filter_list موضوعات search جستجو

مروج توحید

person حساب کاربری file_download اپلیکیشن

اسرار روزه جلسه بیست و یکم

اسرار روزه جلسه 21

در باب خلوت

معمولا با آدم هایی که سر و کار داریم انسانهایی دنیایی هستند.چون معمولا انسانهای الهی در دسترس ما نیستند. و میل انسانهای دنیایی در ما نیز تاثیر می کند. روایتی از امام صادق (ع) است که می فرمایند : « اگر میتوانی کاری کنی که در میان مردم شناخته نشوی، همین کار را بکن .چه می شود که مردم مدح و ثنای تو را نکنند . »
 این مسئله برای ما مشتبه نشود، انبیاء در میان مردم می روند. آنها خیلی با ما فرق دارند. انبیاء در سفر سوم و چهارم هستند اما ما نه. انبیاء در یک عروج روحانی رفته اند و به خدا رسیده اند و تمام بشریت آنها در خدا فانی شده است. مثل لیوانی که آنقدر آن را ته دریا ببری که فشار آب آن را متلاشی کند. آنقدر در ذات خدا پیش رفته اند که بنای شخصیتی بشری آنها متلاشی شده. دیگر خود بشری ندارند. خود طبیعی ، نفس حیوانی ندارند. حالا که به آنجا رفتند و همه اینها را در او فانی کردند و به مقام فنا رسیدند، حالا به اینجا بازگشته اند. یعنی با شخصیت خدایی ، الهی بازگشته اند. بنابراین وقتی این انسان را نگاه میکنی ، این انسان بشر نیست ، فرض کن خدا به صورت جسم در آمده و در اینجا ما را هدایت میکند. خصلت بشری ، امیال بشری در این انسان نیست.هرچه هست خداست. 
خدا هم دلش می خواهد معروف شود. « کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف – گنج پنهانی بودم که می خواستم شناخته شوم. » پیامبر نیز وقتی خوی خدایی پیدا کرده و در میان مردم می آید و تجارت میکند، اختلاط میکند، هیچکدام از اینها ، این انسان را از صراط مستقیم اصلا خارج نمی کند. اصلا از بشریت این انسان چیزی بر جای نمانده. هر چه هست ، تجلی خداست. مثل ما نیست که در طبیعت و شهوات و غضب های خود هستیم. وقتی ما وارد دنیا می شویم زمینه برای فساد آن نفس حیوانی بیشتر مهیا می شود. انبیاء نیز مدتی در خلوت بودند. بعد که به آنجا رفتند و بنای شخصیت بشری آنها شکسته شد و با یک شخصیت جدید الهی رو به رو شدند، با آن شخصیت به میان مردم بازگشتند. ما در شخصیت بشری خود هستیم و آنها در شخصیت الهی خود. لذا :
                این حسن تا آن حسن فرقیست ژرف  ***  زین عصا تا آن عصا راهی شگرف
از من تا پیغمبر خیلی راه است. او رفته و سفر چهارم است. من هنوز سفر اول را نیز طی نکرده ام.
                       هفت شهر عشق را عطار گشت  ** * ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم 
ما هنوز در کوچه طبیعت، عالم ماده مانده ایم. لذا اگر من در میان مردم بیایم ، حتما حتما دلم می خواهد مردم مرا مدح کنند. مثلا یک نقاش نمایشگاهی تشکیل میدهد تا مردم آنها را ببینند. چرا؟ میخواهد مردم او را مدح کنند.  ما میخواهیم مردم ما را مدح کنند چون به این مدح نیاز داریم. در سایه این مدح ، خود را بزرگ احساس میکنیم. لذا رفتن ما به جامعه درست نیست. اینها توجه به “من” است. انسانها میخواهند در چشم باشند. عظمت داشته باشند. وقتی انسان می بیند که دیگران او را مدح میکنند، خود را عظیم می یابد. از این عظمت خودش لذت می برد. این است که می فرماید « چه می شود مردم تو را مدح نکنند. » باید این شخصیت شکسته شود. این که من در میان مردم بیایم و خود را مطرح کنم، مردم مرا مدح کنند، من یک شخصیت کاذب پیدا می کنم و این مرا گول می زند. این است که انسان باید این من را بشکند تا آن شخصیت الهی در او ایجاد شود. وقتی آن شخصیت الهی در او ایجاد شد، دیگر آن انسان از مدح مردم از جا در نمی رود، غرور و عجب و تکبر او را فرا نمی گیرد.

سپس امام صادق (ع) فرمودند : « اگر توانایی این را داری که از خانه خودت خارج نشوی ، همین کار را بکن. پس به تو در خروج از خانه این است که باید غیبت نکنی، دروغ نگویی ، حسد نورزی. »
یک وقتی هست که انسان می تواند چشمش را ببند، زبانش را نگه دارد اما قلب را چه کنیم؟ مثلا دوستی را می بینی که اهل فضل و کمالات نبوده اما در ماشینی گران قیمت است و جایگاهی دارد. با خود می گویی : چه شد که به اینجا رسید؟ می توانی قلب را نگه داری حسد نورزد؟
                  فلک به مردم نادان دهد زمام مراد  ***  تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
                اسب تازی شده مجروح به زیر پالان *** طوق “زرین” همه بر گردن “خر” می بینم

همه اینها از یکجا نشئت می گیرد . این که من شروع می کنم به بد و بیراه گفتن به آسمان و فلک و اینها که این چه اوضاعی است ، ته همه اینها به حسادت بازمیگردد که چرا “من” اینگونه نیستم و او اینگونه است. این نیست که من واقعا از دردهای اجتماعی شکایت میکنم. خودم در قلبم دچار مشکل شدم، دچار حسد شدم و می خواهم آن را محترمانه ظاهر کنم که پای من وسط نباشد. یا پای فلک را وسط می کشم ، یا دولت ، وضع اجتماعی و امثال اینها. لذا انسان که از خانه بیرون می رود باید قلبش را نگه دارد که اگر هم چنین موردی را دید ، قلبش آرام بماند. چه کسی می تواند قلبش را نگه دارد؟ اینها که دست ما نیست. حسد یک امر خود به خودی است .

برعکس آن کبر است. همین که احساس کنم من دارم و او ندارد. این است که وقتی انسان از خانه بیرون می آید به این بلاها نیز مبتلا می شود. لذا فرمود اگر از خانه بیرون می آیی باید غیبت نکنی. اینها چیزهایی است که پیش می آید. حتی اگر دیگری غیبت کند و ما او را نهی از منکر کنیم که نگو،  بالاخره غیبت روی نفس ما اثر می گذارد ، ظلمت را در نفس من ایجاد میکند. نفس ما چنان نفسی نیست که ظلمتها را دفع کند از خود. مسئله حرام تنها نیست. همین که بنده خدایی آدم را گیر بیاورد و از زمین و زمان حرف بزند، همین ها سیاهی است. ( خواب خود استاد)  لذا این است که اگر انسان در خانه خودش باشد ، از اینها راحت است.

در ادامه می فرمایند :« تملق گویی نکنی ، با مردم سازش نکنی » نباید با مردم نرم باشی در اموری که تو را به ظلمت می کشاند. بعد می فرماید : « بهترین صومعه / عبادت خانه انسان، خانه انسان است. که در خانه می تواند زبان، چشم و خودش را نگه دارد. » این است که تا انسان یک قوتی را در خود ایجاد نکرده در خلوت خود باشد همچون انبیاء ما. حضرت موسی 8 سال در خلوت کوه طور شبانی میکند.  پیغمبر ما مدتها در غار حرا تفکر و عبادت میکند. لذا انسان تا قبل از این که در میان مردم آید ، باید این سازندگی را در خود ایجاد کند. یعنی باید واقعا سپری را به دور خود بکشد که اگر در میان مردم رفت و کسی ناخودآگاه در مقابل او غیبت کرد، این غیبت، ظلمتی را در نفس او ایجاد نکند. ما مثل کسی هستیم که به جنگ می رود بدون سپر و تیری که دشمن می زند، به بدن او می خورد. رفتن ما در جامعه، تیرهایی است که به طرف ما می آید. ما سپر و زره نداریم که این تیرها بر بدن ما ننشیند. انسان باید در خلوت خود انقدر روح خود را قوی کند ، ولایت را قوی کند، این که فرمود « ولاية علي بن ابي طالب حصني، فمن دخل حصني امن من ناري » روح خود را آنقدر متصل کند به روح ولایت که یک حصنی ، یک دژی در دور خودش باشد .
                    نوح نهصد سال دعوت می‌نمود  ***   دم به دم انکار قومش می‌فزود
                    قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند   ***   نوح را دریا فزون می‌ریخت قند
                       قند او را بد مدد از بحر جود   ***   پس ز سرکه اهل عالم می‌فزود

نوح یک دریایی ، چشمه ایست که مرتب از خود قند ترشح میکند. هرچه مردم سرکه در این چشمه می ریزند، او آنقدر قند ترشح میکند و این قندها از این چشمه فوران میکنند که اصلا همه سرکه های آنها را از بین می برد. خوب اگر انسان اینگونه باشد، در جامعه برود.

همانطور که سکوت حسن ذاتی ندارد و برای این است که انسان به حکمت دست پیدا کند و بعد حرف بزند، این خلوت نیز ذاتا حسن ندارد، مقدمی است. یعنی ارزشش در این حد است که انسان بتواند به روح فوق العاده قوی برسد ، روح به خدا وصل شود و این انسان از خدا پر شود. بعد که این انسان به خدا رسید، حالا برگردد در جامعه و به اصلاح کار مردم بپردازد، به دردهای مردم رسیدگی کند، منصب و مقام قبول کند.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

در باب خلوت

معمولا با آدم هایی که سر و کار داریم انسانهایی دنیایی هستند.چون معمولا انسانهای الهی در دسترس ما نیستند. و میل انسانهای دنیایی در ما نیز تاثیر می کند. روایتی از امام صادق (ع) است که می فرمایند : « اگر میتوانی کاری کنی که در میان مردم شناخته نشوی، همین کار را بکن .چه می شود که مردم مدح و ثنای تو را نکنند . »
 این مسئله برای ما مشتبه نشود، انبیاء در میان مردم می روند. آنها خیلی با ما فرق دارند. انبیاء در سفر سوم و چهارم هستند اما ما نه. انبیاء در یک عروج روحانی رفته اند و به خدا رسیده اند و تمام بشریت آنها در خدا فانی شده است. مثل لیوانی که آنقدر آن را ته دریا ببری که فشار آب آن را متلاشی کند. آنقدر در ذات خدا پیش رفته اند که بنای شخصیتی بشری آنها متلاشی شده. دیگر خود بشری ندارند. خود طبیعی ، نفس حیوانی ندارند. حالا که به آنجا رفتند و همه اینها را در او فانی کردند و به مقام فنا رسیدند، حالا به اینجا بازگشته اند. یعنی با شخصیت خدایی ، الهی بازگشته اند. بنابراین وقتی این انسان را نگاه میکنی ، این انسان بشر نیست ، فرض کن خدا به صورت جسم در آمده و در اینجا ما را هدایت میکند. خصلت بشری ، امیال بشری در این انسان نیست.هرچه هست خداست. 
خدا هم دلش می خواهد معروف شود. « کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف – گنج پنهانی بودم که می خواستم شناخته شوم. » پیامبر نیز وقتی خوی خدایی پیدا کرده و در میان مردم می آید و تجارت میکند، اختلاط میکند، هیچکدام از اینها ، این انسان را از صراط مستقیم اصلا خارج نمی کند. اصلا از بشریت این انسان چیزی بر جای نمانده. هر چه هست ، تجلی خداست. مثل ما نیست که در طبیعت و شهوات و غضب های خود هستیم. وقتی ما وارد دنیا می شویم زمینه برای فساد آن نفس حیوانی بیشتر مهیا می شود. انبیاء نیز مدتی در خلوت بودند. بعد که به آنجا رفتند و بنای شخصیت بشری آنها شکسته شد و با یک شخصیت جدید الهی رو به رو شدند، با آن شخصیت به میان مردم بازگشتند. ما در شخصیت بشری خود هستیم و آنها در شخصیت الهی خود. لذا :
                این حسن تا آن حسن فرقیست ژرف  ***  زین عصا تا آن عصا راهی شگرف
از من تا پیغمبر خیلی راه است. او رفته و سفر چهارم است. من هنوز سفر اول را نیز طی نکرده ام.
                       هفت شهر عشق را عطار گشت  ** * ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم 
ما هنوز در کوچه طبیعت، عالم ماده مانده ایم. لذا اگر من در میان مردم بیایم ، حتما حتما دلم می خواهد مردم مرا مدح کنند. مثلا یک نقاش نمایشگاهی تشکیل میدهد تا مردم آنها را ببینند. چرا؟ میخواهد مردم او را مدح کنند.  ما میخواهیم مردم ما را مدح کنند چون به این مدح نیاز داریم. در سایه این مدح ، خود را بزرگ احساس میکنیم. لذا رفتن ما به جامعه درست نیست. اینها توجه به “من” است. انسانها میخواهند در چشم باشند. عظمت داشته باشند. وقتی انسان می بیند که دیگران او را مدح میکنند، خود را عظیم می یابد. از این عظمت خودش لذت می برد. این است که می فرماید « چه می شود مردم تو را مدح نکنند. » باید این شخصیت شکسته شود. این که من در میان مردم بیایم و خود را مطرح کنم، مردم مرا مدح کنند، من یک شخصیت کاذب پیدا می کنم و این مرا گول می زند. این است که انسان باید این من را بشکند تا آن شخصیت الهی در او ایجاد شود. وقتی آن شخصیت الهی در او ایجاد شد، دیگر آن انسان از مدح مردم از جا در نمی رود، غرور و عجب و تکبر او را فرا نمی گیرد.

سپس امام صادق (ع) فرمودند : « اگر توانایی این را داری که از خانه خودت خارج نشوی ، همین کار را بکن. پس به تو در خروج از خانه این است که باید غیبت نکنی، دروغ نگویی ، حسد نورزی. »
یک وقتی هست که انسان می تواند چشمش را ببند، زبانش را نگه دارد اما قلب را چه کنیم؟ مثلا دوستی را می بینی که اهل فضل و کمالات نبوده اما در ماشینی گران قیمت است و جایگاهی دارد. با خود می گویی : چه شد که به اینجا رسید؟ می توانی قلب را نگه داری حسد نورزد؟
                  فلک به مردم نادان دهد زمام مراد  ***  تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
                اسب تازی شده مجروح به زیر پالان *** طوق “زرین” همه بر گردن “خر” می بینم

همه اینها از یکجا نشئت می گیرد . این که من شروع می کنم به بد و بیراه گفتن به آسمان و فلک و اینها که این چه اوضاعی است ، ته همه اینها به حسادت بازمیگردد که چرا “من” اینگونه نیستم و او اینگونه است. این نیست که من واقعا از دردهای اجتماعی شکایت میکنم. خودم در قلبم دچار مشکل شدم، دچار حسد شدم و می خواهم آن را محترمانه ظاهر کنم که پای من وسط نباشد. یا پای فلک را وسط می کشم ، یا دولت ، وضع اجتماعی و امثال اینها. لذا انسان که از خانه بیرون می رود باید قلبش را نگه دارد که اگر هم چنین موردی را دید ، قلبش آرام بماند. چه کسی می تواند قلبش را نگه دارد؟ اینها که دست ما نیست. حسد یک امر خود به خودی است .

برعکس آن کبر است. همین که احساس کنم من دارم و او ندارد. این است که وقتی انسان از خانه بیرون می آید به این بلاها نیز مبتلا می شود. لذا فرمود اگر از خانه بیرون می آیی باید غیبت نکنی. اینها چیزهایی است که پیش می آید. حتی اگر دیگری غیبت کند و ما او را نهی از منکر کنیم که نگو،  بالاخره غیبت روی نفس ما اثر می گذارد ، ظلمت را در نفس من ایجاد میکند. نفس ما چنان نفسی نیست که ظلمتها را دفع کند از خود. مسئله حرام تنها نیست. همین که بنده خدایی آدم را گیر بیاورد و از زمین و زمان حرف بزند، همین ها سیاهی است. ( خواب خود استاد)  لذا این است که اگر انسان در خانه خودش باشد ، از اینها راحت است.

در ادامه می فرمایند :« تملق گویی نکنی ، با مردم سازش نکنی » نباید با مردم نرم باشی در اموری که تو را به ظلمت می کشاند. بعد می فرماید : « بهترین صومعه / عبادت خانه انسان، خانه انسان است. که در خانه می تواند زبان، چشم و خودش را نگه دارد. » این است که تا انسان یک قوتی را در خود ایجاد نکرده در خلوت خود باشد همچون انبیاء ما. حضرت موسی 8 سال در خلوت کوه طور شبانی میکند.  پیغمبر ما مدتها در غار حرا تفکر و عبادت میکند. لذا انسان تا قبل از این که در میان مردم آید ، باید این سازندگی را در خود ایجاد کند. یعنی باید واقعا سپری را به دور خود بکشد که اگر در میان مردم رفت و کسی ناخودآگاه در مقابل او غیبت کرد، این غیبت، ظلمتی را در نفس او ایجاد نکند. ما مثل کسی هستیم که به جنگ می رود بدون سپر و تیری که دشمن می زند، به بدن او می خورد. رفتن ما در جامعه، تیرهایی است که به طرف ما می آید. ما سپر و زره نداریم که این تیرها بر بدن ما ننشیند. انسان باید در خلوت خود انقدر روح خود را قوی کند ، ولایت را قوی کند، این که فرمود « ولاية علي بن ابي طالب حصني، فمن دخل حصني امن من ناري » روح خود را آنقدر متصل کند به روح ولایت که یک حصنی ، یک دژی در دور خودش باشد .
                    نوح نهصد سال دعوت می‌نمود  ***   دم به دم انکار قومش می‌فزود
                    قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند   ***   نوح را دریا فزون می‌ریخت قند
                       قند او را بد مدد از بحر جود   ***   پس ز سرکه اهل عالم می‌فزود

نوح یک دریایی ، چشمه ایست که مرتب از خود قند ترشح میکند. هرچه مردم سرکه در این چشمه می ریزند، او آنقدر قند ترشح میکند و این قندها از این چشمه فوران میکنند که اصلا همه سرکه های آنها را از بین می برد. خوب اگر انسان اینگونه باشد، در جامعه برود.

همانطور که سکوت حسن ذاتی ندارد و برای این است که انسان به حکمت دست پیدا کند و بعد حرف بزند، این خلوت نیز ذاتا حسن ندارد، مقدمی است. یعنی ارزشش در این حد است که انسان بتواند به روح فوق العاده قوی برسد ، روح به خدا وصل شود و این انسان از خدا پر شود. بعد که این انسان به خدا رسید، حالا برگردد در جامعه و به اصلاح کار مردم بپردازد، به دردهای مردم رسیدگی کند، منصب و مقام قبول کند.

دیدگاهِ شما
keyboard_arrow_down

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *