؟ این بدن همان بدن است و یا عوض شده اما می گویم “من” عوض شدم . این جسم نیست چون دائما در حال تغییر است. این وجود را امام به ما میدهد و لذا من خود را هر روز کامل تر از دیروز می بینم.

این است که معجزه خلاف قاعده علیت نیست.   

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.